قهوه خونه لاغری

روش های اصولی برای لاغری

قهوه خونه لاغری

مرجان
قهوه خونه لاغری روش های اصولی برای لاغری

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

زندگی به شرط خنده ..

 

 نوشته شده در ۱/۷ /۹۳ .. به دلیل ترافیک پستی..تازه زدمش به تنور ..

 

آقا سلام .. وایی واییی عجب حالی دارم ..خراااااب ..خرااااببب ..

یه دردی دارم ..که نمیتونم بگم .. دردم روحی نیستاااا  خداروشکر .جسمیه ..

میخوام بگما ..تک زبونمه .... ولش کن میگم ..آقا من گشنمهههههههه

بگو مرض داری قانون تعیین میکنی  ۷شب به بعد نخورین ....بعد خودت تو  قانون خودت ..

درست  اون نقطه ای که میگن وسطشه گیر کنی ؟؟

  نامردم نیستم برم  بخورم کسی نفهمه ..  ...یه همچین موجود با مرامی هستم ..

یعنی دلم یه جوری ضعف میره  که دلم میخواد ساسان + محمد = کشتن

کنم ..یه چیزی تو همین مایه ها ..  یعنی تا این حد  گشنمه ..

رفتم در یخچالو باز کردم  دیدم یه عدد که به عنوان هدف چسبوندمش به در یخچال بهم

چشمک میزنه ..میگه : ببین وقتی منو چسبوندی گفتم مال این حرفا نیستی ..برو بچه جون..

اون موقع که تو میخواستی رژیم بگیری  من با حنا لاک ناخن درست میکردم ..بعد با لحنی

تمسخر آمیز بهم مگه : بخور ..خجالت نکش ..یه عمره خوردی ..اینم روش ..بخور و جفتک بزن

به بختت ..این همه سال خوردی اینم روش ..بازم بلمبون و بعد بگو فقط یه خطا بود ..همین ..

در یخچالو میبندم ..مجبورم ببندم ..نبندم میبندتم ..مثل مرغ سرکنده دنبال یه چیزی میگردم 

 که بخورم ..بجوم .آروم بشم . ..حالا چرا جویدن ؟ چرا خوردن ؟؟ نمیدونم ..

مجبور شدم بشینم   پای منقل  .. 

امروز  وقت سونوگرافی داشتم ..از دل و روده ام ...چند وقتیه دلم درد میکنه و دنبال

دوا و درمونشم .

اینم بگم که تمام بیمارستان و سونو و این حرفا رو خودم تنهایی و بدون همراه و البته بدون

ترس میرم و این نقطه عطفی برای برگشتن من به زندگیییی طبیعیه ..و واقعا به خودم افتخار

 میکنم ..

صبح باید ناشتا میبودم تا سونو دقیق همه چیزو نشون بده و از اونجایی که فکر اعلام وزنم بودم

گفتم برم پارک پیاده روی کنم بعد برم سونوگرافی ..زنگ زدم به یار و همراه همیشه بی حالم

طاهره که پاشو بیا بریم پارک پیاده روی ..هم تو از حاجی بگو و سبک شو هم من تا تو حرف

میزنی راه میرم و نمیفهمم زمان چه جوری میگذره ..

یعنی واویلایی داشتماااا ...خونه طاهر تا پارک اغراق نکنم حدود سه دقیقه است ..

زنگ زدم  بهش که طاهره میای پارک ؟؟

 با لهجه شیرین شیرازیش گفت : والو حوصله م نمیشه ..میای دنبالم ؟؟

گفتم : یعنی تا این حد وضعت ناجوره ؟؟ که تا پارک حال نداری بیای ؟؟

گفت : حالو بیا دنبالم ..ازت کم میاد ؟؟

گفتم : نه ..بپوش اومدم ..

منم کلا این مدلی ام ..همیشه  از بدقولی و بدقراری بدم میاد ..سعی میکنم قرار که میذارم

سر تایم و یا حتی یک ربع قبل سر قرار باشم ..گفتم طاهره ۹:۳۰ دم در باش چون من ۱۰:۴۵

وقت سونو دارم ..گفت : من دم درم .. توکجاییی ؟؟ گفتم وایست الان خودمو میرسونم .

آقا ما هم گاز ماشینو بگیر ۱۰دقیقه ای ترمز دستی رو در خونه اش کشیدیم ..نه طاهره ای

هست و نه کسی که حتی شبیهش باشه .. زنگ زدم رو موبایلش  ..

.. یعنی هااااا حدس بزنین چی شد  ؟؟ نه دیگه  حدس بزنین چی شد ؟؟

با صدای خواب الود گوشی رو برداشته میگه :

الو .. اومدی ؟؟ می نه تو باید الان خونه باشی ؟ چه زود رسیدی ..صبروم بده ..

حالو میام ..

یعنی صدبار به خودم فحش دادم که دنبال این نرم ..بازم خر میشم ..

آقا ۵دقیقه شد ..۱۰دقیقه شد ..۱۵دقیقه شد ..این لامصب نیومد ..

زنگ زدم گوشی رو برنمیداشت خلاصه بعد ۲۰دقیقه کاشتوندنه ما اومد پایین ..

حالا چه جوری اومده باشه خوبه ؟؟ نه دیگه شما بگین ..

چادرش دستش ..بلوز و شلوار ..کفشش اصلا توپاش نبود یه کیسه هم دستش ..

اینقد عصبانی بودم گفتم : ببخشیدااا ..من پیاده نمیشم ..بیا بشین فقط بریم ..

گفت : چی چی بریم ..واست سوغاتی اوردم ..مثل اینکه زیارت بودمااا ..

حداقل یه زیارت قبول بگو ..با زائر امام رضا اینجوری برخورد نکن ..

