قهوه خونه لاغری

روش های اصولی برای لاغری

امروز دوشنبه۲۷ /5/93 ساعت 9:30 

چند وقت پیش ..یعنی حدود سه هفته پیش برنامه ای رو توی تلویزیون دیدم به اسم اردیبهشت که

دکتر علی بابایی زاد راجع به پیش نویس های دوران کودکی و اثر اون در بزرگی صحبت میکرد ..

پیش نویس های کودکی یعنی دریافت های مغزی یه کودک از محیط اطرافش که پدر و مادر در

اختیارش میذارن و در اینده که بزرگ شد  میشه مدل رفتاری و افکاری اون بچه  در بزرگسالی ..

دکتر توضیح میداد که یه مادر مضطرب  از شیرخوارگی این اضطراب رو به نوزادش منتقل میکنه و

 در مواردی استثنایی ممکنه این اتفاق نیفته و بچه سالم از اب دربیاد .

پیش نویس ترس های من کجای دوران کودکی من نوشته شده ؟؟

همون موقع که سوار ماشین میشدم که با بابا  و مامانم برم مسافرت و همیشه یه روز قبلش بابا

ماشین رو از پارکینگ در نمی اورد و میگفت :

فردا میخوایم بریم سفر ..همیشه اتفاقات لحظات آخر می افته.همون موقع که دلت خوشه که داری

 میری به خیال خودت خوش بگذرونی ... یا اون موقعی که داداشم به بابام میگفت :

بابا یه خورده تند تر برو ..جاده خلوته و بابام در جوابش میگفت : بابا جان اتوبان گول زنکه ممکنه

کسی به ما نزنه ..ولی ممکنه تایر بترکه و چپ کنیم ..یا نه اصلا ممکنه یه نفر از لاین روبرو منحرف

بشه و بیاد تو شیکمه ماشین و شاخ به شاخ کنیم .

عجیب ترین نکته اش هم این بود که هر بار بابا تند تر از معمول میرفت تایر میرتکوند و وقتی خودش

رو میکشوند به شونه خاکی لب جاده  میگفت این بار شانس آوردیم چپ نکردیم ..

 ..پیش نویس ترس های من کجای کودکی من نوشته شده ؟؟

 شاید همون وقتی که هر وقت مهمون داشتیم مامانم حالش بد میشد و فشارش می افتاد و من

همیشه مهمون رو پیش درآمد حال بد شدن مامانم میدونستم و هر وقت مهمون دارم حتی یه بچه ی

10ساله هم که باشه از ترس خیس عرق میشم و منتظرم که حالم بد بشه ... 

یا شاید اون موقعی که غروب ها مامانم زنگ میزد و میگفت :

 

عبدی باز غروب شد و من تنهام و حالم بده ...غروب برای من  همیشه یه جوریه

 

 شاید همون موقعی که بابام میگفت : شب خطرناکه ...شب هر جا رسیدیم نباید رانندگی

کنیم ..چون همه ی اتفاقات توی شب می افته و من توی ضمیر ناخودآگاهم حک شده ..

نمیدونم ..واقعا نمیدونم .. هر چی هست بدجور نوشته شده و حک شده ...

امیدوارم پیش نویس زندگی بچه هامون رو با ترس ننویسیم وباناامن نشون دادن دنیا توی ذهنشون

ذهنیت های مسموم رو حک نکنیم ..

وقتی با دکترم راجع به پیش نویس زندگیم حرف میزنم میگه :

دنیای اطراف رو برای تو ناامن جلوه  دادن و امن ترین نقطه زندگی تو خوردن بوده و بس ....

 

وقتی رفتم توی مطب به نظرم مسخره ترین کار عمرم رو انجام میدادم ..

همه حرف های دکترو حفظ و فوت آب بودم میدونستم در جواب هر نعریف چه پاسخی دریافت

میکنم ولی خب باز هم کاچی بعض هیچی بود ..

نشستم روی مبل سیاه چرمی مقابل دکترو و موبایلمو تنظیم کردم .

 همه ی ماجرای دو پست قبلی رو از سیر تا پیاز تا تعریف کردم حتی فحش هایی که به دکتر

 زمانی که حاشیه ی اوتوبان دادم رو هم از قلم ننداختم ..و دکتر خیلی متفکرانه گوش میداد ..

دکتر سوال کرد : مرجان رسیدی بالاخره ؟؟ یا توی راه مردی ؟؟

گفتم : دکتر میدونستم همینو میخواین بگین ..باور کنین با خودم میگفتم دکتر همین عبارت رو

تحویلت میده و میگه ..نیمه پر لیوان رو ببن ..اون قسمتی که رسیدی .. اره رسیدم ولی زجر دنیا

 رو کشیدم ..من اون لحظه که هیچ کاری ازم برنمی اومد  و قفل کردم  من اون لحظه باید چیکار

 کنم ؟؟اون لحظه ای که ترفندهای روانشناسانه شما جز کشک نسابیده هیچی نیست  و به درد

باد هوا هم نمیخوره ؟؟

دکتر گفت : اون لحظه هیچ کاری نمیشه نکرد ..حداقل فعلا ..تا زمانی که با تکنیک ها و تمرین هایی

 که انجام میدی اونقدر مهاربشه که دیگه چیز  مهمی نباشه و کم کم از اهمیت بیفته و تا جایی که

اگر اتفاق هم بیفته اثر بعدی روی تو نداشته باشه ..

