قهوه خونه لاغری

روش های اصولی برای لاغری

قهوه خونه لاغری

مرجان
قهوه خونه لاغری روش های اصولی برای لاغری

موثرترین جلسه رواندرمانی لاغری

وقتی میخواستم هوسی رو دور بزنم وارد یک لجبازی کودکانه میشدم ..یه جنگ روانی درونی .. 

انگار کسی درون من به من میگفت : کی گفته نباید بخوری ؟؟ مگه ادمی چقدر زنده است ؟؟ 

مگه تو روزی صد بار از این جا رد میشی ؟؟ مگه تو همیشه جوونی و توان خوردن  این چیزها رو داری ؟  

بخر ..بخور ..ولی کم بخور .. و میشد انچه نباید میشد .. 

وزن های کم شده دوباره شروع به اوج گرفتن کرد و من یک شبانه روز اشک ریختم که دقیقا چه  

خاکی بر سرم باید بکنم ؟؟  

تا اینکه ...... 

 تا اینکه یه روز اونقدر مستاصل  و عصبی  شده بودم  که حدی براش وجود نداشت حس میکردم  

دارم دیوانه میشم ..هیچ کدوم از هوس ها رو نمیتونستم نه دور بزنم ..نه ازش فرار کنم ..نه باهاشون  

مقابله کنم .. یه موضع تدافعی درونم حس میکردم ..هر چیزی رو که میدیدم خیلی کودکانه  

میخواستم و حتی اگر نمیدیدم برای خودم در خیالم مجسمش میکردم و شروع به تهیه و تدارکش  

میکردم .. انگار تصمیم گرفته بودم  معکوس عمل کنم ..اینجوری که هر چیزی که بخواد جلوی هوس  

من رو بگیره  و نذاره  به خواسته ام  و چیزی  که دلم میخواد برسم رو باهاش مبارزه میکردم  

..جلوش وامیستادم .. 

مثل کوک لجبازی  شده بودم که که بهش بگن نکن ..و دقیقا اون حرکت رو از روی عمد برای در 

آوردن حرص بقیه بدون هیچ حس لذتی انجام بده و اعصاب خورد کنه ولو اینکه کتک بخوره ..

هر کاری میکرم ..هر دری میزدم که جلوی  حتی یه هوس هم وایستم نمیشد..ا 

این شد که با یکی از دوستان که دستی بر اتش کاهش داره و البته دوره هایی از روان درمانی  

رو گذرونده  بود صحبت کردم ..و مشکلم رو براش گفتم .. 

حرفی عجیب و تامل برانگیز زد ..که من به گوشم اشنا بود ولی فقط در حد شنیدن باهاش آشنا بودم ..

هیچ وقت توش دقیق نشده بودم یا مطالعه ای راجع بهش  نکرده بودم .. 

دوستم برام توضیح داد که ما آدم ها کودک درون داریم و والد درون ..کودک درون درخواست میکنه ..  

طلب میکنه ..مدام میخواد ..و والد درون مثل یه بزرگتر رفتار میکنه ..صلاح کارو میدونه و تذکر میده..  

و این پیشنهاد رو داد که وقتی چیزی رو هوس کردی با این معیار بسنجش .. که خواست کودک درونته  

یا والد درونت ؟؟  اگر دیدی منطقی و به صلاحت هست انجامش بده ..ولی اگر جواب منفی بود و فهمیدی  

پای کودک درون  و هوس های بچه گانه اش وسطه جلوش محکم وایستا ..  و نذاز هر کاری دلش خواست 

انجام بده ..

حرف عمیقی بود ..مثل یک لامپ توی تاریکی بالای سرم روشن شد .. خوب بهش فکر کردم .. 

خودمو جمع و جور کردم و دوباره استارت کردم .. 

سه روز اول 1.700گرم کاهش داشتم ..همه چیزو باهاش میسنجیدم ..و هر جا خواسته ی  

کودکانه ای بود جلوش محکم وایمیستادم ..اما ..اما..اما ..من به یه مشکل خورده بودم .. 

اینکه من شدیدا افسرده شده بودم ..حس عجیبی داشتم ..حسی مثل ناخوشی و پژمرده  

شدن .. حسی که منو تحت فشاری شدید مث گیر کردن لای یه گاز انبر قوی قرار میداد ..

