قهوه خونه لاغری

روش های اصولی برای لاغری

خبرنامه
امروز نمیدونم چند رمضان = ۴مرداد ۹۳ شنبه

آقا اجازه ؟؟ ما رفتیم سرکار ..

صبح ه از ساعت ۹تا ۲ بعد از ظهر سرکار هستم ..وقتی میرسم خونه تقریبا به صورت

یه تخم مرغ آب پز شده هستم .. نترسین ..کارم تو کارخونه آجرپزی نیست ولی خب

برای منی که تا لنگ ضهر خواب و فقط فکر و عشق رژیم در سر دارم یه خورده سخته ..

یه خورده که چه عرض کنم ..خیلی سخته ..

رژیمم خیلی خوب و منظم در حال پیشرفته و من راضی هستم ..فشار چندانی روم

نیست و حتی شب ها هم دیگه گرسنه نیستم ..تنها مشکلم اینه که وقتی از سرکار

میام خونه گرسنگی خیلی بهم فشار میاره و یه هویی کالری زیادی رو حروم میکنم ..

ولی خب فکر کنم به مرور درست بشه .کم کم سعی میکنم میان وعده رو ببرم سرکار

و نذارم گرسنگی طاقتم رو طاق کنه ..

فردا و پس فردا هم وقت دکتر دارم هم مشاوره که امیدوارم جواب بده و کمی از ای بار روانی

که به دوش میکشم کم بشه ..

باطری وزنه خوابیده و من خبر از کاهشم ندارم و ورزش هم که اصلا ندارم ..فکر کنم اعلام وزن

بعدیم بیفته جمعه ..چون وقت سرخاروندن هم ندارم ..

امروز فکر میکردم این بنده خداهایی که میرن سرکار چقدر تو حال و هوای رژیمی بودن سختشونه..

چقدر سختشونه که هم به خونه برسن هم بیرون کار کنن هم بچه رو دکتر ببرن هم خرید کنن.

چقدر سختشونه هم یه معشوق خوب باشن و همیشه تمیز و مرتب ...هم یه مادر مهربون ..

هم تو محل کار یه آدم خوش رفتار با ارباب رجوع .. زن ایرانی یعنی همه چیز ..

به محض پیدا شدن وقتی خالی مثل الان میام و مینویسم ..بخصوص دکتر رفتنم چون میدونم

کمکی برای خیلی هاست و من اهل تنها خوری نیستم .. 

انشالله که همه تون سالم و تندرست باشین .. عید فطر هم بر همتون مبارک باشه ..

و من الله توفیق ....

[ شنبه چهارم مرداد 1393 ] [ 15:58 ] [ مرجان ]

[ ]

یک قدم دیگر
امروز ۲۵رمضان ۹۳= ۱مرداد چهارشنبه

 

سلام علیکم و رحمت الله و برکاته ..

آقا اجازه ؟؟؟ ما یه کیلو دیگه کم کردیمااا ..موشالا به جونمون ..

دیروز حال روحی خراببببب ولی کار رژیم عالیییی ...دیشب مهمون هم داشتم برای

افطار و کلی بند و بساط ولی سهم من فقط فکر کنم یه لیوان آب خنک بود ..من

ساعت ۵کالریم تموم شد  ورزش هم نتوستم برم و بخاطر همین کرکره رو کشیدم پایین

و والسلام ..

البته برای شام آبگوشت چرب و چیلییی درست کرده بودم تماشایی که با استقبال مخاطبان

روبرو شد ..و سهم من از اون آبگوشت چند لیس جانانه به استخوان های از گوشت جدا شده

خشک شده بود که بسی هم کیف داد ...میذاشتنم استخوون ها رو هم قورت میدادم ..والا .

خلاصه کنم و زیاد وراجی نکنم چون وسط یه خونه منهدم و بمب زده از ریخت و پاشی نشستم

و باید برم بیفتم تو خونه و تمییزشششش کنم..

