قهوه خونه لاغری

روش های اصولی برای لاغری

قهوه خونه لاغری

مرجان
قهوه خونه لاغری روش های اصولی برای لاغری

پس از قرص ..

امروز چهارشنبه 16/2/94 ساعت حدود 12شب .. 

نوشتن ..نوشتن ..نوشتن ..تنها چیزی که منو آروم میکنه  و کلاف سردرگم ذهن درگیرم 

رو باز ..یه جوری نفس میکشه مغزم بین این همه حرف که نمیتونم بگمشون . .که نمیتونم 

بروزشون  بدم .. کلا با حرف زدن میونه م خوب نیست ..فقط نوشتنه که میتونه بهم هوا 

رو برسونه و مغزم رو خالی کنه .. 

دیشب وقتی قرصم رو خوردم  حس کردم مغزم رها شده ..یه جور انگار گیرش وا شده  

بود ..زومی وجود نداشت ولی حسی خوبی هم نبود ..یه حس کرخی خاص که همه  

بدنت رو شل میکنه و عضلاتت یه جوریه.. انگار با باز شدن گره افکارم عضلاتم هم ول 

کرده بود ..توقع داشتم بعد از خوردنش بیهوش بشم ..چون دو سال بود که بوسیده بودم  

و گذاشته بودمشون کنار .. یادم میاد بار اولی که خوردمشون دکتر  با توجه به وحشت

شدید من از استفاده کردن از قرص و اثرات سوعش کامل توجیهمکرده بود که این یه داروی 

 خیلی ضعیفه و وقتی میخوریش بدنت رو کرخ میکنه و نباید بترسی و بعد توضیح داده بود 

این دارو به مرورزیاد میشه و با بهبودی نسبی به مرور کم و قطع میشه . و باز توضیح داده 

بود که :

وقتی این دارو رو میخوری نباید یه هویی بلند شی ..باید اول کمی بنشینی بعد که تنظیم  

شدی راه بری و بلند شی ....  

اون موقع با هر کلامش وحشت تمام وجودم رو میگرفت اونقدر میترسیدم که تا 3روز دارو رو  

فقط نگاه میکردم و وقتی برای اولین بار خوردمشون حدود 1ساعت منتظر بودم عضلاتم شل  

بشه .. و خیلی زود حس کردم که جوری خوابم میاد که نمیتونم چشمام رو باز کنم و بیهوش  

شدم ..و فردا صبح نا نداشتم چشمام رو باز کنم ..اونقدر وضعم خراب بود که دکتر برای تنظیم 

 قرص ها هر 10 روز یه بارمنو ملاقات میکرد و هر بار مقداری بهشون اضافه میکرد ..

و باز اونقدر وضعم خراب بود که وقتی به دکتر توی ملاقات سوم گفتم میخوام مشاور هم  

برم  گفت :  

مرجان تو اصلا آمادگی مشاوره رفتن رو نداری ..فعلا دارو!!!  تا به سطحی از تعادل روحی  

برسی و بتونی حرف های مشاور رو هضم کنی .. و این ایستادن برای آمادگی و رفتن پیش  

مشاور 1 سال طول کشید ..

دیشب که قرص رو خوردم منتظر بودم کرخ بشم ..خوابم ببره ..ولی اصلا همچین اتفاقی نیفتاد ..

فقط مغزم آروم شد ..همین ..رفتم توی رختخواب ..دراز کش شدم ..چشمام رو بستم و گفتم : 

 الانه که اثر کنه و بخوابم //آخیششش بالاخره امشب یه خواب راحت میکنم ..ولی تا ساعت  

3 توی جام غلت میزدم و چرت هایی کوتاه ولی بدون فکر میزدم ..فهمیدم دوز دارو برای من کم 

بوده .. جوری بوده که فقط آرومم کرده و شاید اگر جور دیگه یی بهش نگاه کنم اونقدر وضع  

اعصاب من تخمی بوده که فقط تونسته زوم رو به نگاه تبدیل کنه ..

