قهوه خونه لاغری

روش های اصولی برای لاغری

قهوه خونه لاغری

مرجان
قهوه خونه لاغری روش های اصولی برای لاغری

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

عوامل بیرونی و درونی کاهش وزن

 

 

ایام شهادت آقا امام حسین بر همه تسلیت و تعزیت باد ..

 

فکر میکنم تا  روز دهم  محرم دیگه پستی نذارم . و این پست حالا حالاها

 

مهمونتون باشه ..توی مراسم هر جا اشکی بر  امام حسین ریختین منم

 

یاد کنین  که خیلی ملتمس دعام ..

 

 

همیشه با خودم فکر میکردم چرا بعد از یه مدت انگیزه ها ی لاغری و کاهش و رژیمی

بودن کمرنگ و بعضا بیرنگ میشه ؟؟ چرا شور و حال رژیمی دستخوش نوسان میشه

و برگ های سبز و  سرحال طراوت و شادابش خزان میشه و رو به  زردی میذاره ؟؟

این روزا سخت مشغول خوردن و نوشتن هستم ..نوشتن حالات قبل از خوردن ..

موقع خوردن و بعد از خوردن .. کاری که دکترم ازم خواسته و من مثل یه بچه ی حرف

گوش کن انجامش میدم .. و نتیجه اش هم اییی ..بدک نیست ..

دکتر از من خواست که به هیچ عنوان حرفی از  رژیم با کسی نزنم ..نه تشویق کسی

برام مهم باشه و نه توبیخ ..نه خودمو تنبیه کنم نه سرزنش ..

قبل از شروع برام امری نا ممکن بود ..چون من عادت داشتم که تشویق بشم ..عادت داشتم

که دیده بشم ..کلا دیده شدن رو انگیزه ی اصلی لاغری و کاهش وزنم میدونستم .. و در ذهن

من این نکته نقش بسته بود که مگر کاهش جز برای نشون دادن اراده ی خود به دیگرانه ؟

مگر جز اینه که من باریک بشم و همه منو ببینن و به به و چه چه کنن ؟؟ فکر میکنم هر

آدمی که توی مسیر لاغریه یه همچین هدفی رو داره ..درسته ؟؟ منم از این قاعده مثتثنی

نبوده و نیستم .. اما وقتی با مشورت دکترم قرار بر این شد که اگر کم کردم یا دچار افزایش

شدم مثل یه مسئله کاملا خصوصی وشخصی یهش نگاه کنم ..یه مسئله خصوصی که

نمیشه راجع بهش صحبت کرد ..و کسی نباید بهش ورود کنه و من توی بهت گفتم : مگه

میشه ؟؟ من از دوستام دور بمونم ؟؟ مگه میشه ساسانو با این جمله که به نظرت چقدر

لاغر شدم تا دم در همراهی نکنم ؟؟ مگه میشه اگر کاهش داشتم کسی با خبر نشه ؟؟

مگه میشه ؟؟ مگه میشه ؟؟

و دکتر جواب داد که میشه ..باید بشه . که اگر نشه هیچ وقت توی کاهش آدم موفقی

نخواهی شد ..

 واقعا فکر میکنین چرا ؟؟ چرا دکتر اینو از من خواست .؟؟

توی حرف های دکترم متوجه شدم که تا وقتی کاهش و انگیزه من  وابسته به عوامل

بیرونیه من آدم موفقی نه تنها در کاهش ..بلکه در هیچ کاری نخواهم بود ..

الان که خوب به عمق مطلبی که در یک جمله بیان کرد فکر میکنم برداشتی عجیب و تجربی

 رو با تمام وجودم لمس و درک میکنم ..

وقتی گفت : تو تا زمانی که میگی من نیاز دارم که دیده بشم تا زمانی که میگی وقتی از

وبلاگ و دوستانم دور میشم  نمیتونم خوب کم کنم ...تا زمانی که دنبال یه کف زن و مشوق

هستی به هیچ جا نمیرسی  این طرز تفکر یعنی اگر کسی نباشه پس مرجان و هدفی هم

وجود نداره ..یعنی مرجان تنهایی ناتوانه ...یه نیرویی باید باشه که دستش رو بگیره و به

موفقیت برسونش ..تنهایی مرجان = عدم توانایی ..

 

توی جلسه مشاوره اینو خوب درک نکردم ..چون افکارم درگیر سوال های بعدی بود ..

ولی وقتی چند بار به صحبت های ضبط شده  گوش کردم این مطلب رو شنیدم

و چند بار دکمه پلی رو زدم و توی گوشم پخشش کردم و در مغزم ضبطش کردم متوجه

شدم که نقطه ای بسیار حساس رو گوشزد کرده .. اینکه من لاغر کنم که ساسان منو

بیشتر دوست داشته باشه .. من لاغرکنم تا توی رقابت با دوستام نفر اول باشم ..

