قهوه خونه لاغری

روش های اصولی برای لاغری

فضای فرهنگی ...(1)
با سلام و خسته نباشید و تشکری ویژه از اعماق وجودم برای تمام مدتی که این همه

نالیدم و از مریضی و حمله و غش و ضعف هام گفتم و شماها صبورانه گوش کردین و

دلسوزانه کامنت گذاشتین و خواهرانه دعا کردید و دوستانه تشویق به روحیه ای شاد

همانند گذشته کردید .. دیگه چادر و خیمه غم و مریضی رو جمع کنم و برگردیم به سال

های قبل و یه خورده انرژی بدم که بسی دارم از فوشار انرژی منفجر میشم ..

عرضم به خدمتتون که غرض از مزاحمت این بود که بگم آقا این چه وضعیه مملکت داره ؟؟

یعنی واقعا این مملکت میخواد به کجا بره ؟؟ ها ؟؟ نترسین بابا ..بحث سیاسی نیست ..

بحث سر حذب و دسته و مجلس و این حرفا نیست ..اونا که ماهن ..بخولمشون ..

بحث سر  فرهنگ و از بین رفتنشه ..جدی میگما ..داره از بین میره ..یا شاید داره منقرض میشه ..

 یا یا شایدم منقرض شده  ما خبر نداریم ..باور کنین .میگی نه ؟؟

بابا چند روز پیش محمد دلش خواست بره سینما و از اونجایی که یه فیلم سینما یه هفته بعد از

 اینکه از روی پرده برداشته شد فرتی میاد تو بازار و با ۳تومن سر و ته کار هم میاد رفتم تو مخش

که سینما اخه ..چخه ..بده .. محمدم از اونجایی که خون بابابزرگ رباتیکش تو رگ هاشه  و مخش

پاره سنگ ورمیداره پاشو کرد توی یه کفش که نه ..الا و للا باید منو ببری سینما ..

منم باید میرفتم سرکار ..گفتم ساسان جان من امروز نمیام باهات که این جخته بلا رو ببرم سینما

دهنش بسته بشه و سوزن زبونش رو از تو مخ ما بکشه بیرون و بذاره به کار و زندگیمون برسیم.

ساسان جان مهربونم منطقی ..عاقل ..گفت : غلط کرده ..خرس گنده ..ورش دار ببریمش مغازه

آخه فیلم دوزاری دیدن داره ؟؟   یه  هفته دیگه میاد تو بازار با ۳تومن میبینیم همه مون ..

(یعنی این هنر دوستیش و تلفیقش با اقتصاد منو کشته  و البته تفاهم عجیبی که ما دوتا با هم

داریم هم جای بسی تامل داره ..

خلاصه که با سلام و صلوات و دعا و فوت فوتی (جادو جنبل) راضیش کردم که عزیزم این بچه است

عقده ای میشه ..من نبرمش فردا با گرل فرندش میره و کلی فلسفه بافی و رجز خونی گفت باشه

ببرش ..ولی همین یه بارااا ...       گفتم : باشه ..

ساسان جانو راهی کردم رفت و به محمد گفتم زنگ بزن ببین سانس فیلم مورد نطرت کیه ؟؟

محمدم زنگ زد و از اونجایی که خنگول بازی هاش به بابابزرگش رفته  گفت :

 مامان ..ساعت ۴ شروع میشه ..ما هم شال و کلاه کردیم رفتیم ..

آقا یه چیز میگم مسخره ام نکنین هااا .. آقا چرا پفیلا (چس فیل سابق) اینقده تو سینما گرونه ؟

خو مگه ذرت خامش چنده ؟؟ یک کیلو ذرت یه گونی پفیلا میده بعد هر لیوانش رو میدن ۳ تومن

انداره پول بلیط سینما ..خو این خودش فقر فرهنکیه دیکه .. نیست ؟؟؟ والا هست ..

محمد تیپ زد و عینکی و کفش اسپرتی و چسان و فیسانی .. گفتم : بریم برات پفیلا هم بخرم

که اونجا معطل نشیم .. محمد گفت : باز شروع کردی ؟؟  من از اون لیوان ها میخوام ..

گفتم از اون لیوان ها میخریم مادررر ..تو صبر کن ..رفتم دو تا پفیلا گوجه ای ۱۰۰۰ تومنی با ۲تا

دلستر تگری خریدم کلا شد ۵ تومن و رفتیم سمت سینما .. رسیدیم در سینما رفتیم پشت

باجه خرید بلیط ..محمد با ذوق گفت : دو تا بلیط کلاشینکف .. متصدی باجه یه دختر قد بلند

بود که دماغشو با چسب به رستنگاه موش (یعنی جایی که موها از پیشانی میروید) چسبونده

بود با صدای تو دماغی گفت : الان وقت کلاشینکف نیست ..ساعت ۸ شب شروع میشه ..

یه سانسم ساعت ۲ داشته تا ۴ .. که الان دیگه تمومه ..

میخواستم محمد بکشم ...چون ساعت ۱۴ رو ساعت ۴ شنیده بود .. تو ظهر گرما با چادر و

مخلفات مارو از خونه از زیر کولر کشیده بود بیرون ..کلی منت باباش هم کرده بود تو پاجه مون

که همین یه بار باشه و ما هم کلی پاچه خواری که باشه عزیزم و از این حرفا ..وحالا مونده بودیم

 دمدر سینما ..بی فیلم ..علاف .. 