ساعت 7صبح بیدار شدم .هیچ درگیری ذهنی نداشتم جز اینکه خدا کنه قرصه بذاره غذامو بپزم   

و بی موقع نپره وسط کار و بارم ..آخه وقتی میخورمش همون موقع  آرومم میکنه و فرداش تازه  

حالت های خواب آلودگیش خودش رو نشون  میده ..البته تا 10 روز ..بعد که بدن عادت کرد  

 وقتی میخوریش حس خوبی بهت میده .شارژت میکنه و حس میکنی جقدر زندگی قشنگه .

کلا فقط گل و بلبل و اینا رو میبینی و شوت میزنی ..

از ساعت 9 تند تند کارامو کردم و ساعت 10 حس کردم وایییی ..نمیکشم ..0 حس خمودگی و 

 بی حسی میکردم .. حسی که خیلی ازش بدم میاد .. وقتی این حسه میاد میترسم بخوابم ..  

نه اینکه بترسم بخوابم بیدار نشم ..نه ..وقتی با این حال میخوابم بعدش  وقتی بیدار میشم  تا

چند دقیقه نمیدونم کجام ؟؟ کی م ؟؟ اصلا بیدار شدم ؟؟یا هنوز خوابم ؟؟ خیلی حس گندیه ..از 

 اون حسه متنفرم  شدیدا منو میترسونه .. 

 اینجا  سعی کردم حرف های دکتر دولتشاهی رو ضمیمه قرصه کنم و گفتم :  

برو آروم بخواب ..هیچی نمیشه یه چرتی بزن ..سرحال میشی و بقیه کارهات انجام بده ..

رفتم تو تخت ..دو به شک بودم ..دراز کشیدم ..حس کردم استخونام یخ زده ..سرم مور مور  

میشد ..ولی پا نشدم .. به خودم گفتم همه چی طبیعیه ..آروم باش .. و بعد خوابم برد ..

با صدای تلفن بیدار شدم ..اینقدر حواسم جمع بود که گفتم : زود بلند نشو .. کمی بشین .. 

بعد بلند شو .. و همین کارو کردم  .. اثری از اینکه کی م و کجام نبود ..خیلی راحت با تلفن  

صحبت کردم و  رفتم دنبال کارام ..ناهارو اینا رو آماده کردم و دوباره حس کرخی اومد سراغم .. 

دوباره همون حس بی حالی و خواب آلودگی .. کلافه شده بودم ..مدام می اومد و میرفت .

هر دو ساعت یه بار ..یه قرص اونم نصفه یه آدم به گندگی منو از پا درآورده بود ..ناهار ساسان 

 و محمد دادم و رفتم تو تخت ولی این دفعه حرف و حدیثی به خودم نزدم ..از کنترل صبحم

مطمئن بودم  و دوباره بیهوش شدم ..چشمم باز کردم ..ساسان رفته بود .. محمد رفته بود پیش  

مامانم و در خونه رو چهار تاق باز گذاشته بود ..هال ریخته و پاشیده .. خبری از حال کی م وچی م  

هم نبود ولی سرم یه جوری بود ..سرد بود ..خیلی سرد ..مثل یه مخ یخ زده .. تا بخواد گرم

بشه احساس لرز میکردم .. شدیدا گرسنه م بود ..از صبح مدام گرسنه م شده بود و خورده  

بودم ..ولی بازم گرسنه م بود .انگار هر چی خورده بودم آب شده بود رفته بود تو زمین . 

.با همون مخ یخ کرده رفتم سر قابلمه ..غذا رو کشیدم تو ظرف و یه تیکه نون انداختم روش رو  

رفتم  طبقه مامانم ..حس بدی داشتم ..سرم سرد و منجمد بود و گرم شدنش حالم بهم میزد ..

نشستم پایین ..غذا نصفه خوردم و یه چایی نبات مامان نشان خوردم ..

گرم شدم .. ولی نه خیلی .. اما از خودم خیلی خوشم اومد ..ماشالله ..