مثل یه تومور سرطانی ..که نمیشه بهش یه هویی دست زد .اول با شیمی درمانی کوچیکش

میکنیم بعد که ضعیف شد برش میداریم ..

گفتم : ولی من خیلی اذیت میشم ..خیلی عذاب میکشم ..

گفت : خب معلومه ..چون واقعا عذاب اوره ...واقعا تجربه ی دردناک و سختیه ..تو واقعا حالت بد

میشه ..یه تجربه ی بد رو پشت سر میذاری  .پس عکس العمل تو غیر طبیعی نیست ..

خندیدم ..خنده ای از سر ناچاری و درموندگی ..که تو میفهمی واقعا من چه حالی دارم ؟؟ یا یه

 تکنینک روانشناسی رو پیاده میکنی ؟؟ همدردی ..اولین گام در آرام کردن مددجو ..اووووووووف ..

کاشکی هیچی نمیدونستم و حرفت رو باور میکردم که میفهمی ..

با سوال دکتر بحث وارد مرحله ی جالب تری شد ... و فهمیدم بیخود 70تومن پیاده نمیشم و اومدنم

 بیخود نیست ..دکتر بعد از اون همه تعریف و جواب های تکراری حرفی تازه برای گفتن داشت ..

 سوال کرد مرجان !! کجای حمله بیشتر از همه آزارت میده ؟؟ کجای حمله بیشتر از هر لحظه ای برات

سخته  و از تحملت خارجه ؟؟

خوب با خودم فکر کردم ..یه مکث 10ثانیه ای . مرور کردم توی ذهنم و رسیدم به لحظه ای که یه

آن یه سرگیجه ی عجیب منو تو خودش میپیچونه و از بعد از اون من میفهمم که حمله نزدیکه و

دستپاچه میشم ..همه چیز از اون سرگیجه لعنتی شروع میشه . حتی توی خونه هم یک ان که

 سرم گیج میره تمام کارهام فلج  میشه و از ترس عدم تعادل و افتادن میرم و میشینم روی مبل ..

ساعت ها ..میترسم پاشم ..

دکتر گفت : سرگیجه چه پیامی بهت میده ؟؟؟ یعنی وقتی سرت گیج میره چه پیامی رو دریافت

 میکنی ؟چون میدونی که سرگیجه فی نفسه تغییر ناگهانی فشاز خونه ..چیز بدی نیست ..وقتی

فشار خون یه هویی بالا و پایین بشه یه لحظه ما حس میکنیم سرمون گیج میره ..یا مثلا میتونه

علامت یه عفونت ساده ی گوش باشه .

با خنده  وسط حرف دکتر پریدم و.گفتم: البته   میتونه پیام تومور هم باشه ..میتونه پیام غش هم

باشه ..میتونه پیام بیهوش شدن و خوردن گیج گاه به لبه ی جدول هم باشه میتونه ام اس باشه و

خیلی پیام های دیگه ...

دکتر با دستش بهم اشاره کرد و گفت : اها ..اینه ..فرق فکر من با فکر تو اینه ..که مغز من بعد از

 سرگیجه به من این پیامو میده و مغز تو اون پیام ..شاید اصلا قرار نباشه حمله ی پنیکی پیش بیاد .

.فقط یه سرگیجه ی ساده باشه ..شاید حتی سرگیجه ای هم نباشه و فقط ترسش باشه ..و تو با

 فکرت میاریش ..پرورشش میدی و میشه یه حمله ..و حمله واقعا لحظات سختیه ..

به فکر فرو رفتم ..که واقعا سرم گیج میره ؟؟ یا فکر میکنم که سرم میخواد گیج بره ؟؟ جوابش این بود

که اره واقعا سرم گیج میره ..برای یه لحظه است ولی هست . ولی ترسش همیشه باهامه ...که نکنه

سرم گیج بره ؟؟ و متعاقب این تفکر نکنه بقیه افکار هجوم میاره .

دکتر توضیح جالبی داد که پرده ای از پرده ها رو بالا برد و من تا حدودی متوجه شدم که این حملات که

 جدیدا شدید تر شده از کجا ناشی میشه .. دکتر گفت :

تو ممکنه یه بار سرت بر اثر افت فشار یا تغییرات هورمونی یا هر چیز ساده ای مثل زمانی که یه

هویی از حالت خوابیده به ایستاده  میشی گیج بره ..تا اینجا مثل بقیه هستی ..ولی پیامی که به

مغزت میدی پیام ترسه ..یه فکر وسواس گونه است ..که میگه نکنه ..نکنه ..نکنه .... این نکنه ها هر

کدوم از این افکار منفی  مثل ارتعاشات کمه الکتریکی میمونه ..که هر کدومشون یه پیام اضطرابی رو

به مغزت میرسونه ..و به مرور جمع شدنشون میشه همون شوک عصبی که ما اسمش رو میذاریم

پنیک ..که اتفاق بدیه و تو رو خیلی اذیت میکنه ..