از دکتر دولتشاهی وقت گرفتم برای هفته ای که میاد  هر وقت رفتم میام و حتما شرح ماوقع

رو میگم ..هر کاری کردم که خودم خودمو درست و راست کنم دیدم فایده ای نداره  و دیروز بعد

از یکسال مجبور شدم دارو بخورم .. وقتی اضظراب هام زیاد و غیرقابل کنترل میشه من یه علامت

مشخص دارم ..اینکه آب توی گلوم میپره و قورت دادنش برام سخت میشه ..کلا سه روزه که

از صبح اینطوری هستم و دیروز دیگه قید پول و وقت و منم منم و میتونم میتونم میتونم  رو زدم..

 زنگ زدم وقت گرفتم .. انشالله که بتونم از لحاظ روحی هم به شرایط مطلوب و عالی برسم ..

امروز وقتی وزنه عددی رو که میخواستم نشونم نداد اصلا بهم نریختم ..خیلی صبورانه نگاش

کردم و گفتم بالاخره میرسم و میبینم پس راهتو برو و به وزنه کاری نداشته باش ..

بر اساس پیش بینی خودم باید دور و بر ۸۶.۸۰۰و اینا میبودم که نشد که بشه ..ولی عدد ۸۷

هم بسی منو خوشحال کرد ..چون توی ۶روز تقریبا ۱.۹۰۰ کم کردم ..اوم چی ؟؟ توی تغییرات

هورمونی که همه اش باد و ورم و آب تو بدنته ..و این نشانه ی خوبیه .. هدف من فقط ماهی

۲.۵ کیلو بوده و این میزان کاهش برای شش روز بسیار متعادل و رو به رشد و پیشرفته ..

واقعا اینو جدی میگم ..دل از همه غذاها کندم ..۶روزه حتی هوس خوردن بستنی هم ندارم ..

یه جورایی بدم اومده ..بیسکوییت چیپس و تنقللات با اینکه مجازم تا حد ۶۰کالری مصرف کنم

ولی لب نمیزنم ..واقعا هوس هم نمیکنم ..فقط به هدفم فکر میکنم ..دهه عوض کردن ..رفتن

تو دل عدد ۷۰ .. باریک شدن مثل نی ..شلوار جین ..ساعت سواچ ..موهای کوتاه و پسرونه

بدون داشتن غبغب ..چشم های مشکی بدون ورم زیرش ..اونقدر چیزهای خوب توی نخوردنم

دارم که از هر چی خوردنه اضافیه بیزارم ... دلم میخواد اونقدر سبک بشم اونقدر روحیه ام

بالا باشه که برم شهربازی و سوار اون ترن هواییی بلنده بشم و نترسم ..دلم میخواد اونقدر

این حس خوب لاغری و اعتماد به نفس حاصل ازش غلیظ و با دوام باشه که برم ت اتوبان و

با سرعت مجاز بدون ذره ای ترس و یاس رانندگی کنم .. دیگه با سرعت ۴۰تا حاشیه ی اتوبان

رو نگیرم و عرق نریزم که نکنه یکی بیاد از پشت منو له کنه ..

چقدر حس لاغری و نخوردن هاش رو دوست دارم و فراموششون کرده بودم ..چقدر این احساس

نیمه خالی دل و شیک شدن رو دوست دارم .. و چقدر بهش نیاز دارم ..

من یک قدم دیگه تا هدفم برداشتم و امروز وزنه عدد ۸۷ فیکس رو نشون داد ..و این عالیه ..

 

حالا تا هدف نهایی :

 

۱۸قدم مانده به هدف ..

 

و من الله توفیق ..

 

[ چهارشنبه یکم مرداد 1393 ] [ 9:8 ] [ مرجان ]

[ ]

حریم غذایی برنامه
امروز ۲۳رمضان ۹۳= ۳۰تیرماه ۹۳

این دو روز گذشته یکی از زیباترین روزهای رژیمی رو پشت سر گذاشتم ..

واقعا دختر خوبی بودم و لحظه ای به ذهنم تقلب و زیرآبی  خطور نکرد..به هیچ عنوان ..