خودمو وا ندادم ..نه جلوی مامانم ..نه جلوی محمد ..ناله نکردم ..هیچم

حالتی از درونم رو به بیرون منتقل نکردم .. خیلی محکم به محمد

گفتم : راس 5 سر درست هستی ..و من از تو میپرسم ..

مامانم گفت : بهتری ؟؟

گفتم : خدا رو شکر آره ..

با همون حال رفتم بالا و محمدم بردم  ولی دراز کشیدم و گفتم:

مسوول درس امروزت خودت هستی ..ببینم چیکار میکنی ؟

اصلا نگفتم وایی مامان ..من حالم خوش نیست .. خیلی شیک و

رسمی فیلم بازی کردم و از این کنترل بسیار لذت بردم ..

ساعت 8مژگان اومد ... مستقمی اومد بالا ..کمی حال و احوال

کرد و گفت : میخوای بریم بیرون ؟؟

خیلی زود دست و پامو جمع کردم و گفتم : حتما ..یه خورده هوا خوری

لازمه . . بعد صدای محمد کردم که لباسش رو مرتب بپوشه و بریم بیرون

مژگان گفت : به ساسان نمیگی ؟

گفتم : نه .. 

شاید اگر قبل تر بود خونه میموندم ..یه پتو میاوردم و تکون نمیخوردم

و منتظر ساسان میشدم بیاد باهام تا اتفاقی برام نیفته ..

شاید اگر قبل تر بود زنگ میزدم و از مغازه میکشوندمش خونه تا منو

ببره دکتر  و  بالای سرم بشینه .. شاید اگر قبل تر بود به مژگان میگفتم :

نمیام ..حالم خوش نیست ..قرص خوردم ..

ولی تمام وجودمو جمع کردم که حالم خوب بشه .. و رفتم ..

محمد بازی کرد ..تو ماشین حس کردم  خیلی خیلی خوبم ..

اومدیم خونه و  با تمام حس کرخی به خودم قبولوندم که باید

حمام کنم و  به خودم حتما برسم ..حتی اگر نا نداشته باشم ..

امشب دومین قرص رو رفتم بالا .. خبری از خواب نیست ..ولی مغزم

کلا حوصله فکر کردن نداره .. وله ول شده ..ازاد از هفت دولت ..

اما میدونم فردا روز سخت تری خواهم داشت و حالت های خواب آلودگی

خیلی بیشتر خودش نشون میده ..ولی میگذره و خدا به من توان مقابله

باهاش رو میده ..من برای شاد زندگی کردن ..سالم بودن  دست و پا

میزنم و  اونقدر تلاش میکنم تا به دستش بیارم ..خیلی سخته ..بخدا

تا کسی مبتلا نشه نمیفهمه .. که چقدر سخته ..چقدر طاقت فرساست ..

اما من یاد گرفتم برای زندگی نه فرار کنم نه مبارزه ..یاد گرفتم کنار زندگی

زندگی کنم و باهاش کنار بیام ... زندگی هر کسی یه جوره ..زندکی من

اینه و من باید آروم باهاش کنار بیام تا بدون جنگ و گریز  با مسالمت به

سرانجام برسونمش .. انشالله ...

این هفته فقط میخوام به خودم کمک کنم .تا بتونم از این مرحله سخت

عبور کنم .. من پسزی دارم که مادری سالم و شجاع میخواد ..همسری

دارم که زنی شاد و سرحال میخواد .. مادری دارم که دختری چابک و قبراق

میخواد ..خدایا کمکم کن تا شجاع ..شاد و سرحال و قبراق باشم ..

آمین ...یا رب العالمین ..



تاريخ : سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 23:42 | نویسنده : مرجان |

من زنده م

امروز سه شنبه 15/2/94  ساعت 8صبح  

از دیشب دارو درمانی رو شروع کردم ..سه روز بود که نمیتونستم بخوابم ..ترافیک  

ذهنی و فکریم به حدی بود که دوشنبه شب با حالتی مثل جن زده ها توی خونه  

دور خودم تاب میخوردم و از ترس اینکه دیوانه نشم  دنبال یه راهی برای اثبات خودم 

به خودم بودم ...خیلی حال بدی بود ..افکارم اینقدر از این شاخه به اون شاخه میپریدن 

که حس میکردم  الان مغزم متلاشی میشه ..  