من رژیم خودکشون بگیرم که به همه ثابت کنم مرجان میتواند ..این عبارت رو نمیدونم

کجا خوندم وقتی لاغر میکنی توی دهن همه میزنی .. یعنی من لاغر میکنم تا تو دهنی

باشد برای کسانی که میگویند اراده ی نیست .. پس مرجان و  وجوده  خودش کجای

این ماجرا هستن ؟؟ واقعا مرجان و هدفش کجاست ؟؟

هر عامل بیرونی با حذفش هدف رو تغییر میده ..هر عامل بیرونی به مرور زمان حالتی

از تکرار و دلزدگی ایجاد میکنه ..اگر خوب دقت کنین گروه های لاغری  دوامی نداره ..

چرا ؟؟ چون نهایتا یک ماه ..یا دو ماه این حالت تولید انگیزه میکنه ..و به مرور رنگ میبازه ..

خسته میکنه و یکنواخت میشه و در نهایت بچه ها خیلی زود کیلو های از دسن رفته رو

برمیگردونن ..وقتی یه نفر سست میشه بقیه هم شل میکنن ..کم میارن ..چرا ؟

چون انگیزه شون وابسته به عاملی بیرونیه ..و با تغییر موضع اون عامل هدف فرد هم

دستخوش تغییر میشه .. این جمله طاهره برام مثالی عینی هست که جا داره برای

درس عبرت خودم بیانش کنم .. یادم میاد سال پیش طاهره ۹۴کیلو بود ..

روزی که همدیگه رو  توی پارک دیدیم بهم گفت : مرجان جونم کمکم کن ..من باید حاجی رو

شکست بدم ..باید بهش نشون بدم که من قوی هستم ..امروز که طاهر رو دیدم با وزن ۱۰۱

کیلو همون حرف رو دوباره تکرار میکرد .. و مسلما با این روش تا سال دیگه قطعا ۱۰۶کیلو

خواهد بود .. چرا ؟ چون نمیخواد خودش از خودش لذت ببره ..نمیخواد بخاطر ارتقا سلامتیش

و روح و روانش کار کنه ..تمام فکرش اینه که حاجی رو راضی کنه با شکستش بده !! خب

طاهره اینجا کجای قصه ی رژیم و کاهششه ؟؟ اصلا خودش موجودیتی داره ؟؟

عامل بیرونی باید نتیجه عامل درونی باشه ... یعنی چی ؟ یعنی اینکه وقتی هدف با انگیزه ای

قوی شروع بشه ..که خود فرد باشه ..عوامل بیرونی خود به خود پدیدار میشن ..تشویق ها

پرسش ها ..تحسین ها ....  عامل درونی که موجودیت خوده شخصه باید اینقدر قوی باشه

که اگر با ۲۰کیلو کاهش کسی تحسینش هم نکرد هیچ تغییری توی هدفش و راهی که

داره میره ایجاد نشه ..

اگر شروع  اولیه به عواملی مثل تشویق ..رضایتمندی دیگران ..به زبان ساده تر پوز زنیه

بقیه باشه با قطع تشویق ..عدم رضایت و کم نشدن روی طرف خود به خود ویزای هدف

باطل و مهر دیپورت به محکمی روش خورده میشه .. مثل من ..که یکساله مهر دیپورت

خورده وسط پاسپورت کاهشم و واسه ویزای بعدی دارم اقدام میکنم و فعلا جواز ورود

به شهر کاهش و لاغری رو ندارم ..

من در روز اول توی نوشته هام فهمیدم که من چقدر وابسته به مشوق هام هستم..

با خودم میگفتم برای چی ؟؟ برای کی کم کنم ؟؟ وقتی کسی نیست که منو ببینه

اصلا آیا انگیزه ای دیگه هم میتونه وجود داشته باشه ؟؟ وقتی قراره ساسان هم نفهمه

که من دارم چقدر تلاش میکنم اصلا برای چی تلاش کنم .. ؟؟؟ اونقدر خوردم که احساس

میکردم معده ام میخواد پاره بشه ..فردا خودمو وزن کردم ..واییی باور نکردنی بود ..

روز دوم رو به خوردن و نوشتن گذروندم ... و فهمیدم من معتاد به تشویق هستم ..

من هدفم اعتیاد شدید به عوامل بیرونی داره ... و این همون نقطه ضعف منه .. یعنی

مرجان بدون همراه یعنی هیچ .. یعنی هدفش مال خودش و برای خودش نیست ..

هدفش مال اونایی که اگه نباشن هدف مرجان کلا مفهومی نداره ..

