X
تبلیغات
قهوه خونه لاغری

قهوه خونه لاغری

روش های اصولی برای لاغری

طنابی به اسم امید
 

امشب از اون شب هاست که با اینکه خیلی خوابم میاد ولی خواب انگار از چشمام

دزدیده شده ..از عصر درد شدیدی توی شکمم و کمرم داشتم ..نگرانم کرده ..یا شاید بگم

نگرانم کرده بود ..

همین نگرانی باعث شد از تخت فرار کنم و بیام تو حال وروی مبل راحتی خونه کز کنم..

نمیدونستم با چی خودمو سرگرم کنم که آروم بشم ..نمیدونستم کدوم فکر میتونه جایگزین

افکار منفی و وحشتناک بشه ..نمیدونستم کی از  این افکار منفی که احاطه ام کرده رها

میشم و به تخت برمیگردم و میتونم بخوابم ..

 وقتی جایی از بدنم درد میکنه همه فکری به سرم میزنه ..

از سرطان گرفته تا یه درد سطحی با یه درمان راحت ..مثل یه دایره میچرخه تو سرم ..

مثل فرود و فراز ..حول یه محور ..میره به بالاترین درد ممکن که پیش درآمدش این درد

کوچیکه تا سطحی ترین درد که تا صبح حتما خوب میشه..حالتی بین یاس و امید ..

اومدم نشستم رو مبل راحتی خونه و خودمو با موبایلم سرگرم کردم ..یه برنامه ای ساسان

برام نصب کرده به اسم آپارات ..که بهترین ویدیو ها رو گلچین میکنه و توی فایل های مختلف

میذاره ..رفتم تو قسمت محبوب ترین ها ..دومین ودیو در قسمت محبوب ترین ها اسمش

بود تحقیر سرطان .. با افکار من جور درمی اومد ..دلم خواست که ببینمش ..

تا لود شد خیلی طول کشید ..یه پسر که عکس های عجیب و غریبی میگرفت مبتلا به

سرطان خون شده بود و بهبود پیدا کرده بود ..کلی آدم جمع شده بودن و خرج عملش

رو تقبل کرده بودن ..یه پسره زرد رنگ که به کبودی میزد و پشت نقاب آرامش و نشاطش

یه استرس عجیب موج میزد ..توی چشماش میشد نگرانی رو دید ..ولی ..

 ولی نکته ی جالب این کلیپ  صحبت هایی ها بود که پسر ماجرا میکرد ..صحبت هایی

هر چند در باب سرطان ولی مناسب حال  چاق ها و اول راهی ها ..رژیمی ها و وسط راهی

ها ...رژیم شکن ها و به بن بست رسیده ها ..

پسر  کلیپ آپارات در بیمارستانی در آلمان نمایشگاه عکسی گذاشته بود که با طنابی

نامرییی از سقف و دیوار آویزون شده بود و در حالت های عجیب و غریبی عکس گرفته بود

و این عکس ها رو در بیمارستانی که تحت درمان قرار گرفته بود به نمایش درآورده بود ..

اولش متوجه نشدم که چرا نمایشگاه رو در بیمارستان گذاشته ؟؟یا چرا این عکس ها

عجیب و غریب رو گرفته ..فکر کردم بدل کار بوده و حالا که خوب شده میخواد بگه به زندگی

عادیش برگشته ..و باز رفته سرکار اصلیش که بازیگری و بدل کاریه ..

وقتی فیلم به جلو رفت و پسر کلیپ (مجید) راجع به ایده ی عکس ها توضیح داد لبخند و

اشک هم زمان روی لبم و توی چشمم لونه کرد ..ماجرا اینجور تعریف میشد که :

وقتی مجید متوجه میشه که به سرطان مبتلاست اونم از نوع سرطان خون با همکاری

افراد خیر میاد به آلمان و یک روز از دکترش سوال میکنه که دکتر !!!! من چقدر زنده ام ؟؟؟

دکتر به شوخی و خنده بهش میگه : ببین زندگی تو به یه طناب وصله ..هر چقدر این

طناب محکم تر باشه شانس زنده موندنت زیاد تره ..و اون طناب اسمش امیده ..

با حودم تکرارش کردم ..امید ..امید ..امید .. چیزی که این روزها در وجودم اصلا ازش خبری

نیست ..طنابی که بارها و بارها با دست خودم پاره اش کردم و از پاره شدنش ترسیدم ..

طنابی که خیلی از ما رژیمی ها و عشق کاهشی ها گاهی گمش میکنیم ..نمیبینمش

و رها میشیم تو دنیای سردرگمی وبی ارادگی و اسمش رو میذاریم بازگشت تمام رنجی

که کشیدم ....دور شدن از این طناب میشه :

من ازاده ی سابق رو ندارم ..من هزار بار رفتم و نشده ..من دیگه خسته شدم ..