قلبم گرفته بود و نفسم تنگ ..حس میکردم میخوام تمام لباسامو پاره کنم ..حس بی عرضگی 

تمام وجودمو گرفته بود .. از زمین و زمان متنفر شدم ..از خودم ..از دکترم که راهکارهاش  

به درد هیچی نمیخوره .. با دوستم خداحافظی کردم  و گفتم من گم و گور میشم ..دیگه  

برای من همه چی تموم شده .. دوستم گفت : ولی این همه اش نیست ..بذار برات  

توضیح بدم ... گفتم : گیج ترم نکن ..من همه راه ها رو امتحان کردم ..بی فایده است ..من ته  

خطم .. واقعیت اینه که من نمیتونم دیگه کاهشی داشته باشم و کل سیستم موبایلمو قطع کردم ..

واقعا حسه یه بچه یتیم رو داشتم ..که هیچ کس رو نداره و هیچ کسی هم نمیتونه بهش کمک 

کنه .. 

روز دوشنبه جلسه سوم رو میخواستم کنسل کنم ..فکر میکردم هر جلسه میرم و پولی در سطل  

آشغال میریزم و برمیگردم ..ولی ازا ونجایی که واقعا التماس و التجا به خدا کردم که کمکم کنه  

هر کاری کردم نشد که وقت رو کنسل کنم ومجبوری رفتم ..چون اگر نمیرفتم زمانی که لازم داشتم  

برم هزینه دو جلسه رو باید میپرداختم ..و این اصلا خوشایند نبود .. 

وقتی وارد مطب شدم حدود 30دقیقه زودتر از موعد رسیده بودم ..دکتر تنها تو مطب بود و وقتی  

منو دید تعجب کرد ..گفت : توییی ؟؟ گفتم : زود اومدم؟؟ گفت : زود که اومدی ..ولی از شانست 

مراجعه کننده من نیومده ..  البته اکر الانم بیاد مجبوره پشت در بشینه تا مشاوره تو تموم بشه ..

گفتم : پس من بیام تو ..  

طبق خواسته اش برگه ای که وزن هر روزم رو توی  یک جدول ثبت کرده بودم روی میزش گذاشتم .. 

از توی کیفم دفتر روزنامه ی قرمز  رنگی که توش روزنوشت های خورد و خوراک و احساسم رو  

یادداشت میکردم هم درآوردم و اون هم روی میزش گذاشتم .. 

 دکتر برگه ی جدول کاهش رو برداشت ..نگاهی بهش انداخت .. هم زمان که نگاهش میکرد من  

شروع کردم به حرف زدن ..گفتم : دکتر میبینی ؟؟ میبینی چه جوری دور خودم تاب میخورم ؟ 

دکتر گفت : چرا ؟ این که 1.300گرم کاهشو نشون میده !!!! این کجاش بده ؟ 

خندیدم و گفتم : یه نگاه به روزها بکنید !! توی 20روز 1300گرم کاهش ..مسخره نیست ؟ 

بعدم چی ؟؟ هی رفتم بالا ..اومدم پایین ..تازه از وزن قبلم 11کیلو اضافه ترم .. هنری نکردم .. 

دکتر گفت : خب این یه زاویه دیده که مال تو هست ..ولی این برگه به من میگه مرجان  

1300گرم کم کرده ..توی 14روز ..نه 20روز ..  

از روی مبل چرمی سیاه بلند شدم ..رفتم سمت میز ..دفتر قرمزو باز کردم و گفتم : 

دکتر ببین ..توی این  دفتر ..قبل از عید ..من توی 21 روز 4.600 وزن کم کردم ..بدون قسم .. 

بدون عهد و نذر ..هر روز ورزش ..کالری مشخص ..چرا نمیتونم دوباره تکرارش کنم ؟ چرا  

نمیتونم دوباره پایبند باشم؟ 

دکتر گفت :این برگه از این دفتر ایده ال ترین روزهای تو توی کاهشو نشون میده دیگه ؟؟ درسته ؟ 

در حالی که برمیگشتم سرجام گفتم : بله .. درسته ..ولی تکرار نمیشه.. 

دکتر گفت : خب این برگه توی 14 روز 1300گرم کاهشو نشون میده ..اگر اون روزهای طلایی 

تو رو 100بگیریم ..این برگه عدد 50 درصد موفقیت رو نشون میده ..چون توی 14روز حدود 1.5 

کیلو کاهش داشتی و معلوم نیست تا 21روز چقدر دیگه میتونستی کاهش بیاری .. 

(حس کردم دلم یه کم خنک شد ..مغزم از گیری پاژ داره درمیاد ..) 

این برگه مفهومش برای من اینه ..مرجان کاری رو شروع کرده ..به هدفش تا 50درصد رسیده  

و کاهشی در حد توانش داشته .. 