آقا محمدو میگی ..بغض کررررد  بعد یه هویی نمیدونم جنی شد چی ؟؟ گفت : همه اش

تقصیر توهه ..که پفیلا از مغازه خریدی ..اگر پفیلا از داخل سینما میخریدی الان بلیط بود ..

یعنی این منطقش که بابا بزرگ به دورش بگرده  منو کشته بود ..حالا من با چادر ..هیکل گنده..

پفیلا و دلستر تگری زیر چادر ..اینم گریه و جیغ .. میخواستم بزنم دهنش ..دیدم چند تا پسر

ژیگول با چند تا دختر شوپول دارن نیگامون میکنن ...  گفتم زشته ..عیبه ..افت کلاس داره ..

فیلم های دیگه رو چک کردم ببینم میشه دهن اینو یه جوری بست دیدم برای ۴۵دقیقه بعد

 فیلم آذر شهدخت  پرویز و دیگران  رو داره .. به محمد گفتم : وایی محمد ..بیا بریم آذر شهدخت

پرویز و دیگران .

محمد عصبانی بود بچه ام گفت : اینا دیگه کین ؟؟

گفتم : میدونی چقدر جایزه گرفته ؟میدونی کارگردانشچقده معروفه ..میدون ..میدونی ..میدونی

 ..خلاصه ۱۵دقیقه مخشو زدم قبول کرد که  میدونه و ای کاش قبول نمیکرد که میدونه ..

دوتا بلیط گرفتیم رفتیم داخل و منتظر شدیم که فیلم شروع بشه ..

محمد که ول کن نبود گفت : مامان پول بده برم لیوان بخرم ..گفتم لیوان ؟؟ خو یه آب معدنی

بخر .. گفت : نه ..لیوان پاپ کورن میخوام .. میخوام پفیلاها رو بریزم تو لیوان کاغذی ..

با خودم یه لحظه فکر کردم توی سینمای به این با کلاسی با ۴ تا سالن  هم زمان و کلی دیزاین

 و بند و  بساط خو خیلی زشته یه لیوان بخره ۵۰۰تومن بعد م پاکت پاپ کورن گوجه ای رو باز کنم

 خالی کنم توش ..مردم چی میگن .. والا .. هی با خودم کلنجار رفتم و بالاخره تصمیم گرفتم ۵۰۰

تومن رو بهش بدم و قید مردم رو بزنم .. چند دقیقه بعد مشغول خالی کردن پاپ کورن هزاری توی

جعبه ۵۰۰تومنی بودم ..البته همه هم نگامون میکردن ..ولی خب دکترم گفته همیشه که همه

نباید از کار آدم خوششون بیاد ..والا .. 

دره  سالنی که فیلم پری وش چه بد کرد شوهر کرد همه رو دربه در کرد منو خونین جگر کرد

رو باز کردن و محمد انگار به عمرش سینما نرفته باشه گفت : واییی ..چقدر قشنگه

مامان ..صندلی هاشو .. چه جوری بشینم ؟؟ تو نگهش دار من بپرم روش ..میترسم

بخوره تو کمرم .

هیچی دیگه نشستیم و فیلم بعد از یه عالمه تبلیغ و حدود یه ربع تاخیر شروع شد ..

چراغ ها رو هم خاموش کردن ..منم که دیگه لازم به تذکر نیست ..آخره استرس ..همه اش

میترسیدم درها قفل بشه و سینما بسوزه و سینما رکس آبادان تکرار بشه و روغنم بمونه

رو صندلی ها ..

فیلم شروع شد .. اول بسم الله مهدی فخیم زاده داشت بشقاب درمانی میکرد ..هی بشقاب

پرت میکرد تو آیینه ها ..بعد یه راوی هم فیلمو تعریف میکرد .. فیلم کششش دار و اعصاب خورد

کن بود ..من نمیدونم به چیه این فیلم جایزه داده بودن ..واقعا فقط اسم کارگردان معروف رو یدک

میکشید ..  وسط فیلم صدبار خواستم پاشم بزنم بیرون..

یعنی یه کلاس بدآموزی کامل برای جوون ها ..و بچه ها ..پیر ها و ..خاک تو سرشون

واقعا ..مهدی فخیم زاده مدام این عبارت رو تکرار میکرد ..مردی که پنچری نداشته باشه مرد نیست .

حالا ماجرای فیلم چی بود ؟؟ کل ماجرا این بود که مهدی فخیم زاده یه هنرپیشه معروفه که

خیلی اتفاقی زنش توی یه فیلم همبازیش میشه و از خودش بازی بهتری به نمایش میذاره در

حالی که مهدی فخیم زاده همیشه میگفته تو نمیتونی و از این حرفا ..بعد زنه مشهور میشه و

مهدی حسودیش میشه و این وسط یه دخترم داشتن که انگلیس با یه مرتیکه ای به اسم فلیپ

ازدواج کرده بوده و شوهرش همجنس باز بوده اونم طلاق میگیره و برمیگرده  و تهش مهدی فخیم

زاده که میخواسته دخترش رو به زندگی دلگرم کنه هی براش داستان میگه و وقتی میفهمه دامادش

تو زرد از آب دراومده سعی میکنه رامبد جوان رو شوهر دخترش کنه .. کل ماجرا همین بود ..

منتهی این عباراتی که به کار میبردن واقعا در حد و اندازه شعور مخاطب ایرانی نبود ..

حالا من بچه ی ۱۰ساله رو بردم که تفریح کنه دریک محیط فرهنگی....