 جالب بود نه ؟؟؟ اینکه محتوی یه چیزی برای ادم آشکار میشه رابطه علت و معلولی چیزی رو

 میفهمه چقدر خوبه و به درک بیماری و درمانش کمک میکنه ... و من حس کردم  دارم میفهمم

که آب تفکر الوده من از کدام سرچشمه گل آلوده ؟؟.

دکتر گفت مرجان اگر سرت رو بچرخونی  یا پایین نگه داری و یه هویی بیاری بالا سرت گیج میره ؟؟

گفتم: اره ..

گفت : پس الان میخوام که برام سرت رو بچرخونی تا جایی که سرت گیج بره ..میخوایم سرگیجه رو

تولید کنیم ..

گفتم : نههههههههههههههههه ..من ازش متنفرم ..

گفت : من میخوام تو مولد سرگیجه باشی تا ببینیم چه اتفاقی برات می افته ..

گفتم : باشه .

شروع کردم سرم رو چرخوندن ..دکتر هم شروع کرد سرش رو چرخوندن و گفت منم با تو دلم میخواد

 سرم گیج بره ..

 همینجور که شروع کردم به چرخوندن سرم یه هویی سرمو ثابت نگه داشتم و حس کردم گیج

شدم ..قیافه ام تغییر کردم وخنده از روی لبم محو شد ..

دکتر گفت : چی شد ؟؟ سرت گیج رفت ؟؟

با حالتی بین افسردگی و ترس و غم  گفتم : نه زیاد.

گفت : حس کردم ریختی بهم ..

گفتم : شاید چون تو مطبم زیاد نترسیدم ولی اگر خونه بودم قطعا خیلی حالم بد میشد .

گفت : تمرین خوبی بود ..ازت میخوام وقتی رفتی خونه ..و ساسان هم بود ..شروع به تمرین سرگیجه

کنی ..اونقدر سرت رو بچرخونی تا سرت گیج بره و ببینی هیچ اتفاقی بعدش نمی افته ..و بعد از چند

 روز شروع کنی وقتی که تنها هستی خودت رو به سرگیجه بندازی . یعنی اینو میخوام بهت بگم که

ما میخوایم اتفاقا سرگیجه بیاد و حمله پنیک هم اتفاق بیفته ..و تهش ببینیم که هیچ اتفاق بدی هم

 نمی افته ..و نکته دیگه ازت میخوام که پشت فرمون بشینی ..به صورت درمانی ..نه اینکه امروز

بشینی و فردا نشینی .. نه .. میخوام زمانش کم و فراوانیش زیاد باشه ..

گفتم : یعنی چی ؟؟

گفت : تو هر بار که میخوای پشت فرمون بشینی از یه چیزی میترسی درسته ؟؟ از اینکه نکنه سرم

گیج بره ؟؟ نکنه حالم بد بشه ؟ نکنه تصادف کنم ؟؟ما میخوایم سوار شدن ماشین و رانندگی برای تو

 بشه مثل باز کردن در اتاق ..یا راه رفتن توی راه پله .. تو توی راه پله خونه هم میری این فکر ها رو

میکنی ؟؟فکر میکنی بیفتی ؟؟ یا وقتی در اتاق رو باز میکنی فکر میکنی نکنه در کنده بشه و  بیفته

روت ؟؟

با تعجب گفتم : نه ..مگه دیوونه ام دکتر ..

گفت : نه ..ولی اونقدر این کارو کردی و نتیجه ی بی خطر بودنش رو دیدی که مغزت هر بار درو باز

میکنی یا از راه پله عبور میکنی پیامی جز واقعیت وجودیشون بهت نمیده و تو ارامش داری ..و نکنه ها

 نمیان ..ما همین الگو رو روی ماشین میخوایم پیاده کنیم ..تو سوار بشی بری و اتفاقا حالت هم اون

وسط بد بشه ..ولی بری ..توی یه روز برسونیش به 5 تا 6 بار سوار شدن ..رفتن ..برگشتن ..و کم کم

اوتوبان رو اضافه کنیم ..

ذوق کردم ..نمیدونم چرا ؟ گفتم : دلم میخواد برم هایپر استار ..یا برم فرودگاه مهراباد ..

این اوج خواسته ی منه ..یعنی اوج آرزوی من برای رانندگیه که یه روزی بتونم برم مهرآباد و خودم

مهمان های مسافرمون رو بیارم ..

گفت : این رو میذاریم هدف نهایی ..ولی فعلا و برای این هفته فقط تمرین سرگیجه و فراروانی در

رانندگی ..از امروز به بعد ما میخوایم سرگیجه تولید کنیم ..میخوایم تو رانندگی کنی و اتفاقا حمله

بهت بزنه ..تا ببینیم چه اتفاق ناگواری می افته . دکتر ادامه داد ..مرجان حمله و ترس مثل سگ هار

میمونه ..اگر ازش فرار کنی پاچه ات رو میگیره ولی اگر به طرفش رفتی عقب نشینی میکنه ..