گفتم : ولی توان مرجان خیلی بیش تر از ای حرفاست ..فقط حماقت میکنه به کارش نمیگیره  

دگتر گفت : توان مرجان توی این ماه همین قدر بوده ..و تا جایی که توان داشته به هدفش  

نزدیک  شده ..ما که نمیتونیم توی دنیای واقعی از خودمون توقعات غیر واقعی داشته باشیم .  

گاهی میشه که مرجان توی یک ماه 5کیلو کم کنه .توانش رو داره ..روحیه و حس و حالش 

هست ...و گاهی هم میشه که مرجان 2کیلو کم کنه واین هم دست کمی از اون نداره .. 

فقط شرایط به مناسبی اون موقع نبوده ..اما تعبیر 1 کیلو کاهش برای مرجان الان اینه که   

من خوب نبودم ..اراده ام ضعیف شده .. خوب عمل نمیکنم ..این کاهش ارزشی نداره .. 

من اصلا نتونستم کاری کنم ..واگرخوب توجه کنی میبینی کارهای مفید اما کوچیک تو یه  

جوراییی یتیم هستن ..مورد ظلم قرار میگیرن .. و این نحوه برخورد با خودت باید عوض بشه ..   

گفتم : دکتر میدونی مشکل من چیه ؟؟ مشکل من اینه که مثلا اگر یه روز ورزش نکردم .. 

یا اگر یه روز وسط رژیمم یه جایی خطا کردم میزنم کلا جاده خاکی ..میگم من که رژیمم رو  

شکستم . پس بذارحالشوببرم..  

دکتر گفت :

وقتی کاهشی هر چند کوچک رو ندیده بگیری و بگی فایدده نداره میدونی چه اتفاقی می افته ؟  

وقتی موفقیت های کوچیک نادیده گرفته بشن ... و خطاهای کوچیک بزرگ جلوه داده بشن حسی 

که درونت ایجاد میشه حسی از جنس ناامیدی و شکست ..بی ارادگی و بد بودن ..بیهودگی و  

به درد نخوردنه ..تمام احساسی که تو در مورد خودت الان داری ..این حس ها حس های تلخ و  

گزنده ایه مغزت این پیام ها رو حالتی ناخوشایند برای  ضمیرت مخابره میکنه  و به طور اتوماتیک  

باید تلخی شکست با مسکنی شیرین و منبعی از لذت از تلخیش کم بشه   و باز چون برای مغز  

مرجان منبع لذت خوردن تعریف شده به صورت شرطی شروع به خوردن  میکنه .. 

حالا هر چی این حس شکست تلخ تر باشه میزان مصرف از منبع لذت بالا تر میره .. 

مرجان باید کارهای کوچیکت یا بهتر بگم موفقیت های کوچیکت تشویق بشن تا مغزت حالت 

خوشایندی دریافت کنه ..مثل یه بچه ..که وقتی تشویقش میکنی هی دوست داره اون کارو 

تکرار کنه .. حالا یه سوال ازت میکنم ؟؟ آیا مرجان در طی این 14روز شده که از چیزی هم بگذره ؟ 

گفتم : آره .. 

گفت چند بار ؟؟ 

گفتم : حداقل 20بار ..یا شایدم بیشتر 50بار .... 

دکتر گفت : اونوقت چقدر خودت  رو تشویق کردی؟؟

وقتی مثلا از یه شیرینی گذشتی  برای خودت کف زدی ؟؟ ..خودت رو تحسین کردی؟؟؟ 

وقتی مثلا به جای 2 حبه قند یه حبه خوردی چقدر کار خودت رو مهم دونستی ؟؟؟ 

گفتم : من فقط لحظاتی رو میبینم که نمیتونم مقاومت کنم ..وقتی ورزش نمیکنم میگم  

حالا که ورزش نکردم ..وقتی یه تیکه شکلات میخورم میگم دیگه بقیه اش ارزشی نداره .. 

رک و راست بگم به نظرم گذشتن از یه حبه قند خیلی چیز مهمی نیست ...ولی خوردن  

یه تیکه شکلات یا چند برش پیتزا وسط یه رژیم پروتیینی فاجعه است ..

دکتر گفت شاید یکی از  نقاط شکست رژیم های تو  همین باشه ... به نظرم باید مترت رو عوض 

کنی ..اینجوری خودت رو متر نکنی و توی اندازه ها اینقدر دچار تناقض نشی .. 