گفتم بیا بیشین بینم ..دو ساعته منو کاشتی ..

اومد نشست تو ماشین  منم از ذوق سوغاتیش یادم رفت که اینقده طولش داده

گفتم : طاهره .دستت درد نکنه ..بذار ببینم چی برام اوردی ؟؟ بعد با زبون لوس لوسی گفتم

ملجان ..ببین طاهله بلات چی آولده ؟؟

دیدم دو تا کیسه تهوع مال هواپیما توی نایلون  سوغاتی هاش خودنمایی میکنه ..

یه خورده دقیق تر شدم و گفتم : واییی طاهره این چیه ؟؟

گفت : غذای هواپیما ..مگه دوست نداری ؟؟ خودت گفتی خیلی غذای هواپیما دوست داری ..

منم برات از مهماندار گرفتم اوردم ..خوشحال شدی ؟؟

گفتم : آره ..

ولی خدایی نهایت رفاقتش رو رسونده بود ..یه غذا رو شریکی با دخترش خورده بود سهم

خودشو واسه من اورده بود ..جانماز و نخودچی و کشمش و اینا هم اورده بود ..کلا خیلی

مهربونه مزاح میکنم

خلاصه رفتیم پارک و شروع کردیم به راه رفتن ...۵دقیقه راه رفتیم گفت بشینیم ؟؟

گفتم : والا تازه اومدیم ..کجا بشینیم ..

گفت : نمیدونم چرا امروز حال ندارم راه برم .

گفتم : والا از روزی که من تو و شناختم حال نداشتی ..

گفت : نه بابا همیشه که من میدوم تو جا میمونی ..(یعنی تخمی تخیلی ترین حرفی بود

که تو عمرش زده بود )

گفتم : باشه ..باشه ..باشه ..تو درست میگی ..

خلاصه یه ۳۰دقیقه ای راه رفتیم و رسوندمش و راهی  سونوگرافی شدم ..

سونوگرافی که من باید انجام میدادم باید کاملا ناشتا بودم ..منم راه رفته بودم ..گشنه ..

گفت بشین تا زیر پات علف سبز بشه .. از توی پارک راه رفته بودم و آب خورده بودم ..

اونجا هم هی لیوان پر کردم و هی آب نوشیدم ...ولی دریغ از حس سونوگرافی ..

هی راه رفتم ..چرخیدم ..پیچیدم ..دیدم نه ..خانومه صدام کرد گفت : همه خوبین ؟؟ آماده این؟؟

همه مهربون ؟؟ همه همزبون ؟؟

منم الکی گفتم : بعله . 

رفتم دراز کش شدم ..خانومه گفت : خانوم شما که آماده نیستین ؟؟ 

گفتم والا آماده بودم ولی نمیدونم چرا امادگی رو برداشتن جاش دبیرستان گذاشتن ..

البته این جوری نگفتمااا ..مثل بچه ی آدم پاشدماومدم بیرون با خفت و خواری رو صندلی نشستم

یه پارچ آبم گرفتم دستم حالا بخور کی نخور. .

وایی ده نفر رفتن تو من انگار نه انگار ..حالا کافی بود میفهمیدم یه جایی هستم که نباید

حس سونو داشته باشم ..مثلا توی راه تهران اصفهان توی اتوبان کاشان ..اون موقع بدون

خوردن یه چیکه آب  حس  سونو بهم دست میداد در حد بنز . 

به خانومه گفتم : خانوم من چیکار کنم ؟؟

گفت : برو یه چیزی بخور بیا ...یه کمم راه برو ..استرس داری ؟؟؟

گفتم : نه !! واسه چی ؟؟ مگه سترس داره ؟؟

گفت : نه . البته نه رو جوری گفت که من این حس بهم دست داد کلا ...خودتی ..

زدم از در بیرون رفتم سمت ماشین ..کیسه های تهوع هواپیما خودنمایی میکرد ..

هیچی دیگه حالا بزن کی نزن ..ماست و مرغ و زرشک و پلو و همه رو زدیم به بدن ..

با دستمال مرطوب هم دور دهنمونو پاک کردیم ..ولی بازم خبری نبود .. یه نوشابه هم

بود ولی از بس داغ بود ترسیدم زبونم بسوزه ..نخوردمش ..

دوباره راه رفتم ..بازم خبری نشد ..هیچی دیگه دوباره الکی رفتم دم در اتاق گفتم :

 من اماده ام ..

اونم فهمید استرسی هستم گفت بیا تو ..

سونو  ماشالله به جونم ..گوش شیطون کر ..چشم دشمنام کور خوب بود ..مشکلی نداشت

گفت هر چی هست خانوم توی معده ته ..برو این داروها رو بخور یک ماه دیگه خوب نشدی

بیا آندوسکپی ..

اومدم خونه ...وایبر زدم  به دختر خاله ام ..گفتم الی جونم ..هستی ؟؟

گفت : آره ..

گفتم : میگما !!! تو اندوسکپی کردی ..؟؟

گفت : آره ..

گفتم : چه جوریه ؟؟ درد داره ؟؟

گفت : نه .. درد نداره ..فقط یه لوله رو میدن قورت بدی .. البته اول ته حلقت رو اسپری میکنن

که اون فقط یه خورده آزار دهنده است چون حلقت بی خس میشه حس خفگی بهت دست

میده ..البته لوله هه که میدن قورتش بدی هم یه جوریه ..حالا ایناش زیاد مهم نیست ..حس

میکنی گلوت داره پاره میشه ..بعد وقتی میره تو معده ات هی عق میزنی ..اخه داری خفه میشی

دیگه ..بعد نیس میخواد تووو  رو ببینه ..هی دوربینو میچرخونه هی عق میزنی..البته یه پرستار

دستت رو میگیره ..یکی سرتو که زیاد تکون نخوری ..ولی کلا زیاد چیز بدی نیست ..همه اش

سه دفیفه است ولی خب انگار سه سال طول میکشه ..