ما از این به بعد میخوایم بریم به طرفشون ..کم کم ..تولیدشون کنیم و ببینیم بی خطره و گاها لذت

بخش ...

 حس خوبی از حرف های دکتر داشتم ..یه حس خوب و خوش ..یه لذت عمیق درونی ..یه هویی به

 دکتر گفتم : دکتر وقتی می اومدم خیلی حالم بد بود ..حس بدی داشتم .. توی مترو ..وقتی پیاده

شدم و حتی زمانی که پشت در مطب بودم ..ناهارم نخورده بودم ..تنها فکری که به ذهن داشتم این

بود که وقتی رسیدم پیش شما و متعاقبا حالم خوش شد برم و تنهایی بشینم رستوران و بدون ترس

درد و مرگ یه غذای باحال و توپ بخورم ..

دکتر گفت : یه مشکل دیگه ای که اگه یادت باشه اون سال ها با هم راجع بهش خیلی صحبت 

 میکردیم همین بود که چرا الگوی خوشگذرونی و حال خوب بودن برای تو یعنی خوردن ؟؟ و هنوز این

مشکل هست و باید راجع به این هم توی جلسات بعد حرف بزنیم ..

 چرا با خودت فکر کردی که اگر حالت خیلی خوب بود بری بخوری ؟؟ چرا فکر نکردی که بری یه روسری

برای خودت بخری ..یا یه گل سر ..یا بری استخر ؟؟ یا با یه دوست گردش کردن و قدم زدن ؟؟ چرا فکر

کردی اگر بخوری حالت خوبتر میشه ؟؟  من ازت میخوام که وقتی رفتی به جای اینکه پولت رو برای

غذا صرف کنی چیزی برای خودت بخری که جنبه خوراکی نداشته باشه ..

حس کردم واقعا اونقدرها هم دلم خوردنی نمیخواد و از فکرم داشت سوال بعدی عبور میکرد که ...

دکتر نگاهی به ساعت انداخت  و با زبون بی زبونی گفت وقتت تمومه ..پاشو ببینم تا هفته دیگه

چیکار میکنی ؟؟

با نگاه دکتر با ساعت اتاق مطب متوجه شدم که وقت تمامه و باید بای بای کنم ..و نتونستم

سوال آخرم رو بپرسم .. اینکه هر چیزی منو ترسوند برم تو دلش ؟؟ هر چیزی ؟؟ هر چیزی اذیتم

میکنه انجامش بدم ؟؟ اونقدر که برام عادی بشه ؟؟

وقتی اومدم بیرون از مطب حالم خراب تر از قبل بود ..چون مغزم پر از ترس بود و طبق صحبت دکتر

نباید میذاشتم پاچه مو بگیرن و باید به طرفشون حمله میکردم.. بین طناب کشی نکردن با غول و

رفتن به سمت افکار ترسناک و مبارزه و همه چی مونده بودم یه لنگه یه پا .. جوری که فرداش

حس میکردم بازم به مشاوره نیاز دارم  و عنقریبه که دیوانه بشم ..چون اونقدر فکر وسواسی

داشتم که نمیدونستم توی محاصره شون باید به کدومشون دقیقا حمله کنم ..این شد که

چند بار مکالمه با دکتر رو گوش کردم و تصمیم گرفتم فقط روی مسئله سرگیجه و رانندگی

کار کنم ..و بقیه رو فعلا که ان لم یکن (معلق) باقی بذارم ..

چند بار رانندگی کردم ..با محمد تنها سینما رفتم و توی تاریکی با اینکه سرم گیج میرفت تا

ته فیلم نشستم ..سرکار رفتم  و کلا حس میکنم روند رو به رشدی رو دارم ..توی خیابون هم

چند بار سرم گیج رفت و با خودم گفتم اتفاقا خوبه ..ما میخوایم تولید بشه و ببینی تهش چی میشه

و با این کلام تکراری و جادویی خداروشکر تا این لحظه حمله ای نبوده و انشالله نخواهد بود که

اگر هم باشه تهش باز هم خبری نیست و سلامتیه انشالله ..

پست بعدی قطعا یه پست توپ و باحال و خنده داره تا یه خورده حال و هوامون عوض بشه و دلمون

شاد و بزنین دست قشنگه رو به افتخار یار .. امیدوارم نوشته هام به درد یکی مثل من بخوره ..

و من الله توفیق

 

[ چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 ] [ 22:19 ] [ مرجان ]

[ ]

یکی مثل من 2 (جلسه دوم مشاوره)
 

یه بریدگی فاصله بود ..که راه رو به اتوبان یا به طرف خونه تقسیم کنه .مغزم هجمه افکار بود...

بین این که برم سمت خونه و برم سمت مغازه مونده بودم ..رفتم به سمت اتوبان و مغازه ...

فکر کنم 10متر رفتم جلو ..که یه هویی  .....

 

سرم گیج رفت ..چیزی که ازش میترسیدم ..سعی کردم جلوی محمد به خودم مسلط باشم ..