یه جای فیلم گوهر خیر اندیش  که نقش شهدخت رو بازی میکرد  میخواست به مهدی بگه که

دومادشون مشکل داشته و مشکلشچی بوده ..از یه عبارتی استفاده کرد که یادم نیست بعد

گفت : به دخترمون گفته من تو رو دوست دارم ولی اون مردع رو هم دوست دارم بیا سه تامون

با هم توی یه خونه زندگی کنیم .. 

آقا ملته تو سینما رو میگی !! دختره ۲۴ساله از بغلیش میپرسید ..واییی یعنی چی ؟؟ بعد

اون توضیح میداد و دوتاشون غش غش میخندیدن ..بعد خدارو شکر هیچ کس هم اصلا نمیدونست

یعنی چی ..پسره کناره محمد به اون یکی میگفت یعی این مردع با اون مردع که با این زنه

بودن میشه همخونه ؟؟ پشت سری هامون به جلویی ها توضیح میدادن که نههههههه ..

اون زنه با اون مردع که با اون مردع بودن میشن زن و شوهر ..

بعد محمد جان این سوال براش پیش اومده بود که این مردع که با اون مردع که به این زنه گفته

بیا سه تامون با هم زندگی کنیم دقیقا رابطه شون چه جوری میشه ..

حالا این مسئله رو میشد محمد رو گول زد و یه چیزی سرهم کرد ..ولی بدترین نقطه ماجرا این

بود که پسره مهدی فخیم زاده تو فیلم قشنگ دروغ میگفت ..بعد همه ذوقش میکردن که این

از بچگی دروغگو بوده ..بعد خودش میگفت این دروغ نیست که ..من خیال کسی رو ناراحت نمیکنم..

از همه تاریک تر این  بود که مهدی فخیم زاده البته طبق دیالوگ وقتی فهمید دومادش مشکل اونم

چه مشکلی داره مدام این عبارت رو تکرار میکرد که من از روز اول گفتم مردی که پنچری نداشته

باشه (یعنی یه خلاف  کوچیم نداشته باشه ) اصلا مرد نیست و یه روزی یه پنچری بزرگ میده ..

از رامید جوان سوال کرد : ببین تو پنچری داری ؟؟  اونم جواب داد : گاهی سیگار ..

مهدی فخیم زاده گفت : این که پنچری نیست ..  چیزای دیگه ..اگه داری بگو ..

جوری سیگار کشیدن رو طبیعی جلوه میداد که محمد گفت : مامان ببین میگی سیگار بده ..

الان پرویز میگه که سیگار اصلا پنچری نیست .. 

من واقعا نمیدونم روی چه حسابی این فیلم رو ساخته بودن و واقعا چه پیامی برای مخاطبش

داشت ..بیشتر پیامش این بود که خانم ها اگه شوهراتون خلاف کردن یه خورده اش طوری

نیست ..و به مردها هم بگه اهای آقایون یه خورده خلاف کنین به کسی برنمیخوره و اصل مردونگی

اینه که حتما یه خورده خلاف تو کارتون باشه و این عبارت رو عینی تکرار میکرد ..که از قدیم

گفتن مرد باید یه خورده خلاف داشته باشه ... خلاصه که نقطه های انتقادی بیشماری داشت

و بعضی جاها که بحث بالا میگرفت محبور بودم ۳تومن بدم محمد بره پاپ کورن بخره و تا بره

و بیاد بحث های مستهجن راجع به جاهای مزخرف فیلم تموم شه .. و این بهترین قسم

سینما برای محمد بود ..وقتی فیلم تموم شد همه خیلی آروم از در داشتن میرفتن بیرون و

فقط یک بچه نعره میزد که این چه فیلمی بود منو آوردی ؟؟ خدا لعنتشون کنه ..و  اون بچه

کسی نبود جز محمد جان که قربان بشه بابابزرگش .. 

۹۰۰۰تومن غیر از اون ۵۰۰۰تومن قبل از رفتن به سینما فقط پفیلا (چس فیل سابق)  پیاده

شدم تا بتونم فضا رو به صورت کمی تا قسمتی تفریحی فرهنگی جلوه بدم  . باز غیر از

ول بلیط بود که ۱۳۰۰۰ تومن باز هم پیاده شدم .. خدایشان نیامرزد ..

ولی خارج از شوخی من فیلم طبقه حساس رو با محمد رفته بودم و واقعا لذت بردیم و وقتی

اومدیم بیرون حالمون خوش بود ..خوش گذشته بود .. ولی واقعا هدف این فیلم معلوم نبود

کارگردان بهروز افخمی فقط خواسته بود دل مرجان شیرمحمدب زن جوونش رو خوش کنه

و فیلمنامه آبدوغ خیاری رو تبدیل به فیلم کنه و عجیب ترش اینکه جایزه هم بهش داده بودن ..

خلاصه که اومدیم بیرون و  محمد اونقدر ناراضی بود که من برای اینکه کمی فضاش عوض

بشه یه تصمیم گرفتم که در توع خودش بینظیر بود ..من تصمیم گرفتم بعد از مدت ها با

پسرم که حالا بزرگ شده و سطح ادراکیش بالاتر رفته  برم به یه مکان فرهنگی  تفریحی

دیگه ..و به محمد پیشنهاد دادم که ...

 

ادامه دارد ..

 

و من الله توفیق

 

[ جمعه سی و یکم مرداد 1393 ] [ 1:40 ] [ مرجان ]

[ ]

امروز دوشنبه۲۷ /5/93 ساعت 9:30 

چند وقت پیش ..یعنی حدود سه هفته پیش برنامه ای رو توی تلویزیون دیدم به اسم اردیبهشت که

دکتر علی بابایی زاد راجع به پیش نویس های دوران کودکی و اثر اون در بزرگی صحبت میکرد ..

