قهوه خونه لاغری

روش های اصولی برای لاغری

قهوه خونه لاغری

مرجان
قهوه خونه لاغری روش های اصولی برای لاغری

روزهای جدید زندگی من

امروز 5 اسفند 93 روز سه شنبه  

همیشه وقتی آدم تصمیم های جدییی برای زندگی میگیره . یک تصمیم که میدونه دیگه  

واقعا اینبار میخواد تا ته ماجرا بره ..یه چیزی پیش میاد که نمیشه ..فاصله میندازه .. 

عقب می افته .. 

از زمانی که شروع کردم به رژیمم حدود 3 سال میگذره ..این سال ها پر بوده از  

تصمیم ها و اراده هایی که همیشه نقطه اوجش خورده به مسافرت ومهمون  

و توجیه و این حرفا .. 

این دفعه یعنی از اول بهمن تصمیم قطعی و جدیی داشتم..و واقعا تا همین لحظه  

راضی هستم و خدارو برای سلامتیم شاکرم ..ولی .. 

ولی این بار ادامه مسیرم خورده به یه چیزی که دیگه مسافرت و مهمونی و عروسی 

نیست ..توجیه و روانشناسی و تولید ظرفیت نیست ..من وارد روزهاییی جدید از زندگیم 

دارم میشم .. دارم دوباره مامان میشم .. 

شاید این جا فعلا از روزهای جدید زندگیم بنویسم ..روزهایی که هنوز باورش نکردم . 

و از خوشحالی توی پوست خودم نمیگنجم ..فقط دوست دارم دعا کنین که سالم و صحیح 

باشه و من هم بتونم صحیح و سالم بغلش کنم و عکسش رو اینجا براتون بذارم .. 

دوستتون دارم مهربونا .. برام دعا کنین .. 



تاريخ : سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ | 19:5 | نویسنده : مرجان |

منتال فوکوس

امروز شنبه 25بهمن 93 ساعت 1:45 بامداد ..  

نمیدونم چرا اینقدرشب ها بد خوابم میبره .. 

دو جا  هست که وقتی میخوام روشون تمرکز کنم و انجامشون بدم  تمام افکاری  

که زمان رنسانس  در مورد بیزانس مردم در موردش فکر میکردن هجوم میاره تو  

مغزم و نمیذاره تمرکز کنم  .. 

یکی موقع نمازه که قصد تقرب دارم ..یکی  موقع خواب ..  

مثلا میخوام بخوابم ..خو ؟؟ یه هویی میرم سمت مغازه ...شاگرد مغازه ی ساسان  

که با زنش  اختلاف وحشتناکی داره میاد تو ذهنم ..بعد میگم خو کاش من برم با  

یارو صحبت کنم یادش بدم !!!  بعد جر و بحث شروع میشه بعد یه هوییی  من فکر  

قورمه سبزی می افتم که با چشم بلبلی بپزم  بهتر میشه یا چیتی !!!  

بعد از تمام اینا که خوب مغزمو تیلیت کرده دیگه ذهنم کاملا آماده ی خواب  

میشه میگم فردا برم یاشگاه ثبت نام کنم ..برم پارک بدوم ..بدو بدو ..زود بخواب که.. 

فردا هزار جا کار داری ..بعدهمون جا تو فکرم  میرم تو باشگاه  تردمیل بزنم اول یا دمبل ؟؟  

نه ..بهتره به مربی بگم یه رژیمم بده و خلاصه چشم وا میکنم  میبینم آخییی نازی ..10 

صبحه ..من تازه بیدار شدم ..  

دیوانگی هم عالمی داره ..

خلاصه که بد میخوابم ..چون تمرکز اصلا ندارم و فکرهای صد تا یه غاز  

..تومنی یه شاهی میکنم . بهترین راه برای فرار دادن مغزم از این افکار مزاحم و بیهوده  

نوشتنه ..که حداقل ارزش بیدار موندن داشته باشه ..اگز داشته باشه ..

راجع به تمرکز ذهنی صحبت شد یادم به مطلبی افتاد که شاید به خیلی ها کمک کنه .. 

کلا توی زندگی آدم مجموعه ای از اتفاقات و حرف های پیرامونمون یک تحول یا هدف رو 

 میسازه و بهش رنگی واقعی میده ..فقط کافیه با دقت بیشتری بهش نگاه ..توجه و ... 

عمل بشه ..  

  مدت ها پیش با یه سی دی ورزشی کار میکردم که استادش مردی با عضلات پیچیده و  

بسیار  حرفه ای بود ..وقتی با سی دی کار میکردم کلمه ایی  رو با تاکید در  حالی که با  

ضربه انگشت  اشاره به  گیجگاهش میزد تکرار میکرد .. منتال فوکوس یا به عبارتی : 

تمرکز ذهنی .. 