تمرین این هفته برای تو اینه که :

اگر جاییی نتونستی در برابر خواسته ی دلت مقاومت کنی نگی شکستم ..به هیچ عنوان از این 

کلمه استفاده نکنی .. تو فقط این دفعه نتونستی مقاومت کنی .. و این دفعه معنیش این نیست 

که دیگه هیچ وقت نمیتونی ..کی گفته که هر بار باید بتونی؟؟ باید یک برداشت واقعی از خودت  

داشته باشی ..باید اینو باور کنی که ما آدم ها گاهی هم نمیتونیم در برابر خواسته دلمون مقاومت 

کنیم .. و تمرین دومی که انجام میدی اینه که هر موفقیت کوچیکی حتی گذشتن از یک حبه قند 

رو باید مورد تشویق زیادی قرار بدی ..وقتی این موفقیت های کوچیک تشویق شد کم کم تبدیل 

به موفقیت های بزرگی میشن و تو رو به هدفت میرسونن .. نکته ی دیگه اینکه برای خودت زمان 

تعیین نکن ..هیچ وقت ..  

وقتی دکتر حرف از تشویق میزد یاد بچگی هام افتادم که چقدر دوست داشتم تشویق بشم  

و یه هویی مثل لامپی که بالای سرم روشن بشه یاد حرف دوستم افتادم ..کودک درون .. 

والد درون ..گیج و گم شدنم ..عصبی شدنم.. حرف دکترو قطع کردم و پرسیدم : 

دکتر !!!!! کودک درون و والد درون چیه ؟؟ واقعیت داره ؟؟  بعد تمام ماجرای دوستم و احساسم 

رو براش تعریف کردم .. دکتر لبخندی زد و گفت :  

این یک نظریه است ..و اسامی هم اصطلاحات روانشناسیه .. بله خیلی ها بهش معتقد هستن.. 

گفتم : چرا من بعد از دو سه روز این حالات رو داشتم ..؟؟ 

دکتر گفت : ببین مرجان توی تعریفی که تو از ماجرا کردی یک حلقه مفقوده هست .. و اون اینه  

که یکی از اسامی نیست .. 

با تعجب گفتم : یعنی چی ؟؟ دکتر گفت :  توی این نظریه سه اصطلاح وجود داره ... 

کودک درون .. والد درون .....  بالغ درون ... 

کودک درون  همون احساس هایی که مدام میل به خواستن میکنه ..اینو بخر ..اونو میخوام .. 

یا به طور مثال برای تو اینو بخور ..اونو هوس کردم درست کن .. احساساتی که میل به خواسته ها 

رو تحریک میکنه .. و اتفاقا خیلی هم مهمه ..یعنی اگر نباشه امید مفهومی نداره .. 

تفریح و نشاط هم معنیشون رو از دست میدن ..

والد درون هم مثل یه بزرگ تر رفتار میکنه ..پدرو مادر همیشه چی کار میکنن ؟؟ میگن نکن .. 

این کار غلطه ..مدام نصیحت میکنن و تعبیرش برای بچه اینه که زور میگن ..ظلم میکنن .. 

نصیحت میکنن ..و خسته میشن .. کاری که تو با  به اصطلاح کودک درونت کردی .. 

در واقع با احساساتی که شادت میکرده و تو خواستی با زور والد و نصیحت بخوابونیشون ..

بالغ درون اینجا نقش مهمی رو ایفا میکنه ..احساساتی که بین کودک و والد بالانس ایجاد  

میکنه  بر عهده ی بالغه ..یه جور حد وسط ..مثلا تو چیزی رو طلب میکنی .. اگر والد درون به  

تنهایی کار کنه میگه : نه ..این غلطه ..تو نباید هوس کنی ..باید جلوش وایستی .یا به قول خودت  

بکوبی  تو دهنش ..ولی بالغ درون میگه : بله تو هوس کردی ..چیزی رو دلت خواسته پس بخور  

ولی به اندازه ..تو دوست داری توی برف بری بیرون برو ..ولی خودت رو خوب بپوشون .. 

تو دلت میخواد بری کافی شاپ برو ولی سعی کن یه قهوه و تکه ی کوچیکی از یک کیک رو  

بخوری ..در واقع بالغ درون با درک کودک و خواسته هاش و والد و انتظاراتش جوری وساطتت 

میکنه که نه سیخ بسوزه نه کباب .. درک درست از احساسات و عمل کردی منطقی کار بالغه ..