اینی که من میگم هیچ منافاتی با داشتن مشوق نداره هاا..هیچ ضدیتی با داشتن همراه

و دوست رزیمی نداره ..اینی که من میگم با این نکته منافات داره که من یه دوستی داشتم

خیلی خوب با هم رزیم میگرفتیم ..اون ول کرد ..منم ول کردم ..من توی یه گروهی بودم خیلی

پر انرژی بود ..گروه بهم خورد منم زدم زیر همه چی .. واسه شوهره داشتم لاغر میکردم

اون براش مهم نیست منم زدم به دنده لج و لجبازی ... اونایی که اگه همراه نداشته باشن ..

یا مشوقی نباشه میبرن و انگیزه ای برای ادامه ندارن ..واسه اونا ..با این طرز تفکر منافات داره ..

این روزها حال رزیمم بدک نیست ..لقمه نانی و سر سوزن ذوقی ..میخورم و مینویسم

باشد که من درس عبرتی باشم برای سایرین ..

 

 

و من الله توفیق ..

 

 

 

 

 

 



تاريخ : یکشنبه چهارم آبان 1393 | 23:2 | نویسنده : مرجان |

زندگی به شرط خنده ..

 

 نوشته شده در ۱/۷ /۹۳ .. به دلیل ترافیک پستی..تازه زدمش به تنور ..

 

آقا سلام .. وایی واییی عجب حالی دارم ..خراااااب ..خرااااببب ..

یه دردی دارم ..که نمیتونم بگم .. دردم روحی نیستاااا  خداروشکر .جسمیه ..

میخوام بگما ..تک زبونمه .... ولش کن میگم ..آقا من گشنمهههههههه

بگو مرض داری قانون تعیین میکنی  ۷شب به بعد نخورین ....بعد خودت تو  قانون خودت ..

درست  اون نقطه ای که میگن وسطشه گیر کنی ؟؟

  نامردم نیستم برم  بخورم کسی نفهمه ..  ...یه همچین موجود با مرامی هستم ..

یعنی دلم یه جوری ضعف میره  که دلم میخواد ساسان + محمد = کشتن

کنم ..یه چیزی تو همین مایه ها ..  یعنی تا این حد  گشنمه ..

رفتم در یخچالو باز کردم  دیدم یه عدد که به عنوان هدف چسبوندمش به در یخچال بهم

چشمک میزنه ..میگه : ببین وقتی منو چسبوندی گفتم مال این حرفا نیستی ..برو بچه جون..

اون موقع که تو میخواستی رژیم بگیری  من با حنا لاک ناخن درست میکردم ..بعد با لحنی

تمسخر آمیز بهم مگه : بخور ..خجالت نکش ..یه عمره خوردی ..اینم روش ..بخور و جفتک بزن

به بختت ..این همه سال خوردی اینم روش ..بازم بلمبون و بعد بگو فقط یه خطا بود ..همین ..

در یخچالو میبندم ..مجبورم ببندم ..نبندم میبندتم ..مثل مرغ سرکنده دنبال یه چیزی میگردم 

 که بخورم ..بجوم .آروم بشم . ..حالا چرا جویدن ؟ چرا خوردن ؟؟ نمیدونم ..

مجبور شدم بشینم   پای منقل  .. 

امروز  وقت سونوگرافی داشتم ..از دل و روده ام ...چند وقتیه دلم درد میکنه و دنبال

دوا و درمونشم .

اینم بگم که تمام بیمارستان و سونو و این حرفا رو خودم تنهایی و بدون همراه و البته بدون

ترس میرم و این نقطه عطفی برای برگشتن من به زندگیییی طبیعیه ..و واقعا به خودم افتخار

 میکنم ..

صبح باید ناشتا میبودم تا سونو دقیق همه چیزو نشون بده و از اونجایی که فکر اعلام وزنم بودم

گفتم برم پارک پیاده روی کنم بعد برم سونوگرافی ..زنگ زدم به یار و همراه همیشه بی حالم

طاهره که پاشو بیا بریم پارک پیاده روی ..هم تو از حاجی بگو و سبک شو هم من تا تو حرف

میزنی راه میرم و نمیفهمم زمان چه جوری میگذره ..

یعنی واویلایی داشتماااا ...خونه طاهر تا پارک اغراق نکنم حدود سه دقیقه است ..

زنگ زدم  بهش که طاهره میای پارک ؟؟

 با لهجه شیرین شیرازیش گفت : والو حوصله م نمیشه ..میای دنبالم ؟؟

گفتم : یعنی تا این حد وضعت ناجوره ؟؟ که تا پارک حال نداری بیای ؟؟

گفت : حالو بیا دنبالم ..ازت کم میاد ؟؟

گفتم : نه ..بپوش اومدم ..

منم کلا این مدلی ام ..همیشه  از بدقولی و بدقراری بدم میاد ..سعی میکنم قرار که میذارم

سر تایم و یا حتی یک ربع قبل سر قرار باشم ..گفتم طاهره ۹:۳۰ دم در باش چون من ۱۰:۴۵

وقت سونو دارم ..گفت : من دم درم .. توکجاییی ؟؟ گفتم وایست الان خودمو میرسونم .