به این نتیجه رسیدم که واقعا بدون کمک نمیتونم از شرشون راحت شم ..مثل بچه یی 

که شیر مادر رو میخوره ولی سیرش نمیکنه و وزن نمیگیره و بیقراری میکنه و وقتی یه  

شیشه  شیر خشک بهش میدی آروم میگیره و حداقل یه دوساعتی رو میخوابه و  

میذاره مادرش یه چرتی بزنه .. 

من تمام اصول رواندرمانی رو بلدم ولی واقعا دیدم از پس افکار وسواسیم برنمیام .. 

میدونم که همه آدما فکر میکنن ..وقتی وایستادن ..وقتی راه میرن ..وقتی کار میکنن 

ولی به قول دکتر دولتشاهی ازش عبور میکنن ..ولی من توشون میمونم ..اونقدر روشون 

زوم میکنم که مغزم دچار اختلال میشه ...و بعد برای راحتی از یک فکر وسواسی فکر دیگه 

یی رو انتخاب میکنم و همینجور ادامه میدم تا جایی که مغزم داغ میکنه و من از این داغی 

به وحشت می افتم و دور خودم تاب میخورم و بقیه ماجرا ..  

دییشب وقتی قرصم رو خوردم حس کردم آبی روی آتیش ریختم ..افکار بودن ولی زومی  

وجود نداشت ..در حرکت بودن ..ترافیکی نبود ..کلا راضی بودم ..موقتی ادامه میدم تا 

ببینم خدا چی میخواد .. 

وقتی خودمو با 5سال پیش مقایسه میکنم میبینم وضعی خیلی بهتر و پیشرفته دارم .. 

خودمو دوست دارم ..تلاش میکنم که خوب باشم و با تمام ترس هام هر جوری که هست  

مقابله میکنم ..هر چیزی که منو میترسونه توی دلش میرم و کارهامو مثل یه آدم معمولی 

انجام میدم ..با تمام اضطرابی که دارم درس های محمد ..امور تمیزی خونه ..امور همسرداری 

رو به طور نسبی و خوب رسیدگی و انجام میدم .. دوس دارم که آرایش کنم ..حمام برم .. 

و تنها توی خونه میمونم و زمانی که ترس شدید بهم غلبه میکنه هر طور هست اوضاع رو  

کنترل میکنم .. این ها نشون میده که از افسردگی خبری نیست ..حملات پنیک کنترل میشن 

و فقط افکار وسواسی که منجر به اضطراب میشه باقی مونده و که اونم میخوام تلاش کنم 

و ریشه کنش کنم ..انشالله ..  

از بعد از سقط دنیام خیلی عوض شده ..نمیدونم چرا ؟؟ 

یه حس عجیبی پیدا کردم ...محمد ..ساسان ..نقششون توی زندگیم خیلی تغییر کرده .. 

حس عجیبی به ساسان دارم و احساس وابستگی شدیدتری میکنم .. 

انگار از خواب بیدار شدم و قدر محمد رو بیشتر میدونم ..تازه یادم افتاده به بچگی هاش .. 

به نوزادی هاش ..به شیرین کاری هاش ..و علاقه م بهش صد برابر شده .. 

وزن کم کردن برام رنگ باخته ..حتی غذا خوردن هم برام بی معنی شده ..غذاهایی رو که 

میپزم یه زمانی هزار تا نقشه برای میکشیدم ولی از بعد از سقط اصلا تمایلی برای پختن  

هیچ غذایی  و خوردنشون ندارم ..بحث افسردگی نیستا ..اولویت ها  عوض شده .. 

الان دلم گشنه ست ..ولی نوشتن بیشتر خوشحالم میکنه تا خوردن .. و من ترجیح میدم 

که بنویسم تا برم بخورم .. قبلا سیو میکردم ..میرفتم میخوردم و دوباره مینوشتم ..  