توی کاری که تو انجام دادی بالغ رو حذف کردی و فقط از والد حرف شنوی کردی .خب مسلما 

هر انسانی که عواطفش و احساسات خوشایندش سرکوب بشه  عکس العملی غیر از این 

نداره .. دیدیبعضی ها چقدر خشک و نچسب هستن ؟؟ یا بعضی ها چقدر سرخوش و بی قید 

و بی توجه به سنشون رفتار میکنن ؟؟ این ها کسایی هستن که والد درون یا کودک درونشون  

غالبه ..و بالغ تقریبا بیکار مونده ..  

حالا کسی که کودک درونش فعال و غالبه میتونه یه هویی یه والد سخت گیرو بیاره  تا یه شبه 

سر وقت بخوابونش ؟؟ مسلما نمیشه.. کاری که تو کردی ..

 دکتر هم انگار جرقه ای در ذهنشزده باشه گفت : 

میتونی از این معیار هم برای کمک به هدفت استفاده کنی .. اتفاقا فکر میکنم نتایج خوبی هم  

بده .. و توی موفقیتت بی تاثیر نباشه .. کودکت رو برای کارهای کوچیک تشویق کن ..اگر  

خطایی کردی بالغت رو بیار وسط که بگه گاهی هم میشه نتونیم جلوی هوس هامون مقاومت 

کنیم و همین یک بار بوده .. و در نهایت با عملکردی منطقی والد درونت رو راضی نگه دار ... 

 و من این روزها مشغول تمرین ها هستم .. سعی میکنم با خودم کنار بیام ..و آموزه ها 

رو هر چند ناقص عملی کنم .. نمیخوام بگم معجزه میکنه ولی واقعا تاثیر داره ..

از اینکه پست اینقدرطولانی شد منو ببخشید ..ولی فکر میکنم شاید یکی از موثر ترین جلسات  

مشاوره من بوده ..و امیدوارم  به یکی از موثرترین پست ها تبدیل بشه و همه استفاده کنن .. 

با صلواتی بر محمد  و ال محمد .. 

 

و من الله توفیق ..



تاريخ : یکشنبه دوم آذر 1393 | 23:37 | نویسنده : مرجان |

جلسات رواندرمانی لاغری

سرم به شدت درد میکنه ..خوابم میاد ..ولی میترسم مطالب از ذهنم بپره  و نتونم بنویسمشون.. 

بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن و برو و بیا از قرنطینه خارج شدم ..و فاز اول رو پشت سر گذاشتم .. 

فاز اول شامل این بود که برای خودت لاغر کن ..کاری به کاهش کسی نداشته باش ..توانایی وظرفیتت 

رو بشناس ..احساست رو در خوردن و lموقع نخوردن پیدا کن .. انگیزه ها رو درونی کن و از انگیزه ها و 

 تشویق ها و مشوق های بیرونی کاملا جدا شو . معنی دقیقش این بود که تو مهمی ..هدفت مهمه  

و برای خودت ارزش قائل باش

فاز خیلی سختی بود ..و واقعا عذاب کشیدم تا تونستم از  این مرحله عبور کنم . 

.نبودن مشوق = نداشتن انگیزه = عدم تحرکی برای کاهش  معنی این درخواست دکتر در ذهن من  

بود ..

حدود 4 هفته طول کشید تا تونستم به خودم بقبولونم که این خودمم که باید برای خودم ارزش قائل 

باشم نه اینکه کاری کنم که توی نظر دیگران ارزشمند باشم .. توانایی هامو هر چند کوچک ببینم .. 

بهشون بها بدم ..تشویقشون کنم ..و بتونم ازشون برای پیشرفتی هر چند ناچیز نهایت استفاده رو  

بکنم ..هفته اول در فاز یک (بدون مشوق) جوری میخوردم که هیچ چیزی جلو دارم نبود ..وزنم از  

88.300 به 93.600 و بعضا به 94 ارتقا درجه داد ..گیج و سردرگم بودم ..نمیدونستم چیکار باید  

بکنم ..هر چی فحش بود که به دکتر و خودم و اطرافیانم بود میدادم و مدام دیگران رو مقصر این  

اتفاق میدونستم ..بهانه میآوردم که تردمیل خرابه ..ساسان بد باهام حرف زد ..مهمون شدم .. 

مامانم غذاش بوش خیلی خوب بود  و از این دست حرفا .. حس میکردم دیگه هیچ وقت رنگ کاهش 

رو نمیبینم  ..و برای من کاهش کارش تمام شده است .. 

توی هفته دوم کمی به خودم اومدم و با کمک  یکی از دوستان دوباره استارت کردم .. 