آقا ما هم گاز ماشینو بگیر ۱۰دقیقه ای ترمز دستی رو در خونه اش کشیدیم ..نه طاهره ای

هست و نه کسی که حتی شبیهش باشه .. زنگ زدم رو موبایلش  ..

.. یعنی هااااا حدس بزنین چی شد  ؟؟ نه دیگه  حدس بزنین چی شد ؟؟

با صدای خواب الود گوشی رو برداشته میگه :

الو .. اومدی ؟؟ می نه تو باید الان خونه باشی ؟ چه زود رسیدی ..صبروم بده ..

حالو میام ..

یعنی صدبار به خودم فحش دادم که دنبال این نرم ..بازم خر میشم ..

آقا ۵دقیقه شد ..۱۰دقیقه شد ..۱۵دقیقه شد ..این لامصب نیومد ..

زنگ زدم گوشی رو برنمیداشت خلاصه بعد ۲۰دقیقه کاشتوندنه ما اومد پایین ..

حالا چه جوری اومده باشه خوبه ؟؟ نه دیگه شما بگین ..

چادرش دستش ..بلوز و شلوار ..کفشش اصلا توپاش نبود یه کیسه هم دستش ..

اینقد عصبانی بودم گفتم : ببخشیدااا ..من پیاده نمیشم ..بیا بشین فقط بریم ..

گفت : چی چی بریم ..واست سوغاتی اوردم ..مثل اینکه زیارت بودمااا ..

حداقل یه زیارت قبول بگو ..با زائر امام رضا اینجوری برخورد نکن ..

گفتم بیا بیشین بینم ..دو ساعته منو کاشتی ..

اومد نشست تو ماشین  منم از ذوق سوغاتیش یادم رفت که اینقده طولش داده

گفتم : طاهره .دستت درد نکنه ..بذار ببینم چی برام اوردی ؟؟ بعد با زبون لوس لوسی گفتم

ملجان ..ببین طاهله بلات چی آولده ؟؟

دیدم دو تا کیسه تهوع مال هواپیما توی نایلون  سوغاتی هاش خودنمایی میکنه ..

یه خورده دقیق تر شدم و گفتم : واییی طاهره این چیه ؟؟

گفت : غذای هواپیما ..مگه دوست نداری ؟؟ خودت گفتی خیلی غذای هواپیما دوست داری ..

منم برات از مهماندار گرفتم اوردم ..خوشحال شدی ؟؟

گفتم : آره ..

ولی خدایی نهایت رفاقتش رو رسونده بود ..یه غذا رو شریکی با دخترش خورده بود سهم

خودشو واسه من اورده بود ..جانماز و نخودچی و کشمش و اینا هم اورده بود ..کلا خیلی

مهربونه مزاح میکنم

خلاصه رفتیم پارک و شروع کردیم به راه رفتن ...۵دقیقه راه رفتیم گفت بشینیم ؟؟

گفتم : والا تازه اومدیم ..کجا بشینیم ..

گفت : نمیدونم چرا امروز حال ندارم راه برم .

گفتم : والا از روزی که من تو و شناختم حال نداشتی ..

گفت : نه بابا همیشه که من میدوم تو جا میمونی ..(یعنی تخمی تخیلی تری .btnhtml {height:22px;background-color: #E8F1F4;background-repeat:no-repeat;background-position:center center;border: 1px solid #E8F1F4; margin: 0; padding:0px; } .btnOver {height:22px;background-color: #FFFFFF;background-repeat:no-repeat;background-position:center center; border: 1px solid #FFFFFF;margin: 0; padding:0px; } .btnDown { height: 22px; border: 1px solid buttonhighlight;background-repeat:no-repeat;margin: 0; padding:0px; background-color: buttonhighlight; } .btnNA { height: 22px; border: 1px solid buttonface;margin: 0; padding:0px; filter: alpha(opacity=25); } .cMenu { background-color: threedface; color: menutext; cursor: Default; font-family: MS Sans Serif; font-size: 8pt; padding: 2 12 2 16; }.cMenuOver { background-color: highlight; color: highlighttext; cursor: Default; font-family: MS Sans Serif; font-size: 8pt; padding: 2 12 2 16; }.cMenuDivOuter { background-color: threedface; height: 9 }.cMenuDivInner { margin: 0 4 0 4; border-width: 1; border-style: solid; border-color: threedshadow threedhighlight threedhighlight threedshadow; } ن حرفی بود

که تو عمرش زده بود )

گفتم : باشه ..باشه ..باشه ..تو درست میگی ..

خلاصه یه ۳۰دقیقه ای راه رفتیم و رسوندمش و راهی  سونوگرافی شدم ..

سونوگرافی که من باید انجام میدادم باید کاملا ناشتا بودم ..منم راه رفته بودم ..گشنه ..