توی این دو هفته که از سقط میگذره حدود 800گرم وزن کم کردم ..بدون هیچ رژیمی .. 

بخاطر تقویت کردن بدنم مدام کاچی با روغن حیوانی و ادویه جات گرم مصرف میکنم  

تنها چیزیه که دوسش دارم  و خوردنش آرومم میکنه ..هر کاسه ش کلی کالری داره  

ولی من دوسش دارم ..گرمم میکنه ..استخون ها و مغز یخ زده م رو داغ میکنه تمرکزم 

بهتر میشه .. 

من متولد بهمن هستم ..دختر قوس و قزح ..رنگین کمان .. کاش متولد یه ماه دیگه بودم .. 

اینقدر تنوع حالت و روح رو دوست ندارم ..عذابم میده ..کاش ثابت بودم .. 

گاهی حساس و پرشورم ..گاهی بی رمق و بی احساس ..گاهی خشمگین و آتشی گاهی 

مظلوم و ساکت .. و این منو خیلی ناراحت میکنه .. 

اما هر چی که هستم رو هم دوست دارم ..من همیشه تلاش میکنم ..دست و پا میزنم .. 

تو دل همه چی میرم که خودمو نجات بدم ..بهتر زندگی کنم ..شادتر باشم و اطرافیانم رو 

اذیت نکنم ..و این خودش یعنی میخوام که برنده باشم نه یه بازنده .. با تمام مشکلات روحی 

که دارم تلاش میکنم خودمو نندازم و بلند شم ..با هر جون کندنی که هست تلاش میکنم 

تا حاشیه ها رو کنار بزنم به اصل زندگی برسم .. از خودم بیزار نباشم و مارک هایی که سال 

ها به خودم چسبوندم رو بکنم و خود واقعیم رو از بین هزاران برچسب دربیارم و به خودم  

و اطرافیانم نشون بدم .. نشون بدم که واقعیت اون چیزی نبوده که خودم و بقیه فکر میکردن ..

 و این یعنی من زنده م ...و من این زنده بودن رو دوست دارم ..   

 



تاريخ : سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 7:54 | نویسنده : مرجان |

دکتر فرشچی

امروز 7اردیبهشت 94...ساعت 4 بعد از ظهر  

ساسان رفته سرکار و موبایل نازنین منو با خودش برده ..چرا ؟؟ چون سایلنتش خراب 

شده بود و تا صبح صدای مسیج ها که با آه و ناله های من قاطی میشد نمیذاشت  

خواب درستی داشته باشه ..  

محمد آروم و خوش خیال توی تختش خزیده و خواب بعد از ظهر رو تجربه میکنه و من 

از دیدنش تو این پوزیشن نهایت لذت رو میبرم ..خدایا شکرت .. 

دقیقا هفته پیش همین موقع بود که دنبال سونو بودم و شبشرفتم بیمارستان و  

بقیه برنامه ها ..چه زود شد یه هفته .. 

بعد از نوشتن پست قبلی و کامنت دوستام ..از اونجایی که شدیدا تحت تاثیر تلقینات 

هستم تصمیم گرفتم بگذرم ..یعنی دیگه روی این موضوع توقف نداشته باشم .. 

کاری شروع شده و به پایان رسیده ..کیفیتش هر چی که بوده ماهیتش هر چی که بوده  

تیر خلاص بهش خورده و لی من هنوز هستم و نفس میکشم .. حالا انتخاب با خودمه  

در هوایی مسموم تنفس کنم یا هوایی عاری از آلودگی ..از اونجایی که آدم عاقل هوای  

پاک رو انتخاب میکنه تصمیم گرفتم کمی تمیزتر تنفس کنم و اکسیژنی خالص به مغزم  

برسونم ..پرونده اتفاق رو ببندم و فصلی جدید شروع کنم .. 