ولی هر پایی که روی پدال گاز فشار میدادم حس میکردم توی یه مکنده هستم و به طرف داخل

کشیده  میشم ..راه باریک تر و مغزم کوچیک تر میشه ..خیلی حس زشت و بدی بود ..هیچ راهی

نداشتم ..وسط اتوبان بودم ..حاشیه ای نبود ..ترافیک سنگین و خفقان اور بود ..و من دلم میخواست

فقط یه نفر بهم کمک کنه ..یه هویی گفتم واییی ..محمد ...چه اشتباهی کردم ..کاش نیومده بودم ..

محمد با هول گفت : مامان چرا اومدی ؟؟

گفتم اشتباه کردم ..فقط میگفتم ..وایییی ..واییی ..نمیدونستم چیکار کنم !!!!

تمام تلاشمو کردم برسم به یه حاشیه ..سرعت ماشین فکر کنم 20کیلومتر بود .

همه بوق میزدن و فحش میداد ن ..ولی من دودستی فرمونو چسبیده بودم و دنبال یه سوراخ

موش واسه قایم شدنم بودم ..بالاخره حاشیه اتوبان یه ماشین  وایستاده بود ..منم رفتم جلوش

وایستادم و حس میکردم پاهام کوچیک شده ...دستام زردشده و خون به مغزم نمیرسه ..

خواب الودگی وحشتناکی داشتم ..حس میکردم الان پشت فرمون خوابم میبرم ..

خوابی که ازش حرف میزنم حس خوب خواب الود بودن نیست ..حس بده بی حس شدن و به

خواب رفتن و سر شدن مغزه ..یه حس مزخرف که توان راه رفتن و ایستادن رو ازت میگیره و از

خوابیدن میترسونتت .. اون حس رو داشتم ..و چقدر از این حس میترسم .

.حدود یک ربع حاشیه اتوبان وایستادم ..باز قند خوردم و صبر کردم ..ولی یارای رفتن نداشتم ..

چند بار ماشینو استارت کردم و گفتم برو ..تهش هیچی نمیشه ...میرسی و تموم میشه ..

ولی تا پامو روی پدال فشار میدادم اون حس مکنده گی و کشیده شدن به داخل چیزی نمیذاشت

راه بیفتم ..هیچی ..ماشینو خاموش کردم  ..کاش خواهرم تهران بود و میگفتم بیاد دنبالم

..کاش یه ادم ..یه رهگذر بود که رانندگی بلد بود و منو میرسوند خونه یا دم مغازه ..

کاش خوب میشدم و  خودم راه می افتادم ..تنها گزینه ای که میتونستم ازش استفاده کنم و نکردم

 زنگ زدن به ساسان بود ..مثل همیشه ..که بیا من حالم بد شده ..کاری که همیشه انجام

میدادم ..حتی محمد گفت : زنگ بزنیم به بابا ؟؟؟

گفتم نه ..خودمون یه راهی براش پیدا میکنیم ..دلم نمیخواست ضعفمو ببینه ..

البته بهش زنگ میزدم هم میگفت : مگه بار اولته که حالت بد میشه ؟؟؟ راه بیفت بیا ..خوب

میشی و فقط ضایع شدنش میموند برام . گرچه قبلا شنیدن صداش  و همین حرف های تکراری

هم حالمو بهتر میکرد ..همینکه سرزنشم هم میکرد خوب بود ..ولی نه ...وایستادم  و یک ربع بعد

با سلام و صلوات استارت کردم و آهسته با همون سرعت کم به طرف مغازه راه افتادم ....و بالاخره

رسیدم ..

هر وقت میخواد حالم بد بشه ..از صبحش حسش میکنم ..قشنگ میفهمم امروز روزشه ...

و من تمام تلاشم رو میکنم بگم نه ..همیشه که یه جور نیست .. و حرف ای دکترو رو تکرار کنم ..

ولی هست ..حال بد شدنه هست ..و من تمام تکنیک ها رو پیاده میکنم و انگار هیچ از پوچ ..

الان مهم ترین مشکلم همینه ..اینکه پشت فرمون یه هوییی حالم  دگرگون میشه ..

حالت های شدید پنیک دارم ..تنها دل خوشیم خودکنترلی که دارم و دیگه بیمارستان نمیرم

 و میدونم صبر کنم خوب میشم ..میترسم ..خیلی ..ولی بیمارستان نمیرم ...   