همه ی ما آدم ها بخصوص بچه های رژیمی و کسایی که میخوان کاهش داشته باشن و به  

زیبایی اندام برسن  ..تصمیم میگیرن ..هدف گذاری میکنن ..راه ها رو بررسی میکنن ..و در  

نهایت شروع میکنن ..ولی از یه اصل مهم غافل میشن ..تمرکز ذهنی ..تمرکز ذهنی که ازش 

غافل میشن نه به اون معنا که یادشون بره چیکار میخواستن بکنن و کجای ماجرا هستن

 ..نه ..تمرکز ذهنی به این معنا که به جای زوم کردن روی خودشون و هدفشون به مرور

در مقام مقایسه با دوست یا همراه رژیمشون خودشون قرار میدن .. 

و توجه به بدن ..نوع و  فرم اندام .. مسایل روحی روانی منحصر به فرد خودشون .. 

 و ضعف ها و قوتشون یادشون میره ..

به صورت طوطی وار کاهشی مثل فلان دوست که خیلی اراده محکمی داره و یه روند جلو   

میره میخوان و  با این کار به مرورزمان که البته خیلی سریع هم طی میشه .. تمرکزشون از  

اندام ..رفتار ..و کاهش خودشون به اندام .اراده و کاهش افراد موفق و دوستان تغییر جهت  

میده ..طوری که خیلی زود خودشون رو میبازن و یادشون میره که نفر بغلی یا دوست رژیمی 

یه آدم  با اله مان (نشانه های فردی) خاصه که هیچ ربطی به اونا نداره .. و بیشتر بچه های  

رژیمی کاهش خودشون رو در اراده ی دیگران میخوان پیدا کنن ..نه با توجه به ظرفیت های  

خودشون و شناخت این ظرفیت ها ..  مصداق بارزش این مثال میشه که روزانه 100ها نفر  

شروع به رژیم کانادایی میکنن و تهش 2 نفر موفق بیرون میان ..و بعد اون ادما که در اومدن 

میشن با اراده .. و این ادما که از پسش برنیومدن به خودش یه مارک بی اراده میزنن و خلاص 

شاید اگر کسی با تمرکز کامل راه ؤزیم موفق خودش رو پیدا کنه ..هیچ وقت هیچ رژیم  

متفرقه  و اینترنی رو امتحان نکنه و شگست هم نخوره ..

شاید قبلا من هر کی ازم میپرسید چه جوری کم کنم؟؟ میگفتم ..برو روی 1200..یک ساعت  

ورزش کن و7 شب به بعد دهنت رو ببند تا فردا ..صبح یه کاهش تپل دریافت کن .. ولی امروز  

میگم که هر کس بدن ..شرایط محیطی ..امادگی های جسمانی و روانی خودش داره ..و  

نمیشه یه نسخه رو واسه همه پیچید ..  

توی سی دی اون مربی هر 5 دقیقه یکبار به انگلیسی توضیح میداد که همه چی اینجاست .. 

انگشتش رو باز روی شقیقه هاش میذاشت ..و تاکید میکرد بدن تو .زیبایی تو در اینجاست .. 

یعنی به روایتی دیگه برداشت ذهنی تو از خودت آینده ات رو میسازه .. نه برداشت تو از اراده ی 

دیگری کاهش تو رو..و این خیلی نکته ی عمیق و در عین حال مهمیه .. 

وقتی با این عبارت طبق معمول همیشه وارد پروسه تحقیق عبارتی شدم  و شروع کردم به دنبال 

این نکته گشتن که ربط منتال فوکوس و لاغری کجا پیوند میخوره ..مقاله ای رو دیدم که اثر کالری 

سوزی از طریق ذهن بر روی نقطه خاصی از بدن که مد نظر کاهنده ی سایز بود رو پیدا کردم .. 

به عبارت ساده تر . تو با تمرکز روی نقطه خاصی از بدنت که مثلا از لحاظ موضعی با بقیه ی  

جاها مغایره و عذابت میده میتونی کل کالریی سوزی رو به اون نقطه منتقل کنی .. و حتی 

با یک پیاده روی ساده و تمرکز حین پیاده روی روی موضع خاص میتونی به نقاط دیگه ی بدنت  

اجازه آب شدن ندی و فقط مورد خاص رو کوچیک کنی..فوق العاده س نه ؟؟ 

حالا تصور کنین ..که اگر تمرکز ذهنی که میتونه موضعی  اندام رو تغییر بده ..به صورت عام و  

البته انفرادی  توسط خود فرد انجام بشه ..بخصوص در چاقی هایی که کلا همه اندام درگیره  

چه تحولی میتونه ایجاد کنه .. (اکتشاف من)

یاد بگیریم که مقایسه نکنیم ..اینو دوستی به من یاد داد که همیشه مدیونشم ..  