پیش نویس های کودکی یعنی دریافت های مغزی یه کودک از محیط اطرافش که پدر و مادر در

اختیارش میذارن و در اینده که بزرگ شد  میشه مدل رفتاری و افکاری اون بچه  در بزرگسالی ..

دکتر توضیح میداد که یه مادر مضطرب  از شیرخوارگی این اضطراب رو به نوزادش منتقل میکنه و

 در مواردی استثنایی ممکنه این اتفاق نیفته و بچه سالم از اب دربیاد .

پیش نویس ترس های من کجای دوران کودکی من نوشته شده ؟؟

همون موقع که سوار ماشین میشدم که با بابا  و مامانم برم مسافرت و همیشه یه روز قبلش بابا

ماشین رو از پارکینگ در نمی اورد و میگفت :

فردا میخوایم بریم سفر ..همیشه اتفاقات لحظات آخر می افته.همون موقع که دلت خوشه که داری

 میری به خیال خودت خوش بگذرونی ... یا اون موقعی که داداشم به بابام میگفت :

بابا یه خورده تند تر برو ..جاده خلوته و بابام در جوابش میگفت : بابا جان اتوبان گول زنکه ممکنه

کسی به ما نزنه ..ولی ممکنه تایر بترکه و چپ کنیم ..یا نه اصلا ممکنه یه نفر از لاین روبرو منحرف

بشه و بیاد تو شیکمه ماشین و شاخ به شاخ کنیم .

عجیب ترین نکته اش هم این بود که هر بار بابا تند تر از معمول میرفت تایر میرتکوند و وقتی خودش

رو میکشوند به شونه خاکی لب جاده  میگفت این بار شانس آوردیم چپ نکردیم ..

 ..پیش نویس ترس های من کجای کودکی من نوشته شده ؟؟

 شاید همون وقتی که هر وقت مهمون داشتیم مامانم حالش بد میشد و فشارش می افتاد و من

همیشه مهمون رو پیش درآمد حال بد شدن مامانم میدونستم و هر وقت مهمون دارم حتی یه بچه ی

10ساله هم که باشه از ترس خیس عرق میشم و منتظرم که حالم بد بشه ... 

یا شاید اون موقعی که غروب ها مامانم زنگ میزد و میگفت :

 

عبدی باز غروب شد و من تنهام و حالم بده ...غروب برای من  همیشه یه جوریه

 

 شاید همون موقعی که بابام میگفت : شب خطرناکه ...شب هر جا رسیدیم نباید رانندگی

کنیم ..چون همه ی اتفاقات توی شب می افته و من توی ضمیر ناخودآگاهم حک شده ..

نمیدونم ..واقعا نمیدونم .. هر چی هست بدجور نوشته شده و حک شده ...

امیدوارم پیش نویس زندگی بچه هامون رو با ترس ننویسیم وباناامن نشون دادن دنیا توی ذهنشون

ذهنیت های مسموم رو حک نکنیم ..

وقتی با دکترم راجع به پیش نویس زندگیم حرف میزنم میگه :

دنیای اطراف رو برای تو ناامن جلوه  دادن و امن ترین نقطه زندگی تو خوردن بوده و بس ....

 

وقتی رفتم توی مطب به نظرم مسخره ترین کار عمرم رو انجام میدادم ..

همه حرف های دکترو حفظ و فوت آب بودم میدونستم در جواب هر نعریف چه پاسخی دریافت

میکنم ولی خب باز هم کاچی بعض هیچی بود ..

نشستم روی مبل سیاه چرمی مقابل دکترو و موبایلمو تنظیم کردم .

 همه ی ماجرای دو پست قبلی رو از سیر تا پیاز تا تعریف کردم حتی فحش هایی که به دکتر

 زمانی که حاشیه ی اوتوبان دادم رو هم از قلم ننداختم ..و دکتر خیلی متفکرانه گوش میداد ..

دکتر سوال کرد : مرجان رسیدی بالاخره ؟؟ یا توی راه مردی ؟؟

گفتم : دکتر میدونستم همینو میخواین بگین ..باور کنین با خودم میگفتم دکتر همین عبارت رو

تحویلت میده و میگه ..نیمه پر لیوان رو ببن ..اون قسمتی که رسیدی .. اره رسیدم ولی زجر دنیا

 رو کشیدم ..من اون لحظه که هیچ کاری ازم برنمی اومد  و قفل کردم  من اون لحظه باید چیکار

 کنم ؟؟اون لحظه ای که ترفندهای روانشناسانه شما جز کشک نسابیده هیچی نیست  و به درد

باد هوا هم نمیخوره ؟؟

دکتر گفت : اون لحظه هیچ کاری نمیشه نکرد ..حداقل فعلا ..تا زمانی که با تکنیک ها و تمرین هایی

 که انجام میدی اونقدر مهاربشه که دیگه چیز  مهمی نباشه و کم کم از اهمیت بیفته و تا جایی که

اگر اتفاق هم بیفته اثر بعدی روی تو نداشته باشه ..

مثل یه تومور سرطانی ..که نمیشه بهش یه هویی دست زد .اول با شیمی درمانی کوچیکش

میکنیم بعد که ضعیف شد برش میداریم ..

گفتم : ولی من خیلی اذیت میشم ..خیلی عذاب میکشم ..