  اینجا یه مشکل دیگه هم هست ..اینکه من روز قبل از این روز که حالم توی ماشین بد بشه هم

 بیرون بودم ..تمام حالت های پیش از پنیک رو داشتم ولی خود مو زدم به اون راهو به خاله و مامانم

گفتمم میخوام ببرمتون بیرون ..رفتیم پارک ملت ..گشتیم و دور زدیم و موقع برگشتن من افتادم توی

اتوبان منتهی به سعادت اباد .و گم شدم ..ولی میدونستم .. ایمان داشتم که میتونم از پسش

بربیام ..ته دلم خالی بود که نکنه ..ولی رفتم و بالاخره رسیدم به خونه و با اینکه ساعت ها توی

 ماشین بودم خوب بودم ..حس پیروزی داشتم ..وقتی رسیدم حس خیلی خوبی داشتم ..به خودم

 گفتم ..خوب شدی ..نگران نباش ..همیشه وضع همینجوره ببین بدون قرص و دوا چقدر موفق

شدی ..فقط کافیه ژنرال بشی ووفقط کافیه با غول طناب کشی نکنی ..فق کافیه بدونی اینا یه

فکره و مثل یه ادم کنار جوی افکارت بشینی و در شدنشون رو تماشا کنی ..ولی انگار اشتباه

میکردم ..خوب شدنی درکار نیست . چرا با اون همه فکر مثبتی که دارم دچار حمله میشم ..

چرا با این همه تلاشی که میکنم میشکنم ..میدونم دکتر میخواد بگه ..بالاخره رسیدی ..تو اون

قسمتی که حالت بد شد رو نگاه نکن ..تو اون قسمتی که رسیدی و موفق شدی رو ببین ..اره ..

ممکنه حالت هم بد بشه و هیچ تضمینی هم نیست ..ولی تو بالاخره رسیدی ..

ولی من حرفم رسیدنه نیست ..من حرفم اون لحظه ای که میگیره ..بدجوری میگیره و منو منقلب

 میکنه و من هیچ کاری از دست برنمیاد .. اینجا که رسیدم نوشتن رو متوقف کردم و برای رفتن به

مطب آماده شدم ..

این نوشته ها  که شما توی این پست و پست قبل خوندین نوشته های من برای دکتره که میبرم

و پرینت میگیرم و هر بار براش میبرم ..هر بار دسته ای کاغذتوی دستمه و انگار اونم دوست داره

نوشته های منو بخونه ..آماده شدم و رفتم سمت مطب ..حالم اصلا خوش نبود ..حمله روز قبل از

ملاقات دکتر بدجوری حالم رو بد کرده بود ..انگار از یه کوه بلد پرت شده بودم پایین ..خسته و درمونده

 و کوفته بودم ..توی مترو فکر میکردم پله ها بلند تر و من کوتاه تر شدم ..حس میکردم به مطب

نمیرسم ..ولی هر چه بود رسیدم . نوشته ها رو تحویل دادم و مو به مو همینجور که نوشتم براش

توضیح دادم و بحث ما با سوال  و جواب ها با این پرسش آغاز شد که ...

ادامه دارد ...

 

 

[ چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 ] [ 20:46 ] [ مرجان ]

[ ]

شاید کسی مثل من (جلسه دوم مشاوره)
 

خب از مغازه لوازم خانه و اشپزخانه باهاتون صحبت میکنم ..یه راه جدید پیدا کردم که بیشتر بتونم

 بنویسم و عاشق هاو کشته مرده ها رو زیاد معطل نکنم ..میام و تو وورد کامی جون فروشگاه

مینویسم و میریزم تو فلش و میبرم خونه وارد میکنم ..که نه سیخ بسوزه نه کباب ..چون ساسان

جان گفته بمیری اینجا نت وصل نمیکنم ..چون مشتری بیاد تو تمام مغازه رو بار بزنه ببره تو

 نمیفهمی و سرت با جهان و نرجس و مهدیه هااااا گرم میشه و حالا خر بیار و باقالی بار کن ..

چرا آدم سری که درد نمیکنه رو دستمال ببنده و از این حرف ها ..منم که میدونین ..خلاق ..راست

مغز ..احساسی ..خودم یه راهی پیدا کردم .

اخه من ننویسم هم خودم دیوونه میشم هم بقیه رو دیوونه میکنم ..

خلاصه که الان از پشت سنگر جهاد یک زن ایرانی ..پشت میز مغازه ای که مگس در حال پر زدنه و

 کنار کشویی که ملخ در حال ورجه وورجه کردنه و هنوز دشتی نشده تا پر بشه هستم و از اینجا

براتون مینویسم باشد که رستگار شوم

روز دوشنبه دومین جلسه از جلسات مشاوره رو پشت سر گذاشتم ..طبق معمول همیشه صدامو

ضبط کردم و با چند بار گوش کردنش به نتایجی بس مطلوب از درونم رسیدم ..مطالبی که واقعیتی

 تاسف بار از زخم های درونی من داره ..و تا خوب شدنش خیلی راه دارم فکر میکنم یه چیزی حدود

 20جلسه رواندرمانی لازم داشته باشم تا یه خورده طبیعی بشم و مثل ادم  های عادی زندگی

کنم ..شاید خیلی ها گفتن درونشون براشون سخت باشه یا خیلی ها با این مشکل کم و بیش

درگیر باشن ولی از گفتنش و بازگو کردنش از ترس انگ خوردن و دیوانه شمرده شدن سر باز بزنن و

 کتمانش کنن ..ولی من هدفم توی این وبلاگ کمک کردن به خودم در وهله ی اول و روراست بودن

 با درون خودمه .. در وهله دوم شاید یک مثل من باشه و نه توان دکتر رفتن داشته باشه و نه قبول

 این مطلب که مشکل داره و باید حلش کنه ..شاید حرف های من به درد کسی  مثل خودم بخوره و

کمکش کنه ..