ولی باز هم موفق نبودم ..وزن رو تا 89.300پایین اوردم و  دوباره زدم جاده خاکی ... 

هفته سوم بهتر بودم و هفته چهارم هم بگیر و نگیز بود .. 

بعد از یک ماه  کلنجار رفتن با خودم وقت دکتر برای بار دوم رسید ... 

وقتی رفتم مطب گریه ام گرفته بود .. به دکتر گفتم که از دست خودم خسته شدم ..  

مثل معتادی شدم که وقتی کشیده و توپه وعده ی ترک کردن  فردا رو به خودش میده ووقتی خمار 

 میشه میگه این یه بارم بزن از فردا دوباره شروع میکنی .. 

وقتی میخورم سرخوشم و نشعه ..وقتی نمیخورم خمارم و تو لک ..وقتی میخورم شادم ولی عذاب  

وجدان ولم نمیکنه وقتی نمیخورم اسوده از درون ولی آشفته و عصبی ..بی حوصله و کج خلق ... 

تند و بی قرار ..بی حوصله و سردرگم .. چرا ؟ 

دکتر از من سوال کرد که وقتی میخورم چه حسی دارم ؟؟ 

گفتم : شادم ..خوشحالم ..آرومم ..زندگی رو قشنگ میبینم و کمبودها رو حس نمیکنم .. 

دکتر گفت : پس خوردن منبع لذت تو محسوب میشه ...

گفتم : دقیقا ..همه چیز برای من توی خوردن معنی پیدا میکنه ..بیرون رفتن با محمد یعنی رفتن  

به یه کافی شاپ و منچ بازی کردن و بستنی خوردن ..جمعه های با ساسان بیرون رفتن میره  و  

میرسه  به رستوران .. آبادان برای من مثل یک ساندویچ فلافل تند میمونه ..و پارک قیطریه شیرینی  

گلستان رو به یادم میندازه .. 

دکتر در حالی که نگاهم میکرد و با سرش جوری تایید میکرد که میفهمه گفت : 

دیگه چی مرجانو خوشحال میکنه ؟؟ 

من : مکثی کردم ..فکر کردم ..هیچی ..  و ادامه دادم که : من با خوردن خوشحال میشم .. 

دکتر دوباره گفت : دیگه چی ؟؟  صد تا خوردن ..یه دونه هم همینطوری بگو .. 

من : پارک رفتن ..استخر ..ولی خیلی هم مهم نیستن .. بعد ادامه دادم :

دکتر من یه مشکل دیگه هم دارم و اون اینه که وقتی مغزم فرمان میده که بخور باید بخورم .. 

هیچ مقاومتی ندارم ..و این منو آزار میده .. من آگاهانه میخورم ..میدونم کارم غلطه ..میدونم که  

دارم زمان رو از دست میدم ولی فقط نظاره گر هستم و هیچ عکس العملی نمیتونم انجام بدم .. 

تنها ری اکشن من خوردنه ..  

دفترهای روزنامه من پر شده از تاریخ هایی که شروع میشن ..دو روز دوام دارن و بی هدف و بدون 

دنباله تموم میشن ..بدون اینکه حتی به مقصدی رسیده باشن .. 

من با کشیدنی بویی ..دیدن غذاییی ..ذره ای فشار گرسنگی میشکنم ..و دوباره نقطه سر خط .. 

جلسه دوم رواندرمانی با مبحث چاقی تماما من حرف میزدم ..میدون دار  جلسه بودم  و از تمام 

 همتم برای بیان احساسم در باب خوردن استفاده کردم .. و با توجه به حرف ها و احساسات  

من بنا بر این شد که توی فاز دوم  سه تا کار  رو انجام بدم و به کار قبلی اضافه کنم ..

و  گزارشش رو  طی یک هفته برای دکتر ببرم .. 

دکتر اولین چیزی که  از من خواست  این بود که : 

هر روز خودمو رو وزن کنم و رونده کاهش یا  فزایشم رو به صورت نوشتاری تحویلش بدم  .

کار دومی که از من خواست این بود که  :

هر روز دو تا سه تا کاری که فکر میکنم دوستشون دارمو به صورت حتمی انجام بدم .. 

مثلا حرف زدن با یک دوست ..خرید کردن .. و هر روز چند تا کار جدید که ازشون لذت میبرم

 به لیست روز قبل اضافه کنم .. 

کار سومی که از من خواست این بود که من هوس ها رو دور بزنم .. اگر نتونستم فرار کنم .. 