گفت : خب معلومه ..چون واقعا عذاب اوره ...واقعا تجربه ی دردناک و سختیه ..تو واقعا حالت بد

میشه ..یه تجربه ی بد رو پشت سر میذاری  .پس عکس العمل تو غیر طبیعی نیست ..

خندیدم ..خنده ای از سر ناچاری و درموندگی ..که تو میفهمی واقعا من چه حالی دارم ؟؟ یا یه

 تکنینک روانشناسی رو پیاده میکنی ؟؟ همدردی ..اولین گام در آرام کردن مددجو ..اووووووووف ..

کاشکی هیچی نمیدونستم و حرفت رو باور میکردم که میفهمی ..

با سوال دکتر بحث وارد مرحله ی جالب تری شد ... و فهمیدم بیخود 70تومن پیاده نمیشم و اومدنم

 بیخود نیست ..دکتر بعد از اون همه تعریف و جواب های تکراری حرفی تازه برای گفتن داشت ..

 سوال کرد مرجان !! کجای حمله بیشتر از همه آزارت میده ؟؟ کجای حمله بیشتر از هر لحظه ای برات

سخته  و از تحملت خارجه ؟؟

خوب با خودم فکر کردم ..یه مکث 10ثانیه ای . مرور کردم توی ذهنم و رسیدم به لحظه ای که یه

آن یه سرگیجه ی عجیب منو تو خودش میپیچونه و از بعد از اون من میفهمم که حمله نزدیکه و

دستپاچه میشم ..همه چیز از اون سرگیجه لعنتی شروع میشه . حتی توی خونه هم یک ان که

 سرم گیج میره تمام کارهام فلج  میشه و از ترس عدم تعادل و افتادن میرم و میشینم روی مبل ..

ساعت ها ..میترسم پاشم ..

دکتر گفت : سرگیجه چه پیامی بهت میده ؟؟؟ یعنی وقتی سرت گیج میره چه پیامی رو دریافت

 میکنی ؟چون میدونی که سرگیجه فی نفسه تغییر ناگهانی فشاز خونه ..چیز بدی نیست ..وقتی

فشار خون یه هویی بالا و پایین بشه یه لحظه ما حس میکنیم سرمون گیج میره ..یا مثلا میتونه

علامت یه عفونت ساده ی گوش باشه .

با خنده  وسط حرف دکتر پریدم و.گفتم: البته   میتونه پیام تومور هم باشه ..میتونه پیام غش هم

باشه ..میتونه پیام بیهوش شدن و خوردن گیج گاه به لبه ی جدول هم باشه میتونه ام اس باشه و

خیلی پیام های دیگه ...

دکتر با دستش بهم اشاره کرد و گفت : اها ..اینه ..فرق فکر من با فکر تو اینه ..که مغز من بعد از

 سرگیجه به من این پیامو میده و مغز تو اون پیام ..شاید اصلا قرار نباشه حمله ی پنیکی پیش بیاد .

.فقط یه سرگیجه ی ساده باشه ..شاید حتی سرگیجه ای هم نباشه و فقط ترسش باشه ..و تو با

 فکرت میاریش ..پرورشش میدی و میشه یه حمله ..و حمله واقعا لحظات سختیه ..

به فکر فرو رفتم ..که واقعا سرم گیج میره ؟؟ یا فکر میکنم که سرم میخواد گیج بره ؟؟ جوابش این بود

که اره واقعا سرم گیج میره ..برای یه لحظه است ولی هست . ولی ترسش همیشه باهامه ...که نکنه

سرم گیج بره ؟؟ و متعاقب این تفکر نکنه بقیه افکار هجوم میاره .

دکتر توضیح جالبی داد که پرده ای از پرده ها رو بالا برد و من تا حدودی متوجه شدم که این حملات که

 جدیدا شدید تر شده از کجا ناشی میشه .. دکتر گفت :

تو ممکنه یه بار سرت بر اثر افت فشار یا تغییرات هورمونی یا هر چیز ساده ای مثل زمانی که یه

هویی از حالت خوابیده به ایستاده  میشی گیج بره ..تا اینجا مثل بقیه هستی ..ولی پیامی که به

مغزت میدی پیام ترسه ..یه فکر وسواس گونه است ..که میگه نکنه ..نکنه ..نکنه .... این نکنه ها هر

کدوم از این افکار منفی  مثل ارتعاشات کمه الکتریکی میمونه ..که هر کدومشون یه پیام اضطرابی رو

به مغزت میرسونه ..و به مرور جمع شدنشون میشه همون شوک عصبی که ما اسمش رو میذاریم

پنیک ..که اتفاق بدیه و تو رو خیلی اذیت میکنه ..

 جالب بود نه ؟؟؟ اینکه محتوی یه چیزی برای ادم آشکار میشه رابطه علت و معلولی چیزی رو

 میفهمه چقدر خوبه و به درک بیماری و درمانش کمک میکنه ... و من حس کردم  دارم میفهمم

که آب تفکر الوده من از کدام سرچشمه گل آلوده ؟؟.

دکتر گفت مرجان اگر سرت رو بچرخونی  یا پایین نگه داری و یه هویی بیاری بالا سرت گیج میره ؟؟

گفتم: اره ..

گفت : پس الان میخوام که برام سرت رو بچرخونی تا جایی که سرت گیج بره ..میخوایم سرگیجه رو

تولید کنیم ..

گفتم : نههههههههههههههههه ..من ازش متنفرم ..

گفت : من میخوام تو مولد سرگیجه باشی تا ببینیم چه اتفاقی برات می افته ..

گفتم : باشه .