گفت ک مرجان هیچ وقت خودتو مقایسه نکن ..چون مقایسه کار شیطانه .. 

گفتم : چرا ؟؟ مقایسه به ادم انرژی میده ..انگیزه میده ..خیلی چیزها رو که آدم بلد نیست  

بهش یاد میده .. 

اون با عبارت تاکیدی گفت ک مقایسه کار شیطانه .. شیطان بعد از اون همه تلاش و عبادت 

میدونی چرا تمرد کرد ؟؟ چون خودش رو مقایسه کرد .. گفت من از اتشم و انسان از خاک // 

پس من برترم .. (مقایسه تبعات دیگه ایی هم داره ..غرور ..یاس ..کمبود..ضعف ..خودخواهی) 

و همین شد که سقوط کرد ..   

اینکه مقایسه و شکست و سقوط چه ارتباطی به منتال فوکوس داره خیلی جالبه .. 

مقایسه تمرکز ذهنی فرد رو از خودشو توانایی هاش به سمت توانایی و دارایی های  

فردی کع خودشرو در مقام مقایسه با اون گذاشته قرار میده و  به یک خودفراموشی 

و دگر بینی میرسه.. این میشه که جز یادی از هدفش در ذهنش ..و شکستی های 

پیاپی چیزی ازش باقی نمیمونه .. 

خیلی ترک این عادت سخته ..و زمان میبره ..ولی شدنیه ..من تستش کردم .. 

گاهی میشه از مسیر تمرکز ذهنی روی خودم و توانایی هام منحرف بشم .. 

کاهشی مثل بغل دستیمو بخوام ..ولی خیلی زود به خودم میام و در مسیر  

توانایی های خودم گام برمیدارم ..باشد که رستگار شوم ..  

من  این عبارت کلیدی دکتر دولتشاهی رو این روزا بهتر میفهمم و به کارم میاد .. 

اینکه به من میگفت : تو باید قبول کنی برای بخشی از وجودت خیلی مثل وجوه  

دیگه نمیتونی کاری انجام بدی ..و باید بپذیریش ...معنی که ذهن من از این  

جمله میکرد این بود : که تو نمیتونی برای لاغریت کاری کنی ..ولی امروز و با  

توجه به این نوشته ها فهمیدم و میفهمم که معنیش با توجه به توضیحاتی  

که من از درونم براش دادم و میل و اشتیاق شدیدم به طعم ها این بوده که : 

تو باید بدونی نباید خودت رو مقایسه کنی با کسی که توی 6ماه میتونه  

لب به بستنی نزنه ..تو باید بدونی نمیتونی خودت رو مقایسه کنی با کسی 

که هر لحظه اراده کنه ورزش میکنه ..تو باید بدونی که نمیتونی کاهش و اراده ی  

دیگران رو با توجه مسائل روحیت طلب کنی..تو باید روی خودت تمرکز کنی و  

خودت رو قبول کنی .. و بدونی یه چاق خوشحال خیلی بهتر از یه لاغره مایوسه ..  

بدنت رو بشناس ..توانایی هات رو پیدا کن ..روشون تمرکز کن ..مقایسه نکن .. 

و به هدفت برس ..

  

و من الله توفیق ..



تاريخ : شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ | 1:58 | نویسنده : مرجان |

روزهای زمستانی

امروز 2شنبه 20بهمن 93  ساعت 11:50   

امروز یکی از سخت ترین روزهای رژیمیم بود ..صبح اول صبح با یه انگیزه طوفانی 

از خواب بیدار شدم  و گفتم ساعت 8میرم پارک و میدوم و ورزش و تحرک و ناهار 

جوجه و از این حرفا ..  

خیلی گرسنه ام بود و ساعت 7:30 صبحانه زدم که شامل : 

60گرم نان + 20گرم پنیر + 1 چایی دارچین و یک قاشق مرباخوری شکر بود  

جمع کالری : 270 

گفتم برای اینکه بعد از ورزش بشوره و ببره میان وعده امم بزنم و شد : 

مان وعده  دو عدد هلو مشتی  معادل 100 کالری .. 

گفتم خب مرجان ..عزمت جزم کن ..اماده رزم شو ..دقیقا همون موقع ها مامانم تلفن زد که  

بیا پایین کارت دارم  من خرگوش بی آزارم .. 

رفتم پایین و دیدم یه قابلمه ناز داد دستم ...بوش کله مو داشت میکند .. آوردمش 

 و بعله ..دلمه کلم بود .. هی دور خودم تاب خوردم ..با دوستم خودمو مشغول کردم . 