خیلی ها کم کردن و دوباره همه وزنی رو که کم کردن برگشته ..اصلا این کار بی فایده است ..

 

با دکترش مصاحبه کردن و دکترش توضیح داد که از بین ۲۰میلیون مغز استخوان هیچ کدوم

به مجید نمیخورده و حتی در بین دوست و آشنا هم کسی پیدا نمیشده که مغز استخوانش

به مجید بخوره و در بین اون همه ناامیدی و یاس فقط خواهر مجید ۵۰٪ از مغز استخوانش

از نظر سلولی با مجید همخوانی داشته و همین امر پزشک ها رو به فکر میندازه که از

همین ۵۰٪ کاری برای مجید کنن ۱۰۰٪ .. و موفق میشن ..

با خودم توی ذهنم حلاجی کردم ..که این همون ۲۰میلیون باریه که یه آدم رژیمی به هر

دری زده بن بست بوده ..شکست بوده .. بازگشت دوباره کیلوهای کم شده بوده ..ولی

 فقط یه روزنه امید ..هر چند نصفه و نیمه  و ۵۰درصدی با وصل شدن به طناب محکم امید

میتونه این غده سرطانی رو درمان کنه .. و منه مرجانه رژیمی رو به آرزوی دیرینه ام که

بهبودی و خلاصی از این غده ی سرطانی چاقیه برسونه .. با خودم گفتم : اگه فقط یک

در هزار امید داری که میشه  بلند شو و شروع کن  ..پاشو و دوباره راه بیفت ..نترس ..

این بار ممکنه همون باری باشه که بهش میرسی و تا ته ماجرای کاهش و اندام ایده ال میری ...

جون گرفتم ..دردم یادم رفت ..و الان که دارم مینویسم حس قشنگ و زیبایی دارم ..

آخر های کلیپ حرف های مجید خیلی جالب تر بود میگفت : من هر روز صبح به بیماریم میگفتم

من با تو بازی میکنم ..و تو رو شکستت میدم ..من تو رو هر روز تحقیر میکنم ..و تو رو به یک

سرماخوردگی ساده تبدیل میکنم ..اونقدر تحقیرت میکنم تا کوچیک بشی ..

و اولین جمله ای که به دوستانش  گفته بود  این جمله بود :

 امروز شکار شکارچی خودش رو شکار میکنه

و من باز به خودم گفتم امروز تو میتونی شکارچی خودت ..چاقی رو ..که یک عمر تو

و آرزوهات رو کشته شکار کنی ..تحقیرش کنی و ۲۰کیلو اضافه وزن دیگه ات رو تبدیل

به یک کیلو اضافه وزن ناچیز کنی ..اونقدر حقیرش کنی و خوار بشمریش تا جلوت جوری

به زانو دربیاد که دیگه هیچ وقت نتونه قد راست کنه ..

در آخرای کلیپ گوینده ی کلیپ توضیح میداد که با وجود بهبودی مشکلی در زانوی مجید

به وجود آمده که اون میگه چیزه مهمی نیست و شیمی درمانی میشه و الان کامل هم

خوبه ..

 باز توی ذهنم گفتم و اینجا تایپ کردم یعنی ممکنه با تمام این حس ها  و حرف های

 امید بخش و آرمانی گاهی جاییی دوباره این غده ی بی ارادگی و ناامیدی میل به رشد

پیدا کنه کمی تولید دردسر کنه ولی با  امید و رژیم درمانی به موقع حالت بازم خوب میشه

و به راه زندگیت ادامه میدی ..پس میشه باز هم سرپا شد و باز هم حماسه آفرید ..

همه چیز بستگی  به این داره  که طناب امیدت چقدر محکم باشه ..  به امید محکم

بودن تمام طناب های رژیمی ..

 

و من الله توفیق

 

به این  کلیپ که فکر  میکنم میفهمم  آینده ی رژیمی من به طنابی وصله به اسم امید

که هر چی محکم تر باشه رسیدن به اندامی ایده آل نزدیک تر و شدنی تر میشه ...

هر چقدر هم که بی ارادگی احاطه ام  کرده باشه امید میتونه طناب محکمی برای بالا

رفتن از سد بی ارادگی و شکستن های پی در پی باشه ..

به این فکر میکنم  که مهلک ترین بیماری که از دید من سرطانه با امید تبدیل به یک ایده برای

خلق یک نمایشگاه عکس شده و تا سر حد امکان کوچیک و حقیر  ..

 

 

[ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ] [ 2:19 ] [ مرجان ]

[ ]

یه پست فوری برقی ..
 

خب اومدم ... با یه دنیا عذرخواهی  بابت اینکه خیلی دیر کردم و خیلی دیر جواب میدم..