آقا منو میگی ..اینجوری که این تعریف میکرد حس میکردم لولهه تو حلقمه ..بال بال میزدم ..

قشنگ حس مرگ و قبر و فشارو این حرفا رو داشتم ..

گفت واسه کی میخوای ؟؟

گفتم: واسه خودم .

گفت : اهه ..نه بابا شوخی کردم ..اصلا نمیفهمی کی لوله رو میفرستن داخل معده ات

اینققده راحته ..

گفتم : باشه ..تو راست میگی ..

هیچی دیگه الان یه ماهه از اون ماجرا میگذره ..معده ام خود به خود با شوکی که بهم وارد

شد خداروشکر خوب شده .. ولی یاد و خاطره ی اندوسکپی همیشه در قلب من جای

ویژه ای داره .. به نظر شما این فکر و فامیله ما داریم ؟؟

 

زندگی به شرط خنده ..زندگی به شرط بازی ..بگین  که تو شهر قصه دل ساده سیری

چنده ؟؟

 

و من الله توفیق

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه سی ام مهر 1393 | 17:52 | نویسنده : مرجان |

ثبت و ضبط اطلاعات راهی برای مبارزه با چاقی

 

هر روز و هر شب توی فکر نوشتن برچسبی برای چسبوندن به شیشه ی این قهوه خونه بودم

تا از این سوت  کوری دربیاد  ولی فرصت رخصت نمیداد..

روزهای گیج و مبهمی رو گذروندم و هنوز هم خمار روزهای مهمون داری هستم و در حالتی

بین زمین و آسمون به سر میبرم .. 10روز مهمون داشتم و روز اخر و یه روز مونده به روز آخر

میخواستم تمام موهای خودمو بکنم .واقعا خسته شده بودم ولی نمیتونستم دم بزنم چون

 زحمت های 9روزم رو هم به باد میدادم ..ولی دیگه به حدی رسیده بودم که دلم میخواست

9روز رو خراب کنم و قید همه چی رو بزنم ..

مادرشوهر مهربونم درک میکرد ..ولی چاره ای نداشت ..

کاسکو حالتی بین مرگ و زندگی رو تجربه میکرد ...

و محمد بر اسب شیطنت نشسته بود و 4نعل میتازوند ... نه درس میخوند نه حرف گوش میکرد

نه سر ساعت میخوابید . و من !!! زده بودم بر طبل بی عاری ...

 و بالاخره مهمون ها رفتند و علی موند و  حوضش ..من و کلی افزایش وزن ..

روز یکشنبه وقت دکتر دولتشاهی داشتم ..صد بار خواستم کنسل کنم ..دلم نیومد ..توی اون

شرایط روحی واقعا بهش نیاز داشتم . این بار بحث ترس و رانندگی و این چیزها نبود ..

دردم یه درد کهنه بود .. دردی که سال ها منو اسیر خودش کرده  و میکنه ..

باز هم من بودم و مترو ..من بودم و فکرهاییی که برق آسا از ذهنم عبور میکرد و گره کوری بود

 که من حس میکردم نه با دست ..و نه با دندون امکان باز شدنش نیست ..

 باز من بودم و مطب ...من بودم مبل سیاه چرمی .

 من بودم و دکتر.که بوی پیپش توی فضا پیچیده بود .. و من این بو رو دوست داشتم ..

وقتی روبروی دکتر نشستم  مثل همیشه پرسید : خب ..با پاییز چه میکنی ؟؟

و من  رمز این جمله رو میدونستم ..حرف باید از یه جایی شروع میشد ..و دکتر هیچ

وقت شروع کننده نیست ..خیلی سریع و با لبخند گفتم : پاییز ؟؟ خوبه ..

دکتر گفت : هوا سرد شده انگار ..؟؟

از ذهنم عبور کرد که میخواد توپ رو توی زمین من بندازه  و من توی اون شرایط که حس 

غم و اندوه و غربت تمام وجودمو گرفته بود حس کردم  استاد توپ بازی هستم ..

به دکتر گفتم : باز هم نمیخواستم بیام و میخواستم قرارو کنسل کنم ..ولی ماجرایی

پسش اومد که احساس کردم نیاز دارم که بیام ..

پرسید : از ترس ها چه خبر ؟؟ (انگار میخواست ادامه جلسات با مباحث ترس و اضطراب رو

به یه سرانجامی برسونه و بفهمه طبابتش چقدر موثر بوده ؟)

گفتم : ترس ها خوبن ..کم شدن ..از بین نرفتن .. تا حدی رسیدم که کارهای روزمره ام

رو انجام بدم و کمتر مضطرب و پریشون حال بشم ..ولی من امروز دلم میخواد راجع به چیز دیگه

ای حرف بزنم ..چیزی که منو به شدت آزار میده ..و شده فکری مالیخولیایی که لحظه ای راحتم

نمیذاره ..

دکتر سرش رو به نشونه تایید تکون داد ..یعنی آزادی که هر جور مایلی رفتار کنی و در مورد

هر چی که دوست داری حرف بزنی ..

گفتم  : دکتر ..من خسته ام ..امروز بیش تر از هر روز دیگه ای احساس

غم و غربت و تنهایی میکنم ..و این سه عبارت کاملا درون من وجود داره .. حس میکنم

تنها ترین آدم روی زمینم ..حس میکنم بی اراده ترین موجود خدام ..من مثل یه پرنده توی

قفس شدم که خودش به در و دیوار میکوبه ولی ته تهش همه ی دور و برش بسته است

در قفس باز نمیشه که بتونه بپره .