ممکنه صد در صد موفق نباشم ..ولی حتی اگر بتونم 60درصد هم خودمو از این ورطه  

بیرون بکشم باز موفق بودم ..ان شالله ..  

چند روز پیش البته فکر کنم یک ماه پیش بود ..با مطب دکتر فرشچی تماس گرفتم .. 

وزنم به صورت نجومی داشت بالا میرفت بدون اینکه من پرخوری زیادی داشته باشم .. 

احساس کردم غیر قابل کنترله و بخاطر همین با مطب تماس گرفتم ..خانم منشی  

گوشی رو برداشت و من با خودم گفتم الان میگه ماه دیگه میتونم بهتون وقت بدم .. 

ولی در کمال ناباوری بهم گفت که دو روز دیگه میتونم برم و دکتر رو ملاقات کنم .. 

گفتم باشه برام وقت بذارین ..ولی خیلی زود گفت : با عرض شرمندگی چند مطلب رو 

باید قبل از گذاشتن وقت بهتون بگم : اول اینکه دکتر مبلغ 180هزار تومن رو اول دریافت 

میکنن برای 8جلسه ..رژیم رو بهتون میدن که یک جلسه حساب میشه ...یک جلسه  

مشاوره میشین ..و 6جلسه هم قد و وزنتون کنترل میشه ..غیر از روزهای تعیین شده  

نباید خودتون رو وزن کنین و در صورت نیاز میتونین از پشتیبانی مشاور هم استفاده کنید..   

وقتی حرف پول پیش شد به منشی گفتم آهان ..پس اینجوریه ؟؟ من فکرامو میکنم و  

تماس میگیرم ..

قبل از عید بود که این تماس رو گرفتم و چون داشتم خرید های عید رو میکردم با خودم  

گفتم : خب 200تومن واسه رژیم اونم توی عید صرف نمیکنه ..بذار عید مسافرتم برم  

و سه ماهم هم تموم بشه بعد میرم .. که اینجوری شد و کلا جو تغییر کرد .. 

سه یا 4 روز پیش بود که با دکتر زنانم صحبت میکردم و اون برام توضیح میداد که 6ماه  

دیگه میتونم دوباره برای بارداری اقدام کنم و توی این 6ماه بهترین زمانه که 18کیلو از  

وزنم رو کم کنم و در ضمن تحت درمان برای یک بارداری خوب هم باشم .. 

حس کردم فرصت و بهانه خوبیه که شروع کنم و با این انگیزه که هم اندامم خوب بشه و 

هم اگر بارداری بود به جای اینکه با وزن 90شروعش کنم و با 115 خاتمه ش بدم .. 

با وزن 75شروع کنم و با وزن 90تمومش کنم .. و باز فکر کردم اگر این کارو زیر نظر  

متخصص که کنترلم هم میکنه انجام بدم باز بهتره ..  

حالا یه سوال دارم ..کسی پیش دکتر فرشچی رفته ؟؟؟ و روش ایشون رو برای درمان 

میدونه ؟؟ 

آیا ایشون هم روی سهمیه ها مثل دکتر کیمیاگر کار میکنه یا نه رژیمش حالت خاصی داره ؟؟ 

خیلی ها رو دیدم که میگن ما خیلی نا محسوس پیشش کم کردیم بدون اینکه حس کنیم 

اصلا رژیم داریم ..و خیلی ها هم معتقدند که خیلی گرسنگی میکشن و اصلا رژیم خوبی 

نمیده ..لطفا اگر کسی تجربه یی داره بگه ..تا قبل از اینکه 200تومن رو نفله کنم .. 

وگرنه میرم خودم با کوله باری از تجربه میام .. 

روز جمعه 10روز استراحت مطلق من تمام میشه و ان شالله از روز شنبه وارد گود قهوه خونه 

میشم ..فقط نمیدونم که برم روی کالری شماری خودم ..یا اینکه بیخیال کالری بشم  و برم 

زیر نظر دکتر ..لطفا با کامنت هاتون راهنماییم کنین ..



تاريخ : دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 15:52 | نویسنده : مرجان |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.