یعنی بدونین و آگاه باشین وقتی نمیام دارم خلاف میکنم ..و اوور دوز کردم ..

آقا ما هنوز چمدونمون رو باز نکرده بودیم که خانواده عمو ساسان مهربون تصمیم به اومدن

گرفتن !!!  میخواستم بگم اجازه بدین رخت چرکامونو بوشوریم  خشک بشه بعد ..

ولی وقتی این خانواده عزمشون رو جزم میکنن دیگه نمیشه کاری کرد ..اونمبا این پسری

که اینا دارن ..والا ..

بدترین اتفاقی که تو این خانواده افتاده یعنی خانواده ما و عمو ساسان مهربون

اینه که خواهر ساسان شده زن پسر خاله ی من ..و این یک فاجعه انسانی بوده که رخ داده..

این خواهر شوهره من وقتی خاله بنده که مادر شوهرش باشه رو میبینه دور از جونم انگار

اسمشو نبر (حضرت عزراییل) رو دیده ..غش و ضعف و بی حالی و دوبینی  و جنون گاوی

بهش دست میده .. و جالب ترین نکته اش اینه که هر وقت خواهر عمو ساسان مهربون که

داداششش خیلیییی هم روووش حساسه قصد سفر میکنه ..به هر جای ایران که میخواد

باشه ..جلوترش خاله من دقیقا توی همون تاریخ همون ساعت با یک روز جلوتر اونجاست

و بعد جالب ترش اینه که انگار من واسش بلیط میگیرم ..همه منو اینجوری نگاه میکنن

حالا اینو چرا گفتم ؟؟ دقیقا دنبال یه توجیهی واسه پرخوری هستم ..راست و حسینی ..

بی رودرواسی .. میخواستم بگم چرا اینقده این روزا کم پیدام و وزنم نجومی رفته بالا ..

مامان من و خاله ام تصمیم گرفته بودن برن مشهد ..برای اینکه اما و اگر هم تو کارشون نیاد

به هیچ کس نگفته بودن .. بچه خواهر شوهر من هم نذر مشهد بوده ..همون موقع که

خاله من داشته بلیط تهیه میکرده بچه هه میخوره تو دیوارو دماغش خون میاد ..مامان

بزرگش که مادرشوهر من باشه به پدرشوهر من میگه : این بچه رو نذر مشهد کردی ولی

نبردی ..همینه که اینجور میشه ..پدرشوهر من هم هول هول میره بلیط مشهد میخره

کی ؟؟؟ دقیقا همون موقع کع خاله من توی یه آزانس دیگه مشغول تهیه بلیط بوده ..

پدر شوهر من هم تصمیم میگیره که بلیط برگشت نگیره و مستقیم از مشهد بیاد تهرون..

و معنی و مفهوم آن این بود که روی سر بنده خراب شن .. یعنی من هم دیگه در حد

انفجار بودم از عصبانیت ..جرات هم نداشتم چیزی بگم چون تهمت نمک نشناس بودن

صاف میخورد وسط پیشونیم ..ولی گفتم : خدا ..یه نظری به ما کن ..دل ما گنجیشکیه و

شکممون بشکه ای ..میشه اینا نیان ..منم رژیم بگیرم ؟؟

عصر ساعت ۵  شر رو راه انداختم ..چه جوری ؟؟؟

از اون جایی که عمو ساسان مهربون ۲۴ساعته انلاین  و تصویری در ارتباطه با خانواده گرامی ..

قبل از تماسش با بدجنسی خاصی که در من کمتر دیده میشه گفتم :

راستی چه خوبه ها ..خاله اینا هم اونجان ..چه با هم شدن یه هوییی ..واییییی

آقا ساسان رو میگی ..گفت :ووو اییی ..نادیا ؟؟ اون چی میشه ؟؟

گفتم : واااا چرا ؟؟ به اون چه ؟؟ مگه با هم خوب نیستن ؟؟ (یعنی من نمیدونم کارد

و پنیرن) حالا خاله من چه هیزم تری به خواهر تو فروخته که اون نخواد اونو ببینه ..والا ..

هیچی دیگه .. ساعت ۷خواهر شوهره توی آزانس بود که بلیط رو پس بده  ..

تو دلم گفتم : آخیششش ..راحت شدم ..

ساعت ۸زنگ زدن ..گفتن بلیط پس ندادیم چون ۱۶۰هزار تومن خسارتش بوده ...

خلاصه که دست به دامن باد شدم و گرد و خاک ابادان که بلکم پرواز کنسل بشه 

 ..لامصب هوا صاف و ایینه ای بود  و پروازشون پرید و به مقصد رسید ..الهی شکر ..