ماجرای نیلوفرو گفتم ..حسی که داشتم .. حرف هایی که بقیه زدن و تشویقش کردن ..

ماجرای دختر خاله ی ۱۰۰کیلویی که توی دو هفته رسیده به ۹۴ کیلو ..فقط با حرف هایی

که من میزنم و خودم بهشون عمل نمیکنم .. اینکه دیگه هیچی توی من تولید انکیزه نمیکنه

و هر انگیزه با هر قوت و شدتی که باشه فقط و فقط یک هفته یا نهایتا ۱۰روز دوام داره ..

گفتم و گفتم ..و دکتر سکوت کرده بود ..نگاه میکرد و باز هم سرش رو به علامت اینکه

حرف منو درک میکنه و میفهمه تکون میداد .. و من حتی به این سرتکون دادنه هم نیاز داشتم ..

بعد از تموم شدن حرفم دکتر پرسید :

مرجان چرا اینقدر نیلوفر یا دختر خاله ی ۱۰۰کیلوییت برات مهمه ..؟؟

گفتم : وقتی نیلو وارد شد همه تحسینش کردن ..خودم توی کف اراده اش موندم ..

بعد حس کردم چرا من ندارم ؟؟ چر ا من نمیتونم ؟؟  من که همه راهو بلدم ..من که همه ی

نکات رو میدونم و حفظم ..چرا من این توانایی رو ندارم

دکتر گفت : این که تو میگی برچسبه ..یه برچسب که به خودت چسبوندی ..

چرا مرجان حتما باید لاغر باشه تا فکر کنه توانمنده ؟؟ میشه این سوال رو جواب بدی ؟؟

یعنی مرجان اگر چاق باشه به هیچ دردی نمیخوره ؟؟ هیچ کاری ازش برنمیاد ؟؟

هیچی نگفتم .. نگاش کردم ..دلم میخواست ادامه بده و منو از اون التهاب روانی بی ارادگی

بندازه ..اونم متوجه شد و ادامه داد :

میدونی منظورم چیه ؟؟ منظورم اینه که تو توانایی های دیگه ای هم داری ..چاقی فقط یک

عیبه که باید برطرف بشه ..قرار نیست چون تو چاقی همیشه با یه ترس مبهم زندگی کنی .

قرار نیست چون تو چاقی دوست داشتنی هم نباشی ..قرار نیست چون مرجان چاقه پس

پذیرفته هم نشه .. اگر توجه کنی حسی که تو به نیلوفر داری اینه که اون مورد قبول تره ..

دوست داشتنی تره ..بهتره ..  توانمند تره ..و ضمیر ناخوادآگاهت هم این پیام رو دریافت میکنه ..

که مرجان بدتره ..ناتوان تره ..مورد قبول نیست ..و همه این احساس میشه اون برچسبه که

مرجان چون چاقه پس یه ادم بی اراده است که در تمام کارها ناموفقه ..و این فکر خود به

خود از پسش میاد که : تا لاغر نکنم من توانمند نیستم ..مورد قبول نیستم ..دوست داشتنی

نخواهم بود ..و بعد وقتی برای این بخش نتونی کاری کنی کلا میشی اینی که روبروی من

نشستی ..  مرجان باید بدونی که  انسان  کلا یه مجموعه است ..که بخشیش ظاهرشه ..

شاید بتونم بگم یه بخش کوچیکش .. و این مجموعه بخش های دیگه ای هم داره ..

که ممکنه یه آدم لاغر اگر اون بخش ها رو نداشته باشه هیچ وقت در هیچ جا پذیرفته نشه .

(حس کردم دکتر میخواد اول یه ثبات و آرامش درونی به من بده ..که بدونم من اونقدر ها هم

اونجوری که توی ذهنم خودمو آزار میدم  نیستم ..و چاق بودن = با بی مصرف بودن نیست .)

دکتر ادامه داد : البته ظاهر هم بخشی از انسانه ..که رسیدگی بهش معنی خاصی رو توی

ذهن بیان میکنه که خیلیم مهمه ..اینکه من دوست داشتنی هستم و خودم رو دوست دارم .

معنی کمی نیست ..اما معمولا این معنی با معانی دیگه ای قاطی میشه و میشه این که

الان توی ذهن تو جا گرفته ..و یکی از عوامل شکست مداومته ..

با چشمای مشتاقم نگاش میکردم .تا بفهمم معنی غلط توی ذهن من چیه ؟)

اینکه تو بخوای لاغر کنی ..وزن کم کنی ..اراده کنی ..تا دیگران تو رو دوست داشته باشن ..

تحسینت کنن ..بپذیرنت ..دورت جمع بشن ..با اینکه تو بخوای لاغر بشی تا خودت از خودت

لذت ببری ..روی قسمت اعتماد به نفست کار کنی ..لبا س دلخواهت رو بپوشی زمین تا

آسمون فرق داره ..انگار که تو میخوای وزن کم کنی که مرجان  از طرف دیگران دوست داشتنی

 تر باشه  .. مورد قبول تر باشه  و نمیخوای کم کنی تا خودت برای خودت دل انگیز تر بشی ..

این  دو دقیقا دو نکته ی مجزا از همه ..که هر کدومشون یه راهی رو برات تعیین میکنه ..

اینکه هر دفعه مهمون بیاد و تو بخوری از کجا میاد ؟؟ دلم میخواد ریشه اش رو بشناسی ..