گفت بشین تا زیر پات علف سبز بشه .. از توی پارک راه رفته بودم و آب خورده بودم ..

اونجا هم هی لیوان پر کردم و هی آب نوشیدم ...ولی دریغ از حس سونوگرافی ..

هی راه رفتم ..چرخیدم ..پیچیدم ..دیدم نه ..خانومه صدام کرد گفت : همه خوبین ؟؟ آماده این؟؟

همه مهربون ؟؟ همه همزبون ؟؟

منم الکی گفتم : بعله . 

رفتم دراز کش شدم ..خانومه گفت : خانوم شما که آماده نیستین ؟؟ 

گفتم والا آماده بودم ولی نمیدونم چرا امادگی رو برداشتن جاش دبیرستان گذاشتن ..

البته این جوری نگفتمااا ..مثل بچه ی آدم پاشدماومدم بیرون با خفت و خواری رو صندلی نشستم

یه پارچ آبم گرفتم دستم حالا بخور کی نخور. .

وایی ده نفر رفتن تو من انگار نه انگار ..حالا کافی بود میفهمیدم یه جایی هستم که نباید

حس سونو داشته باشم ..مثلا توی راه تهران اصفهان توی اتوبان کاشان ..اون موقع بدون

خوردن یه چیکه آب  حس  سونو بهم دست میداد در حد بنز . 

به خانومه گفتم : خانوم من چیکار کنم ؟؟

گفت : برو یه چیزی بخور بیا ...یه کمم راه برو ..استرس داری ؟؟؟

گفتم : نه !! واسه چی ؟؟ مگه سترس داره ؟؟

گفت : نه . البته نه رو جوری گفت که من این حس بهم دست داد کلا ...خودتی ..

زدم از در بیرون رفتم سمت ماشین ..کیسه های تهوع هواپیما خودنمایی میکرد ..

هیچی دیگه حالا بزن کی نزن ..ماست و مرغ و زرشک و پلو و همه رو زدیم به بدن ..

با دستمال مرطوب هم دور دهنمونو پاک کردیم ..ولی بازم خبری نبود .. یه نوشابه هم

بود ولی از بس داغ بود ترسیدم زبونم بسوزه ..نخوردمش ..

دوباره راه رفتم ..بازم خبری نشد ..هیچی دیگه دوباره الکی رفتم دم در اتاق گفتم :

 من اماده ام ..

اونم فهمید استرسی هستم گفت بیا تو ..

سونو  ماشالله به جونم ..گوش شیطون کر ..چشم دشمنام کور خوب بود ..مشکلی نداشت

گفت هر چی هست خانوم توی معده ته ..برو این داروها رو بخور یک ماه دیگه خوب نشدی

بیا آندوسکپی ..

اومدم خونه ...وایبر زدم  به دختر خاله ام ..گفتم الی جونم ..هستی ؟؟

گفت : آره ..

گفتم : میگما !!! تو اندوسکپی کردی ..؟؟

گفت : آره ..

گفتم : چه جوریه ؟؟ درد داره ؟؟

گفت : نه .. درد نداره ..فقط یه لوله رو میدن قورت بدی .. البته اول ته حلقت رو اسپری میکنن

که اون فقط یه خورده آزار دهنده است چون حلقت بی خس میشه حس خفگی بهت دست

میده ..البته لوله هه که میدن قورتش بدی هم یه جوریه ..حالا ایناش زیاد مهم نیست ..حس

میکنی گلوت داره پاره میشه ..بعد وقتی میره تو معده ات هی عق میزنی ..اخه داری خفه میشی

دیگه ..بعد نیس میخواد تووو  رو ببینه ..هی دوربینو میچرخونه هی عق میزنی..البته یه پرستار

دستت رو میگیره ..یکی سرتو که زیاد تکون نخوری ..ولی کلا زیاد چیز بدی نیست ..همه اش

سه دفیفه است ولی خب انگار سه سال طول میکشه ..

آقا منو میگی ..اینجوری که این تعریف میکرد حس میکردم لولهه تو حلقمه ..بال بال میزدم ..

قشنگ حس مرگ و قبر و فشارو این حرفا رو داشتم ..

گفت واسه کی میخوای ؟؟

گفتم: واسه خودم .

گفت : اهه ..نه بابا شوخی کردم ..اصلا نمیفهمی کی لوله رو میفرستن داخل معده ات

اینققده راحته ..

گفتم : باشه ..تو راست میگی ..

هیچی دیگه الان یه ماهه از اون ماجرا میگذره ..معده ام خود به خود با شوکی که بهم وارد

شد خداروشکر خوب شده .. ولی یاد و خاطره ی اندوسکپی همیشه در قلب من جای

ویژه ای داره .. به نظر شما این فکر و فامیله ما داریم ؟؟

 

زندگی به شرط خنده ..زندگی به شرط بازی ..بگین  که تو شهر قصه دل ساده سیری

چنده ؟؟

 

و من الله توفیق

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه سی ام مهر 1393 | 17:52 | نویسنده : مرجان |

ثبت و ضبط اطلاعات راهی برای مبارزه با چاقی

 

هر روز و هر شب توی فکر نوشتن برچسبی برای چسبوندن به شیشه ی این قهوه خونه بودم

تا از این سوت  کوری دربیاد  ولی فرصت رخصت نمیداد..