تا جایی که ممکنه چیزی که هوسی از خوردن رو درون من زنده میکنه رو ازش دوری کنم  

مثلا اگر دیدن یه شیرینیفروشی همیشه منو واردا میکنه که برم و ازش حتما بخرم مسیرو جوری تغییر 

بدم که اصلا از اونجا ردنشم .. یا اگر ظهر سر زدن به مامانم با ناخونک زدن به غذاش همراه میشه 

تایم رفتن رو به عصر که غذا تمام شده تغییر بدم ..  

بچه ها نکات خیلی عمیقه ..جدی میگم .شاید نکاتی ساده به نظر بیاد ..ولی واقعا کلیدی بود .. 

برای من از فاز اول خیلی سخت تر بود ....  وقتی از مطب با این سه نکته در مغزم اومدم بیرون  

متوجه شدم که چقدر ضعیف هستم ..وقتی توی مترو در راه برگشتن بهخونه بودم متوجه شدم  

که نون شیرمال سرکوچه دکترو نتونستم دور بزنم یا ازش فرار کنم ..با دیدنش خریده بودمش  

و البته گوشه لپم داشتم باهاش بازی بازی میکردم ..معنی واقعی کلمه داشتم میلومبوندم .. 

یعنی که هوس کرده بودم ..نتونسته بودم دوش بزنم ..یا ازش فرار کنم ..وقتیرسیدم خونه و  

فاز دو رو شروع کردم اوتقدر گیج شده بودم که همه چیز برام درهم و برهم  بود ..  

دو نکته ی اول رو تا حدودی تونستم انجام بدم ولی ..ولی ..ولی ..

وقتی میخواستم هوسی رو دور بزنم وارد یک لجبازی کودکانه میشدم ..یه جنگ روانی درونی .. 

انگار کسی درون من به من میگفت : کی گفته نباید بخوری ؟؟ مگه ادمی چقدر زنده است ؟؟ 

مگه تو روزی صد بار از این جا رد میشی ؟؟ مگه تو همیشه جوونی و توان خوردن  این چیزها رو داری ؟  

بخر ..بخور ..ولی کم بخور .. و میشد انچه نباید میشد .. 

وزن های کم شده دوباره شروع به اوج گرفتن کرد و من یک شبانه روز اشک ریختم که دقیقا چه  

خاکی بر سرم باید بکنم ؟؟  

تا اینکه ...... 

 

ادامه دارد ..



تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393 | 17:23 | نویسنده : مرجان |

شکر نعمت

پشت لب تاب بدون هدف نشستم ..فقط توی نت چرخ میزنم و نگاه میکنم .. 

از این زندگی میترسم ..از این دنیا .. از شهر .از این کشور ..از این جهانی که موجودات زنده 

توش وول میخورن .. معلوم نیست فردا  چی میشه و ما کجای این داستان قرار میگیریم ... 

تمام اطرافمون پر شده از خبر های بد ..از مرگ و مریضی ...از هوای آلوده و مسموم .. 

 حتی میوه ها هم ادمو میترسونن ..سم ..ضد آفت شیمیایی ..سرطان .. کود شیمیایی..  

امروز خبر مرگ مرتضی پاشایی خیلی متاثرم کرد ..نه اینکه هوادارش بودم نه...از اینکه یه  

جوون که فقط 30سال سن داشته چطور میشه با تمام نیروی جوانیش سرطان می افته 

به جونش و قدرت و نیروی بدنیش رو تحلیل میبره و خشک میکنه .. دلمو گذاشتم پیش  

دل مادرش .. که چقدر امید داشته پسرش خوب بشه و به خودش توی تنهاییش میگفته 

نه ..خوب میشه پسرم ..برمیگرده ..ولی حالا .. فقط یه خاطره ..یه عکس ..جایگزین  

وجود و حرکات پسرشه .. 

خبرها از مریضی ها اینقدر دور وبرم زیاد شده که احساس خفگی میکنم ..خاله ام تومور 

غذه فوق کلیه رو دو روزه که عمل کرده ..پسر عموم نحیف از پرتو درمانی و شیمی درمانی 

با درد زیاد توی خونه افتاده ..دوستی از دوستان بعد از کلی کاهش وزن و بر و بیا با دوتا 

بچه ام اس گرفته ..واییی حالم از این دنیا بدجور گرفته .. 

خدایا تو بهتر از هر کسی میدونی که برای چه کسی چه چیزی مقدر کنی ... شاید دردی 

میدی به کسی تا هم گناهان اونو پاک کنی و هم دوز لذت سالم ها رو بالا ببری .. بیمار میکنی 

تا سلامتی معنا پیدا کنه ..دعا ها خالص تر بشه ..اشک ها جاری بشه ..قلب ها شسته بشه.. 