گرسنه ام بود ..قلبم از شدت میل و هوس فشرده بود ..ذهنم برای چشیدن بی تاب بود .

ولی به خودم ..به وجدانم ..به تمامیت ارضی وجودم اجازه تجاوز از حریم غذایی برنامه ام

رو ندادم .. حریم غذایی برنامه !!!  یعنی میزان معینی از غذا که  با روش اصولی در چهارچوب

برنامه ریزی دقیق برای رسیدن به اندامی ایده آل تعیین شده ..(مرجان)

دیروز جلوی چیزهایی وایستادم که شاید توی چند ماه گذشته فکرش رو هم نمیکردم باز

هم بتونم مثل سال پیش به ایستم  و دست درازی نکنم ..دیروز جلوی هوس هایی وایستادم

که از شدت هوس مغزم رو به متلاشی شدن بود و سرم درد گرفته بود ..ولی وایستادم و

تموم شد.. و امروز دوباره روز جدیدیه ..و من باز هم می ایستم و برای رسیدن به هدفم با تمام

خواهش های نامعقول و غیر انسانی وجودم مبارزه میکنم ..

دیروز جعبه ی شیرینی خامه ای که مامانم از ناتالی گرفته بود و هر شیرینی سبک خاصی داشت

و جوری تزیین شده بود که به تو این علامت چشمک زن رو میزدکه  :من شیرینی رویایی تو هستم

همون که سال ها توی ژورنال کیک و سایت های خارجی نت دیدی ..بیا ..بیا یه دونه از منو بردار

بذار دهنت و برو تو اوج لذت . من اینجام ..دم دستت ..فقط کافیه یه انگشت توی خامه های

ارغوانی و شکلاتی من فرو کنی تا لذت دنیا رو بچشی ..دوری نکن ..بیا ..من نزدیک تو هستم ..

پلوی رشتی و مرغ زعفرونی خونه مژگان دیوونه ام کرده بود ..خیلی زحمت کشیده بود و

یه بند تو آشپزخونه سرپا بود .. منم از شدت سردرد روی مبل دراز شده بودم ..وقتی پلو

و مرغ رو روی سفره گذاشت رنگ سفید پلو و زرشک قرمز و مرغ نارنجی که از شدت زعفرون

به پرتقال شبیه شده بود چشم هر گرسنه ای رو از کاسه در میآورد ..تمام سهم من از اون

همه غذای رنگی و دسر های متنوع فقط ۳قاشق پلو یک تکه سینه + ۳۰گرم نان +۳عدد رطب

و کمی پنیر بود .. سعی کردم با تمام وجودم از سهمم ..از حریم غذاییم لذت ببرم و چشممو

روی لذت بیشتر ببندم ..سعی کردم به ذهنم بگم این لذت تا چند دقیقه ی دیگه بساطش جمع

میشه و فقط یک تصمیم غلط لذتی آنی و لحظه ای رو تقدیمت میکنه و لذتی ابدی رو برای همیشه

ازت دریغ میکنه ..پس محکم باش و دم به تله ی هیچ طعم و هوسی نده که ته ته همه ی

اینا این میشه که تو یک بازنده ای ..اینکه تو چشم دیگران بازنده باشی یا نباشی مهم نیست ..

اینکه توی وجودت حس باختن بکنی و بشکنی و فروبریزی بزرگترین باختت میشه ..پس فقط

به اندازه چند لحظه صبر کن و به اندازه سهمت کنار سفره توقف داشته باش ..و من دیروز بعد از

مدت ها دیگه یه بازنده نبودم .. کالری دیروزم دقیق ۱۳۰۰کالری شد ..دیروز یه اتفاق دیگه هم

افتاد ..دیروز صبح تصمیم به پیاده روی گرفتم ولی اون ترس لعنتی باعث میشد پاهام قفل

کنه  و تکون نخورم ..محمد توی خونه بود ..تمام قفسه سینه ام از شدت اضطراب میسوخت

گردنم درد میکرد و حس تنگی نفس داشت خفه ام میکرد ..هر چی سعی میکردم نفسم

بالا بیاد ...تنگ و ترش چسبیده بود به لوله تنفسی و خیال خارج شدن نداشت ..حسی از درون

بهم میگفت ..نرو ..بمون خونه ..تو قطعا پشت فرمون سکته میکنی .. دلم خواست جلوی این

حس بایستم ..نترسم ..یا اگر هم میترسم برم ببینم ته ترسم کجاست ؟؟

تنها کاری که کردم مانتو پوشیدم ..آروم و با تمرکز ..محمد هم لباس پوشید ..