روزهای گیج و مبهمی رو گذروندم و هنوز هم خمار روزهای مهمون داری هستم و در حالتی

بین زمین و آسمون به سر میبرم .. 10روز مهمون داشتم و روز اخر و یه روز مونده به روز آخر

میخواستم تمام موهای خودمو بکنم .واقعا خسته شده بودم ولی نمیتونستم دم بزنم چون

 زحمت های 9روزم رو هم به باد میدادم ..ولی دیگه به حدی رسیده بودم که دلم میخواست

9روز رو خراب کنم و قید همه چی رو بزنم ..

مادرشوهر مهربونم درک میکرد ..ولی چاره ای نداشت ..

کاسکو حالتی بین مرگ و زندگی رو تجربه میکرد ...

و محمد بر اسب شیطنت نشسته بود و 4نعل میتازوند ... نه درس میخوند نه حرف گوش میکرد

نه سر ساعت میخوابید . و من !!! زده بودم بر طبل بی عاری ...

 و بالاخره مهمون ها رفتند و علی موند و  حوضش ..من و کلی افزایش وزن ..

روز یکشنبه وقت دکتر دولتشاهی داشتم ..صد بار خواستم کنسل کنم ..دلم نیومد ..توی اون

شرایط روحی واقعا بهش نیاز داشتم . این بار بحث ترس و رانندگی و این چیزها نبود ..

دردم یه درد کهنه بود .. دردی که سال ها منو اسیر خودش کرده  و میکنه ..

باز هم من بودم و مترو ..من بودم و فکرهاییی که برق آسا از ذهنم عبور میکرد و گره کوری بود

 که من حس میکردم نه با دست ..و نه با دندون امکان باز شدنش نیست ..

 باز من بودم و مطب ...من بودم مبل سیاه چرمی .

 من بودم و دکتر.که بوی پیپش توی فضا پیچیده بود .. و من این بو رو دوست داشتم ..

وقتی روبروی دکتر نشستم  مثل همیشه پرسید : خب ..با پاییز چه میکنی ؟؟

و من  رمز این جمله رو میدونستم ..حرف باید از یه جایی شروع میشد ..و دکتر هیچ

وقت شروع کننده نیست ..خیلی سریع و با لبخند گفتم : پاییز ؟؟ خوبه ..

دکتر گفت : هوا سرد شده انگار ..؟؟

از ذهنم عبور کرد که میخواد توپ رو توی زمین من بندازه  و من توی اون شرایط که حس 

غم و اندوه و غربت تمام وجودمو گرفته بود حس کردم  استاد توپ بازی هستم ..

به دکتر گفتم : باز هم نمیخواستم بیام و میخواستم قرارو کنسل کنم ..ولی ماجرایی

پسش اومد که احساس کردم نیاز دارم که بیام ..

پرسید : از ترس ها چه خبر ؟؟ (انگار میخواست ادامه جلسات با مباحث ترس و اضطراب رو

به یه سرانجامی برسونه و بفهمه طبابتش چقدر موثر بوده ؟)

گفتم : ترس ها خوبن ..کم شدن ..از بین نرفتن .. تا حدی رسیدم که کارهای روزمره ام

رو انجام بدم و کمتر مضطرب و پریشون حال بشم ..ولی من امروز دلم میخواد راجع به چیز دیگه

ای حرف بزنم ..چیزی که منو به شدت آزار میده ..و شده فکری مالیخولیایی که لحظه ای راحتم

نمیذاره ..

دکتر سرش رو به نشونه تایید تکون داد ..یعنی آزادی که هر جور مایلی رفتار کنی و در مورد

هر چی که دوست داری حرف بزنی ..

گفتم  : دکتر ..من خسته ام ..امروز بیش تر از هر روز دیگه ای احساس

غم و غربت و تنهایی میکنم ..و این سه عبارت کاملا درون من وجود داره .. حس میکنم

تنها ترین آدم روی زمینم ..حس میکنم بی اراده ترین موجود خدام ..من مثل یه پرنده توی

قفس شدم که خودش به در و دیوار میکوبه ولی ته تهش همه ی دور و برش بسته است

در قفس باز نمیشه که بتونه بپره .

ماجرای نیلوفرو گفتم ..حسی که داشتم .. حرف هایی که بقیه زدن و تشویقش کردن ..