شروع کردم سرم رو چرخوندن ..دکتر هم شروع کرد سرش رو چرخوندن و گفت منم با تو دلم میخواد

 سرم گیج بره ..

 همینجور که شروع کردم به چرخوندن سرم یه هویی سرمو ثابت نگه داشتم و حس کردم گیج

شدم ..قیافه ام تغییر کردم وخنده از روی لبم محو شد ..

دکتر گفت : چی شد ؟؟ سرت گیج رفت ؟؟

با حالتی بین افسردگی و ترس و غم  گفتم : نه زیاد.

گفت : حس کردم ریختی بهم ..

گفتم : شاید چون تو مطبم زیاد نترسیدم ولی اگر خونه بودم قطعا خیلی حالم بد میشد .

گفت : تمرین خوبی بود ..ازت میخوام وقتی رفتی خونه ..و ساسان هم بود ..شروع به تمرین سرگیجه

کنی ..اونقدر سرت رو بچرخونی تا سرت گیج بره و ببینی هیچ اتفاقی بعدش نمی افته ..و بعد از چند

 روز شروع کنی وقتی که تنها هستی خودت رو به سرگیجه بندازی . یعنی اینو میخوام بهت بگم که

ما میخوایم اتفاقا سرگیجه بیاد و حمله پنیک هم اتفاق بیفته ..و تهش ببینیم که هیچ اتفاق بدی هم

 نمی افته ..و نکته دیگه ازت میخوام که پشت فرمون بشینی ..به صورت درمانی ..نه اینکه امروز

بشینی و فردا نشینی .. نه .. میخوام زمانش کم و فراوانیش زیاد باشه ..

گفتم : یعنی چی ؟؟

گفت : تو هر بار که میخوای پشت فرمون بشینی از یه چیزی میترسی درسته ؟؟ از اینکه نکنه سرم

گیج بره ؟؟ نکنه حالم بد بشه ؟ نکنه تصادف کنم ؟؟ما میخوایم سوار شدن ماشین و رانندگی برای تو

 بشه مثل باز کردن در اتاق ..یا راه رفتن توی راه پله .. تو توی راه پله خونه هم میری این فکر ها رو

میکنی ؟؟فکر میکنی بیفتی ؟؟ یا وقتی در اتاق رو باز میکنی فکر میکنی نکنه در کنده بشه و  بیفته

روت ؟؟

با تعجب گفتم : نه ..مگه دیوونه ام دکتر ..

گفت : نه ..ولی اونقدر این کارو کردی و نتیجه ی بی خطر بودنش رو دیدی که مغزت هر بار درو باز

میکنی یا از راه پله عبور میکنی پیامی جز واقعیت وجودیشون بهت نمیده و تو ارامش داری ..و نکنه ها

 نمیان ..ما همین الگو رو روی ماشین میخوایم پیاده کنیم ..تو سوار بشی بری و اتفاقا حالت هم اون

وسط بد بشه ..ولی بری ..توی یه روز برسونیش به 5 تا 6 بار سوار شدن ..رفتن ..برگشتن ..و کم کم

اوتوبان رو اضافه کنیم ..

ذوق کردم ..نمیدونم چرا ؟ گفتم : دلم میخواد برم هایپر استار ..یا برم فرودگاه مهراباد ..

این اوج خواسته ی منه ..یعنی اوج آرزوی من برای رانندگیه که یه روزی بتونم برم مهرآباد و خودم

مهمان های مسافرمون رو بیارم ..

گفت : این رو میذاریم هدف نهایی ..ولی فعلا و برای این هفته فقط تمرین سرگیجه و فراروانی در

رانندگی ..از امروز به بعد ما میخوایم سرگیجه تولید کنیم ..میخوایم تو رانندگی کنی و اتفاقا حمله

بهت بزنه ..تا ببینیم چه اتفاق ناگواری می افته . دکتر ادامه داد ..مرجان حمله و ترس مثل سگ هار

میمونه ..اگر ازش فرار کنی پاچه ات رو میگیره ولی اگر به طرفش رفتی عقب نشینی میکنه ..

ما از این به بعد میخوایم بریم به طرفشون ..کم کم ..تولیدشون کنیم و ببینیم بی خطره و گاها لذت

بخش ...

 حس خوبی از حرف های دکتر داشتم ..یه حس خوب و خوش ..یه لذت عمیق درونی ..یه هویی به

 دکتر گفتم : دکتر وقتی می اومدم خیلی حالم بد بود ..حس بدی داشتم .. توی مترو ..وقتی پیاده

شدم و حتی زمانی که پشت در مطب بودم ..ناهارم نخورده بودم ..تنها فکری که به ذهن داشتم این

بود که وقتی رسیدم پیش شما و متعاقبا حالم خوش شد برم و تنهایی بشینم رستوران و بدون ترس

درد و مرگ یه غذای باحال و توپ بخورم ..

دکتر گفت : یه مشکل دیگه ای که اگه یادت باشه اون سال ها با هم راجع بهش خیلی صحبت 

 میکردیم همین بود که چرا الگوی خوشگذرونی و حال خوب بودن برای تو یعنی خوردن ؟؟ و هنوز این

مشکل هست و باید راجع به این هم توی جلسات بعد حرف بزنیم ..

 چرا با خودت فکر کردی که اگر حالت خیلی خوب بود بری بخوری ؟؟ چرا فکر نکردی که بری یه روسری

برای خودت بخری ..یا یه گل سر ..یا بری استخر ؟؟ یا با یه دوست گردش کردن و قدم زدن ؟؟ چرا فکر

کردی اگر بخوری حالت خوبتر میشه ؟؟  من ازت میخوام که وقتی رفتی به جای اینکه پولت رو برای

غذا صرف کنی چیزی برای خودت بخری که جنبه خوراکی نداشته باشه ..