غیر از اینه که تو مشغولیتی جدید داری که تو رو از فضایی که با دوستانت هستی دور میکنه

دوستانی که مدام میخوننت ..میبیننت .تشویقت میکنن و چون وابسته به اون تشویق ها و دیده

شدن ها هستی با مشغولیت جدید راهت رو گم میکنی ؟ یا نه ..شاید هم اینجوری باشه

که همیشه به خودت اینو گفتی که هر وقت مهمون بیاد من نمیتونم . یا میتونه ریشه اش

این باشه که حالا که مهمون داری کاری عذاب اوره پس حس نشاطی فراهم کنم و اونو از

طریق خوردن پیدا میکنی ؟؟  کدومشه ؟؟ خیلی چیزهای دیگه هم هست ..که باید پیدا

بشه ..و این کار با نوشتن لحظه ی خوردن و حسی که توی اون لحظه داری پیدا میشه ..

اگر مورد اول باشه ..یعنی فضای دوستان و تشویق هاشون و وابستگی کاهش تو به این

نوع ارتباط باید بدونی مرجان...  همه ی آدم ها همیشه نیستن ..خیلی موقع

ها این ادم ها کلا از اهمیت می افتن ..گاهی  تشویقشون رو ممکنه قطع کنن.. دوستان

تو ممکنه عوض بشن .. یا حتی نوع تشویق ها حالتی از یکنواختی ایجاد کنه ..

منظورم اینه که این تفکر مثل ساختن یه کشتی کاغذی روی آبه ..که هیچ وقت نمیتونه مدت

طولانی روی آب بمونه ..

بعد انگار یه جرقه زد تو مغزش و گفت : مرجان  یه نکته ی دیگه اینکه که الان یادم اومد اینه که

آدم ها باید بپذیرن که گاهی ممکنه برای بخشی از وجودشون نتونن کاری کنن ..باید بپذیرن که

گاهی توی یک کاری نمیتونن ایده آل باشن . اینکه تو مثلا نمیتونی توی این کار موفق باشی

دلیل بر نفی تمام تواناهای هات نیست ..

روشی که تو برای کسایی که وزن کم میکنن انجام میدی عالیه ..اوکی ..ولی توی این بخش

که همون روش رو خودت انجام و ادامه اش بدی مشکل داری. ..پذیرش این عدم توانایی  باعث

نمیشه که مرجان دوست هم داشته نشه ..تنها بمونه ..توی غربت باشه ..حسی که تو مدام

ازش یاد میکنی ..که من تنهام ..غم دارم ..حس غربت میکنم دقیقا از همین جا میاد ..

من ازت میخوام شروع کنی  به خوردن ..آزادانه .. برام بنویسی ..توی اون لحظه چه فکری

داشتی ..چه احساسی داشتی ؟؟ چه میزان خوردی ؟؟ بعد از خوردن چه احساسی داشتی

و تمام افکاری که پیرامونت قبل و بعد از خوردن وجود داره رو ثبت کنی ..۲۱ روز دیگه بیای و با هم

راجع بهشون صحبت کنیم ..  ازت میخوام توی این مدت فقط برای خودت کار کنی ..به هیچ

کس راجع به کارت توضیحی ندی ..و تشویق و توبیخ هیچ کس برات مهم نباشه ..مثل یک امر

کاملا شخصی و مربوط به خودت دنبالش کنی .. چه افزایش داشتی چه کاهش فقط ثبت کنی

و ۲۱روز بعد بیای ..اون موقع کامل راجع بهش صحبت میکنیم ..و نکات ظریفی رو میبینی ..که

با برطرف شدنش قطعا مشکلت حل میشه..

به این جمع بندی که رسیدیم وقتم تمام شد ..خداحافظی کردم  و زدم از مطب بیرون ..

 

با امروز حدود ۱۰روز از مشاوره میگذره و من مشغول جمع اوری اطلاعات از خودم هستم ..

واقعا قابل باور نیست ..که من با چه اهدافی  چه چیزهایی رو میخورم که فقط کافیه  هدف

ها و مواضع رو تغییر بدم  تا عادات های درست جایگزین این عادت غلط (پرخوری ) بشه ..

سعی میکنم اطلاعات جمع اوری شده رو جایی ثیت کنم و بعدا به مرور روی آنتن بفرستمشون

تا شاید یک چاق ..فقط یک چاق ازشون استفاده کنه و لاغر بشه ..

 

 

و من الله توفیق ..

 

 

 

 

 



تاريخ : شنبه بیست و ششم مهر 1393 | 21:40 | نویسنده : مرجان |

حس بی حسی

 

سکوتم از رضایت نیست ..دلم اهل شکایت نیست ..هزار شاکی خودش داره ..خودش

گیره گرفتاره ..

امروز جزء  اون روزهاییه که اصلا نمیدونم از کجا و چه جوری شروع کنم و  پست بنویسم ..

از اون روزهاییه که دلم میخواد دلی بنویسم ..نه علمی و تحقیقاتی ..نه روانشناسی و

مشاوره اییی ..فقط بنویسم شاید دلم خالی بشه ..

چهارشنبه شب مهمون ها رسیدن و بابا شوهر فضایی هم قدم مبارکش رو روی فرق سر

من گذاشت ..فقط شبانه روز خدا رو شکر میکنم که مامان شوهر زنی موجه ..بسیار مهربون

و بی ریا و مومنه ..و خواهر شوهر ها هم مهربون و عاطفی و بدون آیکون تیکه اندازی

هستن ..آیکونی که من هر کس داشته باشش کلا میبوسم میذارمش کنار ..واقعا تحمل

تیکه پرونی و طعنه رو ندارم .. . خلاصه آمدن و من با ترسی که ته دلم بود و هست دوره

۱۵روزه مهمون داریم رو شروع کردم ..ترسی که حکایت از عدم توانایی من  در کنترل کردن

خورد و خوراک و برنامه ورزشیم داره .. و همیشه این ترس به واقعیت پیوسته ..