ماجرای دختر خاله ی ۱۰۰کیلویی که توی دو هفته رسیده به ۹۴ کیلو ..فقط با حرف هایی

که من میزنم و خودم بهشون عمل نمیکنم .. اینکه دیگه هیچی توی من تولید انکیزه نمیکنه

و هر انگیزه با هر قوت و شدتی که باشه فقط و فقط یک هفته یا نهایتا ۱۰روز دوام داره ..

گفتم و گفتم ..و دکتر سکوت کرده بود ..نگاه میکرد و باز هم سرش رو به علامت اینکه

حرف منو درک میکنه و میفهمه تکون میداد .. و من حتی به این سرتکون دادنه هم نیاز داشتم ..

بعد از تموم شدن حرفم دکتر پرسید :

مرجان چرا اینقدر نیلوفر یا دختر خاله ی ۱۰۰کیلوییت برات مهمه ..؟؟

گفتم : وقتی نیلو وارد شد همه تحسینش کردن ..خودم توی کف اراده اش موندم ..

بعد حس کردم چرا من ندارم ؟؟ چر ا من نمیتونم ؟؟  من که همه راهو بلدم ..من که همه ی

نکات رو میدونم و حفظم ..چرا من این توانایی رو ندارم

دکتر گفت : این که تو میگی برچسبه ..یه برچسب که به خودت چسبوندی ..

چرا مرجان حتما باید لاغر باشه تا فکر کنه توانمنده ؟؟ میشه این سوال رو جواب بدی ؟؟

یعنی مرجان اگر چاق باشه به هیچ دردی نمیخوره ؟؟ هیچ کاری ازش برنمیاد ؟؟

هیچی نگفتم .. نگاش کردم ..دلم میخواست ادامه بده و منو از اون التهاب روانی بی ارادگی

بندازه ..اونم متوجه شد و ادامه داد :

میدونی منظورم چیه ؟؟ منظورم اینه که تو توانایی های دیگه ای هم داری ..چاقی فقط یک

عیبه که باید برطرف بشه ..قرار نیست چون تو چاقی همیشه با یه ترس مبهم زندگی کنی .

قرار نیست چون تو چاقی دوست داشتنی هم نباشی ..قرار نیست چون مرجان چاقه پس

پذیرفته هم نشه .. اگر توجه کنی حسی که تو به نیلوفر داری اینه که اون مورد قبول تره ..

دوست داشتنی تره ..بهتره ..  توانمند تره ..و ضمیر ناخوادآگاهت هم این پیام رو دریافت میکنه ..

که مرجان بدتره ..ناتوان تره ..مورد قبول نیست ..و همه این احساس میشه اون برچسبه که

مرجان چون چاقه پس یه ادم بی اراده است که در تمام کارها ناموفقه ..و این فکر خود به

خود از پسش میاد که : تا لاغر نکنم من توانمند نیستم ..مورد قبول نیستم ..دوست داشتنی

نخواهم بود ..و بعد وقتی برای این بخش نتونی کاری کنی کلا میشی اینی که روبروی من

نشستی ..  مرجان باید بدونی که  انسان  کلا یه مجموعه است ..که بخشیش ظاهرشه ..

شاید بتونم بگم یه بخش کوچیکش .. و این مجموعه بخش های دیگه ای هم داره ..

که ممکنه یه آدم لاغر اگر اون بخش ها رو نداشته باشه هیچ وقت در هیچ جا پذیرفته نشه .

(حس کردم دکتر میخواد اول یه ثبات و آرامش درونی به من بده ..که بدونم من اونقدر ها هم

اونجوری که توی ذهنم خودمو آزار میدم  نیستم ..و چاق بودن = با بی مصرف بودن نیست .)

دکتر ادامه داد : البته ظاهر هم بخشی از انسانه ..که رسیدگی بهش معنی خاصی رو توی

ذهن بیان میکنه که خیلیم مهمه ..اینکه من دوست داشتنی هستم و خودم رو دوست دارم .

معنی کمی نیست ..اما معمولا این معنی با معانی دیگه ای قاطی میشه و میشه این که

الان توی ذهن تو جا گرفته ..و یکی از عوامل شکست مداومته ..

با چشمای مشتاقم نگاش میکردم .تا بفهمم معنی غلط توی ذهن من چیه ؟)

اینکه تو بخوای لاغر کنی ..وزن کم کنی ..اراده کنی ..تا دیگران تو رو دوست داشته باشن ..

تحسینت کنن ..بپذیرنت ..دورت جمع بشن ..با اینکه تو بخوای لاغر بشی تا خودت از خودت

لذت ببری ..روی قسمت اعتماد به نفست کار کنی ..لبا س دلخواهت رو بپوشی زمین تا

آسمون فرق داره ..انگار که تو میخوای وزن کم کنی که مرجان  از طرف دیگران دوست داشتنی

 تر باشه  .. مورد قبول تر باشه  و نمیخوای کم کنی تا خودت برای خودت دل انگیز تر بشی ..