حس کردم واقعا اونقدرها هم دلم خوردنی نمیخواد و از فکرم داشت سوال بعدی عبور میکرد که ...

دکتر نگاهی به ساعت انداخت  و با زبون بی زبونی گفت وقتت تمومه ..پاشو ببینم تا هفته دیگه

چیکار میکنی ؟؟

با نگاه دکتر با ساعت اتاق مطب متوجه شدم که وقت تمامه و باید بای بای کنم ..و نتونستم

سوال آخرم رو بپرسم .. اینکه هر چیزی منو ترسوند برم تو دلش ؟؟ هر چیزی ؟؟ هر چیزی اذیتم

میکنه انجامش بدم ؟؟ اونقدر که برام عادی بشه ؟؟

وقتی اومدم بیرون از مطب حالم خراب تر از قبل بود ..چون مغزم پر از ترس بود و طبق صحبت دکتر

نباید میذاشتم پاچه مو بگیرن و باید به طرفشون حمله میکردم.. بین طناب کشی نکردن با غول و

رفتن به سمت افکار ترسناک و مبارزه و همه چی مونده بودم یه لنگه یه پا .. جوری که فرداش

حس میکردم بازم به مشاوره نیاز دارم  و عنقریبه که دیوانه بشم ..چون اونقدر فکر وسواسی

داشتم که نمیدونستم توی محاصره شون باید به کدومشون دقیقا حمله کنم ..این شد که

چند بار مکالمه با دکتر رو گوش کردم و تصمیم گرفتم فقط روی مسئله سرگیجه و رانندگی

کار کنم ..و بقیه رو فعلا که ان لم یکن (معلق) باقی بذارم ..

چند بار رانندگی کردم ..با محمد تنها سینما رفتم و توی تاریکی با اینکه سرم گیج میرفت تا

ته فیلم نشستم ..سرکار رفتم  و کلا حس میکنم روند رو به رشدی رو دارم ..توی خیابون هم

چند بار سرم گیج رفت و با خودم گفتم اتفاقا خوبه ..ما میخوایم تولید بشه و ببینی تهش چی میشه

و با این کلام تکراری و جادویی خداروشکر تا این لحظه حمله ای نبوده و انشالله نخواهد بود که

اگر هم باشه تهش باز هم خبری نیست و سلامتیه انشالله ..

پست بعدی قطعا یه پست توپ و باحال و خنده داره تا یه خورده حال و هوامون عوض بشه و دلمون

شاد و بزنین دست قشنگه رو به افتخار یار .. امیدوارم نوشته هام به درد یکی مثل من بخوره ..

و من الله توفیق

 

[ چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 ] [ 22:19 ] [ مرجان ]

[ ]

یکی مثل من 2 (جلسه دوم مشاوره)
 

یه بریدگی فاصله بود ..که راه رو به اتوبان یا به طرف خونه تقسیم کنه .مغزم هجمه افکار بود...

بین این که برم سمت خونه و برم سمت مغازه مونده بودم ..رفتم به سمت اتوبان و مغازه ...

فکر کنم 10متر رفتم جلو ..که یه هویی  .....

 

سرم گیج رفت ..چیزی که ازش میترسیدم ..سعی کردم جلوی محمد به خودم مسلط باشم ..

ولی هر پایی که روی پدال گاز فشار میدادم حس میکردم توی یه مکنده هستم و به طرف داخل

کشیده  میشم ..راه باریک تر و مغزم کوچیک تر میشه ..خیلی حس زشت و بدی بود ..هیچ راهی

نداشتم ..وسط اتوبان بودم ..حاشیه ای نبود ..ترافیک سنگین و خفقان اور بود ..و من دلم میخواست

فقط یه نفر بهم کمک کنه ..یه هویی گفتم واییی ..محمد ...چه اشتباهی کردم ..کاش نیومده بودم ..

محمد با هول گفت : مامان چرا اومدی ؟؟

گفتم اشتباه کردم ..فقط میگفتم ..وایییی ..واییی ..نمیدونستم چیکار کنم !!!!

تمام تلاشمو کردم برسم به یه حاشیه ..سرعت ماشین فکر کنم 20کیلومتر بود .

همه بوق میزدن و فحش میداد ن ..ولی من دودستی فرمونو چسبیده بودم و دنبال یه سوراخ

موش واسه قایم شدنم بودم ..بالاخره حاشیه اتوبان یه ماشین  وایستاده بود ..منم رفتم جلوش

وایستادم و حس میکردم پاهام کوچیک شده ...دستام زردشده و خون به مغزم نمیرسه ..

خواب الودگی وحشتناکی داشتم ..حس میکردم الان پشت فرمون خوابم میبرم ..

خوابی که ازش حرف میزنم حس خوب خواب الود بودن نیست ..حس بده بی حس شدن و به

خواب رفتن و سر شدن مغزه ..یه حس مزخرف که توان راه رفتن و ایستادن رو ازت میگیره و از

خوابیدن میترسونتت .. اون حس رو داشتم ..و چقدر از این حس میترسم .

.حدود یک ربع حاشیه اتوبان وایستادم ..باز قند خوردم و صبر کردم ..ولی یارای رفتن نداشتم ..

چند بار ماشینو استارت کردم و گفتم برو ..تهش هیچی نمیشه ...میرسی و تموم میشه ..