من هنوز نفهمیدم رابطه رژیم من و مسافرت های خانواده شوهرم چیه ؟؟

واقعا یه رابطه ی متافیزیکیی و فرا قاره ای باید باشه و اینکه چرا دقیقا روز ۱۲ تا ۱۴ رژیم که نهایت

بازدهی و کاهش رو میخوای تجربه کنی فیلشون یاد هندستون میکنه .

جای بسی تامل داره و هنوز جواب قانع کننده براش پیدا نکردم ....

 من واقعا اسم رژیم برام مساوی با  آمدن خانواده شوهرشده  و  رد خور هم نداره ...

چهار شنبه شب و با اومدن مهمون ها  چیزی به چشمم دیدم که هنوز اعصابم رو تحت شعاع

خودش قرار داده و لحظه ای آرومم نمیذاره ..این حس چیزی ما بین حسادت. حسرت . نفرت و

افسردگی شدید بود..یه حس تنهاییی ..غربت .. بی کسی ..و غم و حزن و انده بی حد و مرز ..

این حس زمانی متولد شد که نیلوفر (خواهرشوهر کوچیکم)  از راه پله اومد بالا و من با دیدنش

 کلا هنگ کردم .. هیچ وقت از دیدن یه آذم اینقدر احساسات تلفیقی رو تجربه نکرده بودم

 برای اولین بار  از دیدنش خوشجال نشدم ..فقط حیرت کردم  و دلم مثل شیشه نازک و 

چشمام آماده ی اشک ریختن شد ..سعی میکردم که خودمو شاد نشون بدم . ولی نمیتونستم

این تظاهر رو حفظ و  جمع و جور کنم ..

نیلوفر خودش رو از وزن ۷۴ توی فاصله ۶ ماه رسونده بود به ۵۹ .. یدون ورزش ..

بدون یه قدم برداشتن .. و عجیب سنش به ۱۵ ساله ها میخورد و من  پیشش احساس غول بودن

 میکردم .. وقتی اومدن  توی خونه  هنوز ساسان از سرکار نیومده بود و توی راه بود ..نیلوفر رفت توی

اتاق و لباس هاش رو عوض کرد و در همین فاصله ساسان هم رسید و طبق معمول پرید تو بغل

مامانش و اشک و  آه و بعدم باباش و یه هویی نیلوفر هم از در اومد بیرون ..

سریع نگاهمو انداختم توی چشمای ساسان میخواستم عکس العملش رو بعد از دیدن خواهرش و

کاهش و تغییرش ببینم .. کاش هیچ  وقت اون لحظه رو نمیدیدم ..نمیدونم چرا تو اون لحظه دلم

میخواست جیغ بزنم ..از حسادت بترکم ..تمام لباسهامو توی تنم تیکه تیکه کنم ..اشک بریزم ..

جوری اشک بریزم که سیل من و ساسانو  و خونه و همه و همه رو با خودش ببره ..

ولی باید خفه خون میگرفتم ..نباید احساسمو بروز میدادم... باید عادی میبودم  و همه چیز رو هم

عادی نشون میدادم ..چقدر دوباره ماسک زدن برام سخت بود ..دوباره توی لایه و پوسته رفتن برام

مشکل بود ..چقدر روی خودم کار کرده بودم که خودم باشم  و چقدر از این نوع نقش بازی کردن توی

 فیلم زندگی بدم میاد ..

وقتی نیلوفر از در اومد بیرون اول ساسان سرتاپاش رو نگاه کرد ..بعد رو کرد به مامانش و گفت :

این خواهر کوچولوی منه ؟؟ باورم نمیشه .. تو اینقدر با اراده بودی و من نمیدونستم ؟؟

چقدر کوچولو و ناز شدی .. مثل اون موقع مرجان شدی که داشت لاغر میکرد و ول کرد ..

بعد خیلی با دقت پرسید چند کیلو کم کردی ؟؟ نیلوفر هم براش توضیح داد ..تا اینجا مشکلی

نبود ..مهم هم نبود که بگه مرجان راهنماییم کرده و لحظه لحظه همه چیز بهم گوشزد کرده

چیزی که آتیشم زد این بود که گفت : به مرجان هم یاد بده ..کمکش کن تا اونم مثل تو کم کنه .

بعد صورتش رو کرد طرف من و گفت : مرجان خیلی خوب شده هااا ..میبینی ..؟؟؟

منم طبق معمول اون لبخند گل و گشاد کذایی روی لبم بود ولی برای اینکه یه خورده از سوزش

درون و برونم کم کنم گفتم : عزیزم مشاورش خوب بوده .. 

اینجا حرف پدرشوهر فضاییم به کمک ادامه سوزوندن من اومد وگفت :

آره .. تو واسه همه ننه ای واسه خودت  زن بابا ..تو ۴۰ساله میخوای لاغر کنی ..دختر من یه شب

اراده کرد الان ماشالله ..شده نی قلیون..حالا بازم خداروشکر دوباره همون قدری نشدی!!!

 خودت رو نگه داشتی .. البته چاق شدی ..ولی بازم از اون موقعت بهتری ..

نمیدونم من حساس شدم یا واقعا حرف ها سوزنده بود .. ولی یه چیز قطعا مشهود بود و

 واقعیت داشت واقعیتی که من نمیتونستم کتمان یا نفی ش کنم ..و اون این بود که  نیلوفر بیش از

اندازه تغییر کرده بود  و به چشم می اومد ..جوری که با هر رفت و آمدش چشم من هم  میرفت و می

اومد ..و نمیتونستم چشم ازش بردارم و به ساسان و مامانم و مژگان  و هر کسی که از دیدنش تعجب

میکرد حق میدادم .. واقعا تغییرش از  تصور خارج بود .. یه آدم ۷۴ کیلویی که شده بود ۵۹ و بیش از

اتدازه خوب شده بود .