 

جلسه دوم مشاوره گریه ای نداشت .. آه دمی نداشت ..ولی درد نهفته ای داشت ..

من هر بار که میرم مشاوره صدامو ضبط میکنم به دو دلیل ..یکی اینکه دکتر که حرف میزنه من اصلا

به حرفاش گوش نمیدم و فقط تند و تند مشکلاتم میاد تو ذهنم که بگم و از قلم نیفته دوم اینکه چون

 میخوام پست بنویسم باید چند بار گوش کنم تا نکته هایی که به صورت خلاصه توی ذهنم میمونه و

 به دردم میخوره از توش بتونم دربیارم ..شاید اگر صدای منو توی جلسه مشاوره  توی موبایل کسی

 بشنوه بگه مرجان !!! تو جدا خلی که میری دکتر ..تو که از اولش میگی و میخندی ..حتی دکترم به

خنده میندازی ..پس دردت چیه ؟؟ اما وقتی خودم به صدای خودم گوش میکنم اشک ار چشمام

سرازیر میشه که مرجان ..پشت اون خنده ها و شوخی ها اضطراب و سردرگمی و دستپاچگی غریبی

موج میزنه ..و تو چقدرتلاش میکنی که این امواج منفی رو با موج مثبت خنده و شوخی خنثی

کنی ..ولی چیزی که اتفاق می افته خنثی کردن نیست ..ترکیدن روح و روانته ... 

جلسه دوم مشاوره یه فرق بزرگ با جلسه اول داشت ..توی جلسه اول بعد از دراومدن از مطب حال

خوشی داشتم و سرمست بودم و بعد از یک هفته دوباره ناخوش و مضطرب شدم ..ولی توی جلسه

دوم از مطب که بیرون اومدم ناخوش و گیج و کلافه بودم و فقط امید دارم با ترفندهای دکتر در روز اخر

حالم بهتر بشه و عکس جلسه اول رو مشاهده کنم ..

ماجرا از اونجایی شروع شد که  دو روز قبل از جلسه دوم صبحش حالم زیاد خوب نبود  و از ظهر دلم درد

میکرد ..حس گیجی و عدم تعادل تمام وجودم رو آزار میداد ..

فشارم رو گرفتم ..خوب بود ...هر چی گشتم دنبال دستگاه قند خون بیداش نکردم .. حالم خیلی بد

بود ...سردرگم و گیج بودم  و اون حس کوفتیه قبل از پنیک رو تجربه میکردم ..ولی هر جوری بود گذشت ..

ته دلم میترسیدم ..از اینکه باید عصر برم دنبال محمد  و از کلاس بیارمش ..نکنه که توی راه حالم خیلی

 بد  بشه ..اگر اینجوری شد اونوقت چه کنم ؟ پشت فرمون ..توی ماشین !!!!

فکر میکنم بدترین حالم زمانیه که این حسی که نمیتونم توصیفش کنم توی خواب یا زمان رانندگی بهم میزنه

..واقعا توی اون لحظه  نمیدونم چیکار کنم ..شاید تو خونه بشه نوشت ..یا تلویزیون روشن کرد ..یا دراز کشید

و از کسی کمک خواست و یه جوری سر و ته قضیه رو هم آورد ...ولی توی ماشین ...دیگه دستم به جایی

بند نیست ..نمیدونم باید چیکار کنم ..از کی کمک بگیرم ؟ توی اون لحظه حاضرم ماشینو بدم به یه آدم مزخرف

و بی سرو با فقط منو به یه جایی برسونه ..حاضرم پول بدم فقط یک نفر منو برسونه در خونه و من تو خیابون ولو

نشم .. چند بار سرم اومده و تجربه تلخی داشتم ..ولی اون روز باید تمرین های دکترو عملی میکردم ..

حرف هایی از جنس : نه مرجان ..نترس ..اینا همه اش یه فکره ..هیچ اتفاقی نمی افته ..برو ..

طناب کشی با افکارت نکن ..درسته این افکار هست ولی تو هم وجود داری و قویی هستی...بالاخره از در

زدم بیرون ..

از زمانی که سوار ماشین شدم تو این فکر بودم که  کاش با ماشین نرم ..

کاش برم با تاکسی و ریسک نکنم ؟؟  مدام توی یه جنگ درونی بین حرف های دکتر و افکار مسموم خودم

بودم ..یه درگیری شدید ذهنی بین حس ترس و غلبه بهش ..و من بالاخره  در بارکینگ رو  باز کردم و گفتم :

اینا همه اش یه فکره ..رهاش کن ..ببینش ..ازش فرار نکن ..برو ببین هیچ اتفاقی نمی افته ..ولی اینجور نبود ..