ولی تا پامو روی پدال فشار میدادم اون حس مکنده گی و کشیده شدن به داخل چیزی نمیذاشت

راه بیفتم ..هیچی ..ماشینو خاموش کردم  ..کاش خواهرم تهران بود و میگفتم بیاد دنبالم

..کاش یه ادم ..یه رهگذر بود که رانندگی بلد بود و منو میرسوند خونه یا دم مغازه ..

کاش خوب میشدم و  خودم راه می افتادم ..تنها گزینه ای که میتونستم ازش استفاده کنم و نکردم

 زنگ زدن به ساسان بود ..مثل همیشه ..که بیا من حالم بد شده ..کاری که همیشه انجام

میدادم ..حتی محمد گفت : زنگ بزنیم به بابا ؟؟؟

گفتم نه ..خودمون یه راهی براش پیدا میکنیم ..دلم نمیخواست ضعفمو ببینه ..

البته بهش زنگ میزدم هم میگفت : مگه بار اولته که حالت بد میشه ؟؟؟ راه بیفت بیا ..خوب

میشی و فقط ضایع شدنش میموند برام . گرچه قبلا شنیدن صداش  و همین حرف های تکراری

هم حالمو بهتر میکرد ..همینکه سرزنشم هم میکرد خوب بود ..ولی نه ...وایستادم  و یک ربع بعد

با سلام و صلوات استارت کردم و آهسته با همون سرعت کم به طرف مغازه راه افتادم ....و بالاخره

رسیدم ..

هر وقت میخواد حالم بد بشه ..از صبحش حسش میکنم ..قشنگ میفهمم امروز روزشه ...

و من تمام تلاشم رو میکنم بگم نه ..همیشه که یه جور نیست .. و حرف ای دکترو رو تکرار کنم ..

ولی هست ..حال بد شدنه هست ..و من تمام تکنیک ها رو پیاده میکنم و انگار هیچ از پوچ ..

الان مهم ترین مشکلم همینه ..اینکه پشت فرمون یه هوییی حالم  دگرگون میشه ..

حالت های شدید پنیک دارم ..تنها دل خوشیم خودکنترلی که دارم و دیگه بیمارستان نمیرم

 و میدونم صبر کنم خوب میشم ..میترسم ..خیلی ..ولی بیمارستان نمیرم ...   

  اینجا یه مشکل دیگه هم هست ..اینکه من روز قبل از این روز که حالم توی ماشین بد بشه هم

 بیرون بودم ..تمام حالت های پیش از پنیک رو داشتم ولی خود مو زدم به اون راهو به خاله و مامانم

گفتمم میخوام ببرمتون بیرون ..رفتیم پارک ملت ..گشتیم و دور زدیم و موقع برگشتن من افتادم توی

اتوبان منتهی به سعادت اباد .و گم شدم ..ولی میدونستم .. ایمان داشتم که میتونم از پسش

بربیام ..ته دلم خالی بود که نکنه ..ولی رفتم و بالاخره رسیدم به خونه و با اینکه ساعت ها توی

 ماشین بودم خوب بودم ..حس پیروزی داشتم ..وقتی رسیدم حس خیلی خوبی داشتم ..به خودم

 گفتم ..خوب شدی ..نگران نباش ..همیشه وضع همینجوره ببین بدون قرص و دوا چقدر موفق

شدی ..فقط کافیه ژنرال بشی ووفقط کافیه با غول طناب کشی نکنی ..فق کافیه بدونی اینا یه

فکره و مثل یه ادم کنار جوی افکارت بشینی و در شدنشون رو تماشا کنی ..ولی انگار اشتباه

میکردم ..خوب شدنی درکار نیست . چرا با اون همه فکر مثبتی که دارم دچار حمله میشم ..

چرا با این همه تلاشی که میکنم میشکنم ..میدونم دکتر میخواد بگه ..بالاخره رسیدی ..تو اون

قسمتی که حالت بد شد رو نگاه نکن ..تو اون قسمتی که رسیدی و موفق شدی رو ببین ..اره ..

ممکنه حالت هم بد بشه و هیچ تضمینی هم نیست ..ولی تو بالاخره رسیدی ..

ولی من حرفم رسیدنه نیست ..من حرفم اون لحظه ای که میگیره ..بدجوری میگیره و منو منقلب

 میکنه و من هیچ کاری از دست برنمیاد .. اینجا که رسیدم نوشتن رو متوقف کردم و برای رفتن به

مطب آماده شدم ..

این نوشته ها  که شما توی این پست و پست قبل خوندین نوشته های من برای دکتره که میبرم

و پرینت میگیرم و هر بار براش میبرم ..هر بار دسته ای کاغذتوی دستمه و انگار اونم دوست داره

نوشته های منو بخونه ..آماده شدم و رفتم سمت مطب ..حالم اصلا خوش نبود ..حمله روز قبل از

ملاقات دکتر بدجوری حالم رو بد کرده بود ..انگار از یه کوه بلد پرت شده بودم پایین ..خسته و درمونده

 و کوفته بودم ..توی مترو فکر میکردم پله ها بلند تر و من کوتاه تر شدم ..حس میکردم به مطب

نمیرسم ..ولی هر چه بود رسیدم . نوشته ها رو تحویل دادم و مو به مو همینجور که نوشتم براش

توضیح دادم و بحث ما با سوال  و جواب ها با این پرسش آغاز شد که ...

ادامه دارد ...

 

 

[ چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 ] [ 20:46 ] [ مرجان ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،