امشب وقتی احسان علیخانی راجع به گفتگویی با مرتضی پاشاییی صحبت میکرد نکته جالبی  

گفت .. گفت وقتی از مرتضی سوال کردم حالا که بیماری ..نگاهت به دنیا چه تغییری کرده ؟؟ 

گفت : من با شما یه فرق دارم و اونم اینه که از ثانیه هام لذت میبرم ..قدر هر ثانیه از زندگیمو  

میدونم ..وقتی تو چشم های مادرم نگاه میکنم ..وقتی پدرم  رو میبینم شکر میکنم ..فرق من  

با شما اینه که دز لذت من بالا تر از شماست ... از هر ثانیه اش نمیگذرم و استفاده میکنم .. 

امشب از خودم یه سوال پرسیدم ؟ مرجان چقدر قدر ثانیه هاتو میدونی ؟؟ چقدر درک لذت  

از داشته هات رو داری ؟؟ چقدر قدر مامانت رو میدونی ؟؟ چقدر به خواهرت محبت میکنی ؟؟ 

چقدر به خونه و محمد رسیدگی میکنی ؟؟  

جوابم هیچ بود ..هیچ .. من تمام مدت شب و روزم شده چرا میترسم ؟چرا رژیم نیستم ؟ 

چرا میخورم ؟؟ چرا ورزش نکردم ؟ چرا ..چرا ؟  

چقدر خدا رو تو لحظاتم میبینم ..؟؟ چقدر از اینکه سالمم و لقمه رو کنار همسرم و پسرم  

قورت میدم خوشحالم ؟؟ چقدر وقتی محمد برام خرید میکنه و با دست های کوچولوش  

میاره مشعوف میشم ؟؟هیچی .. 

چقدر برای اینکه با تن سالم سجاده ام رو پهن میکنم شاکرم ؟؟ چقدر از اینکه میخوام  

زود بند و بساط سجاده رو جمع کنم و به موبایلم برسم خجولم ؟؟  هیچی .. 

یادم میاد دوستی که کاهش زیادی آورده بود و از بچه های وبی بود روزی برام کامنت گذاشت 

که : مرجان اینقدر با خودت کلنجار نرو ..اینقدر خودت اذیت نکن ..شاکر باش و روزی صد بار 

از اینکه با پای خودت میری دسشویی خدا رو شکر کن ..من آرزو دارم که فقط یک بار ..یک بار 

دیگه با پای خودم برم دسشویی و این دم و دستگاه ازم وا بشه ..از مامانم خجالت میکشم  

که منو تمیز میکنه ..زندگی کن و لذت ببر از داشته هات ..روحش شاد ..  

امشب از اینکه چنین بنده ی افتضاحی هستم واقعا خجالت کشیدم ..از اینکه از هیچ ساعتی در 

زندگیم استفاده نمیکنم و وجودمو در دو چیز خلاصه کردم شرمم شد ..ترس ..رژیم نا موفق . 

امروز دیدن بیماری اطرافیانم باعث شده که از خدا بخوام فرصت جبران بهم بده ..تا لحظه لحظه  

نعمت هاشو قدر بدونم و استفاده کنم ..و شکر نعمت ش رو به جا بیارم .. امروز بعد از شنیدن 

خبر مرگ مرتضی پاشایی یه لحظه با خودم گفتم : اگر من امروز بفهمم بیماری لاعلاجی دارم 

چقدر کار نکرده دارم ؟؟ به چه کارهایی میرسم ؟؟ چقدر لحظات برام ارزشمند و البته گذرشون  

ترسناک میشه ؟ وایی خدا قدر لطف داری و من هنوز مثل سرگشته ها نمیفهمم کجا هستم و 

تو کی هستی ؟؟  

امیدورام تک تک ما ..از تک تک لحظاتمون به نحو احسن استفاده کنیم .. درس عبرت بگیریم  

 و روزی نیاد که واقعا بخواهیم و تصمیم بگیریم ولی نتونیم  عملیش کنیم ..تا میتونیم و سلامتی  

داریم باید تصمیمات  رو عملی کنیم و به سرانجام برسونیم و صد البته با توکل به خدا و توسل  

به معصومینش ....انشالله  

 

و من الله توفیق ..التماس دعا



تاريخ : شنبه بیست و چهارم آبان 1393 | 0:42 | نویسنده : مرجان |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.