احساسم قابل گفتن نیست .. دلم میخواست بخورم ..دلمی میخواست اونقدر بخورم که

بترکم ..ولی بغض گلوم رو گرفته بود ..دلم میخواست برگردن ..از همین راهی که اومدن برگردن و

برن همون جایی که بودن .. دلم میخواست هیچ وقت بهش نمیگفتم کالری چیه و رژیم چه جوریه ..

دلم خیلی چیزا میخواست ..که از من بعید بود ..ولی بود .. نیلوفر باهام حرف میزد .ولی دلم

میخواست ساکت بشه ..هیچی نگه ..من بخوابم و صبح ببینم اصلا این چیزها که دیدم وجود

نداره ..  نیلوفر یه عالمه حرف نگفته داشت که باید تعریف میکرد و من هم در نقش سنگ صبوری

آرام و متفکر باید گوش میدادم و اون لبخند کذایی رو  روی لبم همچنان حفط میکردم ..

صبح روز ۵  شنبه بعد ازاینکه خودمو وزن کردم  رفتم برای درست کردن صبحانه ..تخم مرغ بود

کره و مربای هویج و آلبالو ..پنیر خامه ای و  نون تافتون و بربری تازه  .. همه چیز عالی و هوس

انگیز ..حتی برای منی که شبی مثل شب قبل رو گذرونده بودم  وسوسه انگیز بود ..

همه سر سفره جمع شدیم .. نیلوفر یک تیکه نون با کمی پنیر رو به صورت یه لقمه کوچیک

درآورد و چاییش رو کمی شیرین کرد و از پای سفره بلند شد ..پای اپن آشپزخونه لقمه اش

رو خورد و چاییش رو سرکشید و بدون هیچ حرف و حدیثی رفت تو اتاق و مشغول مرتب کردن

چمدونش شد .. با ته مایه ایییی  از بدجنسی اگفتم : نیلو صبحونه نخوردیاا ..بیا بشین بخور..

دلم میخواست بخوره .بخوره و تا میخواد برگرده ۵کیلو اضافه کنه ..

گفت : سیرررم ...اینم به زور خوردم ...جا ندارم ..نمیدونم چرا میلم نمیکشه ..نیست خسته ی

راهم ..میزنه زیر دلم .. 

واقعا خنده دار بود ..حرف های خودمو خیلی قشنگ داشت به خودم متذکر میشد ..و من باز

هم اه حسرت توی دلم و لبخند کذایی رو گوشه ی لبم داشتم .. و البته چشم های تحسین گر

ساسان هم از چشم های همیشه حاضر در صحنه من هم پنهان نبود ..

وسایل صبحانه رو جمع کردم و نیلو گفت : غذا رو بذار مامان بپزه ..بیا ما بریم تجریش خرید

کنیم ..

لباس پوشیدیم و رفتیم ..وقتی رسیدیم ساعت ۱۱صبح بود .. همه جار و گشتیم و چرخیدیم و

هی خرید کردیم ..موقع برگشتن از شدت خستگی و گرسنگی احساس ضعف داشتم ..اگر

خودم  تنها بودم میگفتم : طاقت بیار ..هیچی نخور ..تو رزیمی ..ولی رگ بدجنسیم گرفته بود ..

گفتم : نیلو .. بیا بریم لانجین ..مهمون من ..هر چی میخوری بگو تا بخرم ..

گفت : نه !! من اصلا میل ندارم ... نمیتونم بخورم ..نیس راه رفتیم ..حس خوردنم پریده ..

و من با صورت خوردم به در بسته ..  نیلو تمام مسیرو گشت و چرخید ولی لب به هیچی نزد .

وقتی رسیدیم خونه تمام راه پله از عطر غذای مامان شوهر پر شده بود ..بوی قلیه میگو و

برنج رشتی اعلا ..دیوانه کننده بود ..

من خیلی سریع  لباس هامو درآوردم و رفتم سر قابلمه ..ببینم چه خبره ..

نیلو خیلی آروم رفت توی اتاق ..کمی طولش داد ..بعد اومد بیرون ..رفت سر قابلمه ..قاشق های

برنج رو یکی یکی شمرد و ریخت توی بشقاب ..بعد قاشق های خورش هم به همین ترتیب

شمرد و ریخت روی برنجش ..بعد رفت  یه گوشه ی سالن نشست ..و غذا رو خورد ..بلند شد..

ظرفش غذاشو شست .. و باز هم رفت توی اتاق .. بدون اینکه حرفی بزنه ..

ساسان برای ناهار اومد خونه ..سفره انداخته شد  و مامان شوهر همه رو صدا زد .. نیلو هم

اومد نشست ..باز هم قاشق ها رو شمرد ... این دفعه سه تا ..با یه قاشق خورش ..کمی سالاد

و سبزی خوردن ..آروم و با حوصله .. و من تقریبا داشتم خفه میشدم ..نه از شدت خوردن  ..

از سنگینی بغضی که توی گلوم بود و غده ی حسرتی که توی دلم ..درست جایی روی دلم همون

جا که وقتی دلت میگیره قلمبه میشه .. داشت خفه ام میکرد ..

سفره جمع شد و مشغول صحبت شدیم و نیلو از انگیزه اش گفت .. که تا قبل از عید باید خودش

رو به ۵۳ برسونه چون نمیخواد جلوی خانواده همسرش سرشکسته باشه و دوست نداره فرداهاا

بگن چاق بودی و ما به زور اومدیم و از این حرفاا ..