تا نصفه راه خوب بودم ..همه چی اوکی بود و من سعی میکردم به موزیک گوش کنم و حواسم به رانندگی

باشه ..ولی یه هویی حس کردم تمرکز ندارم ..حس خواب آلودگی بدی داشتم ..حس اینکه الان بشت فرمون

خوابت میره و غش میکنی ..حس خیلی زشتی بود ..حس ازار دهنده ای که هر لحظه عرصه  رو به من تنگ

و تنگ تر میکرد ..میخواستم بزنم کنار ..ماشینو یه گوشه رها کنم  تا محل کلاس محمد بدوم ..راحت تر بودم

..ولی بازم مقاومت کردم ..ولی هر لحظه اش سال بود ..خیلی عذاب کشیدم ..خیلی ..

سرم گرفته بود و حس یه آدم تو قفس رو داشتم ..که هر لحظه قفسی که مغزش توش قرار داره کوچیک و

کوچیک تر ..تنگ و تنگ تر میشه ..و من هیچ راهی نداشتم ..فقط میگفتم : هیچیت نیست ..تموم میشه ..

تموم حرف های دکتر توی اون لحظه از ذهنم عبور میکرد ... ولی فایده ای نداشت ..نفس عمیق کشیدم ..با

تمرکز ..ولی نه ..خوب نمیشدم ..به هر ترتیبی بود  رسیدم در کلاس ..انگار میخواستم خودمو از بند رها کنم

..در ماشینو باز کردم ولی وقت  بیاده شدن ..حس کردم وضعم از چیزی که تو ماشین بود خرابتره ..

دست و پام شدیدا میلرزید ..حس افت قند داشتم فقط دلم میخواست حالم عوض بشه .

.رفتم توی اموزشگاه و عدم تمرکز شدید داشتم ..تمام مدت به این فکر میکردم نکنه چیزی بشه که من اونجا

بالا بیارم  ..از چند روز قیبل  تصمیم داشتم برم و با معلم اموزشگاه راجع به وضعیت محمد صحبت کنم ولی فقط 

از  منشی سوال کردم کلاس بازم تشکیل  میشه ؟؟ ..گفت بعله ..بهتون برگه دادن ..گفتم گم شده ..ولی

توی ذهنم با خودم کلنجار میرفتم که ممکنه حرفاش رو متوجه نشم ..ممکنه یه رفتار غیر عادی از خودم نشون

بدم بگن مامانه خل و چله ..ولی خیلی هول بودم تا محمد اومد سعی کردم بزنم از در بیرون ..

هم زمان فکر چه طور برگشتن هم تمام وجودمو گرفته با خودم میگفتم اره ..تو میتونی برگردی ..ولی وقتی

 پشت فرمون نشستم انگار توی ترن هوایی باشم و هی زیر پام خالی بشه قلبم میریخت ..در عین حال

میخواستم جلوی محمد خوددار باشم ..تمام تنم یخ کرده بود و خیس عرق بودم .. تصمیم اینکه بشینم تو

توی ماشین یا برم تو پاساژهای اطراف بگردم و خودمو مشغول کنم که حالم بهتر بشه برام خیلی سخت بود ...

هر دوتا موردش یه حالت رو ایجاد میکرد ..حالت سردرگمی و کلافگی ..بی قراری ..عدم تمرکز ..هول بودن و ته

تهش ترسیدن مثل یه حباب دورم رو گرفته بود ..یه حباب که نفست رو تنگ و اطرافت رو تیره میکنه ..

تصمیم گرفتم بشینم تو ماشین و یه  خورده از اون تنش روانی خودمو دربیارم ..ماشین رو روشن نکردم  هوا

گرم بود ولی صدای روشن شدن ماشین میرفت تو مخم ..دلم میخواست درو باز کنم ..ولی نه ..توی ماشین

 باشم ..نمیدونم ..هر چی بود فقط سریع داشپورت رو باز کردم و یه بسته شکر مسافرتی پیدا کردم و ازش

ریختم تو حلقم ..حس کردم بهترم ..ولی نه ..هی میگرفت و ول میکرد ..اونجا دلم میخواست زنگ بزنم به

دکتر دولتشاهی ..گریه کنم ..بگم من هر چی تو میگی رو انجام میدم ولی من حالم بد میشه ..یه کم صبر

کردم ..شکر مسافرتی رو خوردم و صبر کردم ..فکر کنم 10دقیقه شد ..خوب شدم ..ماشینو روشن کردم و

راه افتادم ..همه چی عادی و طبیعی بود ..قرار بود بعد از اوردن محمد از کلاس برم مغازه ...میترسیدم ..

از اینکه نکنه وسط اتوبان حالم بد بشه ..نکنه دگرگون بشه حالم و اون موقع دیگه هیچ راهی ندارم ..با خودم

گفتم : این افکارو رها کن ..راه بیفت ..نترس ..فوقش حالت بد میشه ..خب ..بشه .

یه بریدگی فاصله بود ..که راه رو به اتوبان یا به طرف خونه تقسیم کنه .مغزم هجمه افکار بود...

بین این که برم سمت خونه و برم سمت مغازه مونده بودم ..رفتم به سمت اتوبان و مغازه ...

فکر کنم 10متر رفتم جلو ..که یه هویی  .....

 

ادامه دارد ...

[ چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 ] [ 20:31 ] [ مرجان ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،