تمام سرو کله ام از شدت اضطراب خیس عرق بود ..گرمای هوا کلافه ام کرده بود ..

ماشین رو از پارکینگ درآوردم و چند تا نفس عمیق کشیدم و بسم الله گفتم و رفتم ..

رسیدم به پارک ..بازهم نفسم بالا نمی اومد ..ولی رسیدم ..راه رفتم ...ضربان قلبم تند تندتر

و تند تر میشد ..حسی ترسم میگفت : بشین مرجان ..بشین روی یکی از صندلی هاا ..

بذار تپش قلبت خوب بشه ..ولی ننشستم ..راه رفتم و نفس عمیق کشیدم و چند ثانیه

صبر کردم و بازدم رو به آهستگی دادم بیرون .. خوب شدم .کامل نه ..ولی خیلی بهتر بودم.

 ..دیروز حدود ۳۰دقیقه پیاده روی تند رو هم به برامه  اضافه کردم و سعی کردم جلوی احساس

 ترس و اضطرابم نه ایستم .. مبارزه نکنم .. بلکه باهاش کنار بیام و کم کم مهارش کنم ..

با تمرین و تکرار زیاد ..هی بترسم ..هی برم ..هی بترسم هی برم تا مغزم بفهمه چه بترسه

چه نترسه باید کارهای روزانه اش رو انجام بده و تعطیلی درکار نباشه ..

دیروز یه کار دیگه هم کردم .. یعنی در واقع دو روزه که اینکارو میکنم و نتیجه اش به نظرم

توی افزایش تمرکز رژیمم خیلی خیلی خوب بوده ..

هر روز صبح که چشمم رو باز میکنم میرم سراغ دفترچه یادداشتم و ناهار و شام روز رو

تعیین میکنم ..میزان هاش رو میزنم و خودمو از سردرگمی اینکه چی بپزم و چی بخورم

درمیارم ..خودمو ملزم میکنم که باید این نوع غذا رو درست کنم و هی نظرم رو تغییر

ندم تا دچار وسوسه و هوس نشم .. ..خیلی موثر بوده ..چون همیشه بین یه عالمه غذا و

طعم توی ذهنم مینشستم و طعم هاشون رو حی میکردم و نمیدونستم که واقعا کدومشون

خوشمزه تره ولی با اینکار و با توجه به خواص مواد و سلامت بودنشون موفقیت رژیمی خوبی

داشتم ..

دیروز بعد از پارک مستقیم رفتم میدون تره بار و طبق برنامه ماهی قزل خریدم و

توی توری روی اجاق کبابش کردم ..سه قاسق هم سبوس و سه قاشق بلغور گندم

رو هم مثل پلو دم کردم و کنارش خیلی شیک و مجلسی خوردم ..حس سلامتی داشتم..

حس خوردن یه غذای مقوی و ضد سرطان ..حاضر نشدم سرخش کنم ..حتی با یه قاشق

روغن .. و خدارو برای همه ی نعمت های خوبش هزاران بار شکر کردم ..

میخواستم این خبرو اخره هفته بدم ولی از اونجایی که طاقت ندارم باید بگم ..نمیتونم ..

با توجه به اینکه توی تغییرات هورمونی هستم و میدونم کاهش توی این اوضاع خیلی

سخته ولی من یک قدم و خورده ای برداشتم ..و حالا فقط :

 

۱۹قدم مانده تا هدف

 

و من الله توفیق

[ دوشنبه سی ام تیر 1393 ] [ 9:55 ] [ مرجان ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،