خواهر شوهرم زنگ زد و گفت : از مامانت بپرس این خاله ات باهاش میاد تهرون ؟؟

گفتم یه دیقه صبر بده ..الان برات میپرسم ..زنگ زدم به مامانم و گفتم : خاله میاد ؟؟

گفت : عروس رفته گلاب بیاره ..ببخشید ..گفت : بعله ..گفتم خداحافظ ..دیگه نپرسیدم

کی و چه جوری // زنگ زدم و گفتم .. واست امار گرفتم ..خاله میاد ..سه شنبه هم میخواد

بره جمکران ..پنجشنبه هم شاه عبدالعظیم ..جمعه هم یه جاییی ..والا ..

گفت : پس ما نمیایم .. مستقمیم برمیگردیم آبادان ..

منم در این پوزیشن بودم ..

خلاصه که نانا اونقدر بیقراری کرد تا باباش برای دوشنبه ۱۲شب از مشهد به آبادان بلیط

مستقیم  گرفت و من رو غرق در شادی و شور کرد .. ..

و خاله من هم راهی تهرون بزرگ شد  البته فردا میرسن ..

از جمعه تا همین الان هم مهمون داشتم ولی از اون مهمون ها که خوششت میاد و

خوش میگذرونی ..بخور وبخواب و بگو و بخند ..البته لهم ولی خوب بود ..

حالا  که مهمون ها رفتن ..حالا که همه چی رفته سر جا خودش ..میخوام دوباره شروع کنم ..

تا خرداد مهمون ها نمیان ..و من فرصت دارم کوه بشم ..استوار بشم ..بزنم تو دهن دلم و

برم واسه یه کاهش نجومی که تازه چی ؟؟ برگردم سر خونه اولم قبل عید ..۹کیلو شوخی نیس

برام دعا کنین که موفق بشم ... و منو ببخشین که  دیر میام ..

 

 ومن الله توفیق ..

 

وزن من    ۸۹.۸۰۰

[ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ] [ 22:27 ] [ مرجان ]

[ ]

 

حس سنگینی بدی دارم ..انگار غذا توی گلومه .. حالم بهم میخوره ..و دلم نمیخواد

بخوابم ..از اون حس های مزخرف که وقتی رژیمم خبری ازشون نیست و من حس

میکنم دارم خفه میشم ..

از سوم عید که با وزن ۸۲.۵۰۰ راهی سفر نوروزی شدم تا امروز که در خدمت شما

هستم ۷کیلو وزن اضافه کردم .. ۷کیلویی که برای کاهشش دو ماه زمان لازم داره

که من مثل اسب بدوم  و مثل یک آفریقایی گرسنگی بکشم ..تا بهش دست پیدا کنم

۷کیلیویی که اصلا کاذب نیست ..گوشت شده به تنم و بازم دو ماه تلاش با شرایط

یاد شده در پاراگراف بالا رو میخواد ..

اعتراضی ندارم ..خودکرده را تدبیر نیست ..بدتر از اون اینه که مزه اش رفته زیر دندونم

و هی دلم میخواد بلومبونم ..

قبل از عید با خودم میگفتم کار دهه ۸۰تموم شد .. تو بردی ..تو برنده ای ..تو تونستی ..

ولی نشد ..نمیخوام بگم بازنده بودم ..نه ..ولی خب برنده هم نبودم..

بعد جالبش اینه که دلم  نمیخواد شروع کنم .. ولی دارم به خودم زور میکنم که باید بخوای ..

من معتقدم رژیم عشقه ..محدودیت نیست ..بازی و تفریحه ..ولی ۱۵روز کافی بوده تا

ضمیر ناخودآگاه خفته ی من بیدار بشه و بگه : رژیم بی خیال ..روی ۸۰هستی دیگه ..

یک کیلو اینور دو کیلو اونور ..ول کن بابا ..دنیا دو روزه ..رژیم یعنی دل کندن از مزه های خوب و

لحظات شیرینی که با نخوردن تند  تند از دست میرن ..و من بین زمین رژیمی و آسمون

بی خیالی  و خوردن دائمی موندم ..

امشب دلم هوای نوشتن کرد ..بدجور یاد سال پیش و اکتیو بودنم افتادم ..ولی خب

آرم هایی از جنس من مدام مشغول تغییر خلق و موضع هستن ... تا ببینم خدا چی میخواد ..

راستی با هواپیما برگشتم تهران ماجرا داره اساسی ..میام مینویسم ..حتما ..خعلیییی

باحاله ..یه دارو هم امتحان کردم تووووپپ ..اونم میام میگم ..شارژ لب تاب تمومه و منم

حال ندارم بیارمش ..صبح میزنم پستشو انشالله ..

و من الله توفیق ..

[ چهارشنبه بیستم فروردین 1393 ] [ 1:17 ] [ مرجان ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،