این  دو دقیقا دو نکته ی مجزا از همه ..که هر کدومشون یه راهی رو برات تعیین میکنه ..

اینکه هر دفعه مهمون بیاد و تو بخوری از کجا میاد ؟؟ دلم میخواد ریشه اش رو بشناسی ..

غیر از اینه که تو مشغولیتی جدید داری که تو رو از فضایی که با دوستانت هستی دور میکنه

دوستانی که مدام میخوننت ..میبیننت .تشویقت میکنن و چون وابسته به اون تشویق ها و دیده

شدن ها هستی با مشغولیت جدید راهت رو گم میکنی ؟ یا نه ..شاید هم اینجوری باشه

که همیشه به خودت اینو گفتی که هر وقت مهمون بیاد من نمیتونم . یا میتونه ریشه اش

این باشه که حالا که مهمون داری کاری عذاب اوره پس حس نشاطی فراهم کنم و اونو از

طریق خوردن پیدا میکنی ؟؟  کدومشه ؟؟ خیلی چیزهای دیگه هم هست ..که باید پیدا

بشه ..و این کار با نوشتن لحظه ی خوردن و حسی که توی اون لحظه داری پیدا میشه ..

اگر مورد اول باشه ..یعنی فضای دوستان و تشویق هاشون و وابستگی کاهش تو به این

نوع ارتباط باید بدونی مرجان...  همه ی آدم ها همیشه نیستن ..خیلی موقع

ها این ادم ها کلا از اهمیت می افتن ..گاهی  تشویقشون رو ممکنه قطع کنن.. دوستان

تو ممکنه عوض بشن .. یا حتی نوع تشویق ها حالتی از یکنواختی ایجاد کنه ..

منظورم اینه که این تفکر مثل ساختن یه کشتی کاغذی روی آبه ..که هیچ وقت نمیتونه مدت

طولانی روی آب بمونه ..

بعد انگار یه جرقه زد تو مغزش و گفت : مرجان  یه نکته ی دیگه اینکه که الان یادم اومد اینه که

آدم ها باید بپذیرن که گاهی ممکنه برای بخشی از وجودشون نتونن کاری کنن ..باید بپذیرن که

گاهی توی یک کاری نمیتونن ایده آل باشن . اینکه تو مثلا نمیتونی توی این کار موفق باشی

دلیل بر نفی تمام تواناهای هات نیست ..

روشی که تو برای کسایی که وزن کم میکنن انجام میدی عالیه ..اوکی ..ولی توی این بخش

که همون روش رو خودت انجام و ادامه اش بدی مشکل داری. ..پذیرش این عدم توانایی  باعث

نمیشه که مرجان دوست هم داشته نشه ..تنها بمونه ..توی غربت باشه ..حسی که تو مدام

ازش یاد میکنی ..که من تنهام ..غم دارم ..حس غربت میکنم دقیقا از همین جا میاد ..

من ازت میخوام شروع کنی  به خوردن ..آزادانه .. برام بنویسی ..توی اون لحظه چه فکری

داشتی ..چه احساسی داشتی ؟؟ چه میزان خوردی ؟؟ بعد از خوردن چه احساسی داشتی

و تمام افکاری که پیرامونت قبل و بعد از خوردن وجود داره رو ثبت کنی ..۲۱ روز دیگه بیای و با هم

راجع بهشون صحبت کنیم ..  ازت میخوام توی این مدت فقط برای خودت کار کنی ..به هیچ

کس راجع به کارت توضیحی ندی ..و تشویق و توبیخ هیچ کس برات مهم نباشه ..مثل یک امر

کاملا شخصی و مربوط به خودت دنبالش کنی .. چه افزایش داشتی چه کاهش فقط ثبت کنی

و ۲۱روز بعد بیای ..اون موقع کامل راجع بهش صحبت میکنیم ..و نکات ظریفی رو میبینی ..که

با برطرف شدنش قطعا مشکلت حل میشه..

به این جمع بندی که رسیدیم وقتم تمام شد ..خداحافظی کردم  و زدم از مطب بیرون ..

 

با امروز حدود ۱۰روز از مشاوره میگذره و من مشغول جمع اوری اطلاعات از خودم هستم ..

واقعا قابل باور نیست ..که من با چه اهدافی  چه چیزهایی رو میخورم که فقط کافیه  هدف

ها و مواضع رو تغییر بدم  تا عادات های درست جایگزین این عادت غلط (پرخوری ) بشه ..

سعی میکنم اطلاعات جمع اوری شده رو جایی ثیت کنم و بعدا به مرور روی آنتن بفرستمشون

تا شاید یک چاق ..فقط یک چاق ازشون استفاده کنه و لاغر بشه ..

 

 

و من الله توفیق ..

 

 

 

 

 



تاريخ : شنبه بیست و ششم مهر 1393 | 21:40 | نویسنده : مرجان |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.