عصر که شد بساط عصرونه رو راه انداختیم شیرینی و چای و کیک و آجیل و ... نیلو باز هم با

حساب کتاب و دقیق از تنقلاتش استفاده کرد و ساعت ۷شب مسواک و خلاص .. شام هم نخورد ..

شب رفتم روی تخت نشستم ..سرمو گرفتم ما بین دوتا دستم ..نیلو و مامان شوهر رفته بودن

پایین پیش مامانم ... داشتم دق میکردم ..ولی چه دق میکردم چه بی تفاوت بودم فرقی نمیکرد

حس یه بازنده تمام وجودمو گرفته بود  ..پدر شوهر گرامی در زد و گفت : قرار بذار فردا با مژگان

اینا بریم شیان جوجه بازی .. دوباره لبخند زدم ..و گفتم چشششم ..

حاشیه های رفتن رو نمیگم ولی وقتی مژگان نیلو رو دید و بغلش کرد ..ماچش کرد  و باز دوباره

نگاش کرد و بغلش کرد جیگرم آتیش گرفت .. مژگان ازنیلو سوال کرد چیکار کردی ؟؟ نیلو گفت :

من کالری ها رو شمردم  هر چیزی میخورم کالری هاشو میشمرم..ساعت ۷شب به بعد

هیچی نمیخورم .. و واقعا اگر از گرسنگی بمیرم هم لب به هیچی نمیزنم ..

اینجا مادر شوهرم هم به جمع گفتگوگران لاغری پیوست و گفت : واقعا شب هایی بود که لرز

میکرد و رنگش مثل گچ سفید میشد ولی  حاضر نبود یه اب قند بخوره ..حتی صبح هم با اینکه

داشت از شدت گرسنگی پر پر میزد رعایت میکرد .. و واقعا ماشالله اراده اش قویه ..

دلم گرفت ..بدجور ..از مامانم ..ازمژگان ..چرا هیچ وقت منو اینجوری تشویق نکردن ؟؟ چرا

مامانم همیشه این عبارت رو به کار میبرد و میبره که خدا کنه برنگرده ..چرا مژگان هیچ  وقت

نپرسید تو چیکار میکنی که اینقدر خوب شدی ؟؟ چرا هر وقت اضافه کردم گفتن : خوب لاغر

شده بودیااا ..ولی گند زدی ..

نمیدونم  چرا حس یه بچه رو داشتم ..دلم میخواست روی شکم بخوابم و سرمو بکنم توی بالش

و های های گریه کنم ..دلم میخواست بابام بود یا یه دوستی .. یه کسی  ..که اونجا از منم دفاع

کنه .. یه چیزی بگه که منم شاد بشم .. ولی ..

نیلو بالاخره توی حرفاش به این نکته اشاره کرد که روش من روشی که مرجان گفته و کمی هم

البته راهنمایی کرده و کاش هیچ وقت نگفته بود چون باز همون جمله تکراری پدرشوهر جان رو

مژگان و مامانم عین گروه کر با هم همنوایی کردن و منو بیشاز پیش خجالت زده کردن ..

پیک نیک تموم شد و برگشتیم خونه ..رفتم باز هم توی پوزیشن قبلی ..روی تخت ..سر  ما

بین دو تا دست ..و تفکری غمگین .. ساسان  و نیلو با هم اومدن توی اتاق ..ساسان نشست

کنارم و نیلو با دوتا دمبل نیم کیلویی روبروم ایستاد ..دمبل ها مال خودم بود ..گفت : مرجان

تمرین پشت بازو که تو لب تاب دارم اینجوریه هااا ..شروع کرد به زدن ... قصدش خودنمایی

نبود ..مال این حرفا نیست ..فقط میخواست بگه چه جوریه ..از این حرکت ناراحت نشدم ولی

واکنش ساسان منو عصبی کرد ..گفت : فکرش رو نمیکردم همچین اراده ای داشته باشی ..

واقعا کوچولو شدی ..شدی مثل بند انگشتی ..

نیلو با صدای مامانش از در رفت بیرون ... ساسان نگام کرد ..خندید ..گفت : چرا قیافه ات

اینجوری میشه وقتی از نیلو تعریف میکنم ؟؟ 

گفتم : نههههه ..اصلا ..منو این همه خوشبختی محاله ..محاله ..

گفت : قبول داری واقعا خوب شده ؟؟

گفتم : آره .

گفت : من قصدم ناراحت کردن تو نیست ..ولی مرجان واقعا زحمت هات رو به باد نده ..

گفتم : من که شروع کردم ..رژیمم ..میرم ورزش ..میدوم ..خودت شاهدی ..

اومد حرف بزنه که دوباره نیلو اومد تو و حرف ناتمام موند و خوب شد که اومد و من حرف هایی

تازه تر  و سوزان تر  نشنیدم .. فقط وقتی خواست بره گفت : قبول کن که خیلی چاقی

و تا تلاش مداوم حداقل ۶ماه نداشته باشی به هیچ جا نمیرسی ..

الان که دارم مینویسم ساعت ۱۱:۳۰ شبه جمعه ۱۸مهر ماه ۹۳ هست ..و من حتی نمیدونم

چه حسی دارم ..یه جور بی حسی موضعی در تمام اندامم  و تفکرم حس میکنم و از این

حالت عدم شناخت احساسم میترسم ..نمیدونم نارااحتم ..خوشحالم ..بی انگیزه ام ؟؟

با انگیزه ام ؟؟ هیچ حسی حتی حس شعارزدگی و جوگیری موقتی هم ندارم فقط ...فقط ...

هیچی ..نگم بهتره .. گاهی سکوت تمام حرف هاست ..

 

و من الله توفیق

 

 

 

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه هفدهم مهر 1393 | 23:24 | نویسنده : مرجان |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.