دیدم نههههه ..بی فایده است ..ساعت 9صبح و اینا بود 5تاشو گذاشتم توی یه پیش 

دستی رو زدم به بدن ..فکر کن ..9صبح آدم دلمه برگ کلم بخوره . 

تنها راهی بود که به ذهنم اومد ..چون باید کاری رو برای دوستی انجام میدادم و کلا  

نمیتونستم ازخونه هم در برم ..پس دیدم صلاحم تو اینه که خیلی منطقی  و بدون احساسات 

با قضیه برخورد کنم ..کشیدم و کالریش رو یادداشت کردم : 

5عدد دلمه کم روغن و کوچیک  مدل آب پزی = 400 ..  اضاقه اش کردم به کالری های قبلی 

و شد 77. کالری ..البته یواش یواش خوردم ..کسی شک نکنه ...ساعت 10 و 11صبح کالریم 

770 شده بود ..دروناا راضی نبودم ولی به خودم گفتم خطایی نکردی .. فقط کمی با بدنت  

راه اومدی اذیتش نکردی ..نذاشتی اونقدر این  افکار که نمیتونی بخوری و رژیمی مثل پیچک 

دورت بپیچه و در نهایت خفه ات کنه ..من بهترین تصمیم رو گرفته بودم ..  با خودم گفتم 

عیبی نداره ..نگران نباش ..ناهار دو تا سفیده بخور ..با 30گرم نون و کالریت رو بالانس کن

 1ساعت بعد حس میکردم دلم نمیخواد هیچی بخورم ..واقعا دلم نمیخواست و متمرکز 

بودم ..ساعت 1:30 ساسان جان جانی اومد .. و دوباره سفره  و سبزی و بند و بساط  

و ماست و اینا ..نمیدونم چرا با اینکه سیر بودم دلم خواست ..نشستم کنار ساسان ..  

و ناهارم شد :

و سه تا دونه دلمه ..سه قاشق ماست و 45گرم نان ..  معادل 400کالری  

محمد بستنی خریده بود ..و من میان وعده رو بلافاصله بعد از ناهار برای اینکه بشوره 

ببره زدم ... یه بستنی کیم ساده معادل 200کالری .. 

اینو بگم که سر ناهار یه جور شتابزده بودم ..نمیدونم چرا ..یه عجله ..حس میکنم این 

عجله منشاش فرار از عذاب وجدانه .. تو هم دلت میخواد بخوری ..هم چیزی درونت میگه 

نخور چون تو رژیم هستی ..هر دوشون انگار با هم کمک میکنن که تو خیلی شتابزده رو  

لقمه رو ببلعی و همین میشه که خیلی ها میگن : فقط چپوندم ..حتی لذت هم نبردم .. 

به نظرم این جور موقع هااا کنترل کردن کار سختیه .. ولی شدنیه ..من امروزو نتونستم  

ولی تجربه ای شده برام که سعی کنم آورم باشم و کم کم به خودم یاد بدم که آروم  

باش ..نترس ..تموم نمیشه ..نترس سرزنش نمیشی ..نترس  کسی بیشتر از تو نمیتونه 

بخوره .. انشالله این کارو توی روزهای اینده انجام میدم .. 

کالریم ساعت 2 ظهر 1270 شد .. با خودم فکر کردم که تقسیم کالری امروز کمی خارج از 

برنامه شده و باید حتما توی مسیر برش گردونم ..به خودم فهموندم اتفاق خاصی نیفتاده .. 

بی ارادگی درکار نیست و فقط مسیرو کمی فرعی  رفتم و باید زود برگردم توی راه اصلی  

ساعت 4:30 محمد معلم داشت ..4:15 دقیقه از خونه زدم بیرون ورفتم پارک .. با تاکسی رفتم 

و ورزشم شد : 

1.5 ساعت پیاده روی شامل 30مین دویدن ..30مین پیاده رویسه مرحله اییی .. و 30مین 

راهی که برگشتم خونه وپیاده روی متوسطی بود .. 

آروم تربودم ..ولی باید قرص معده ام رو میخوردم ..این شد  که 1ساعت بعد ورزش  

30گرم نان + 1 قاشق ماست + سه تا  خرما  و یک لیوان سبزی خوردن خوردم و مجموع 

کالری شد : حدودا 200  

مجموع کالری امروز شد 1470 که من 1500محاسبه اش کردم.. 

وزن امروز صبح با 600گرم کاهش 88.900  و من کلا راضی بودم ..  

بچه هایی که کامنت میذارن سرعت نت خیلی پایینه کامنت هام تایید نمیشه .. پای  

بی وفایی نذارینااا ..دوستتون دارم وحشتناک .. 

و من الله توفیق



تاريخ : دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ | 23:35 | نویسنده : مرجان |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.