قهوه خونه لاغری

روش های اصولی برای لاغری

قهوه خونه لاغری

مرجان
قهوه خونه لاغری روش های اصولی برای لاغری

ساده مثل خودم

امروز یکشنبه 6اردیبهشت 94

روی مبل راحتی خونه نشستم و دلم هوای  نوشتن کرده ..چند روزه دلم میخواد بنویسم و نمیشه..

امشب مثلا یه کم روبراه ترم ..محمد توی اتاقش خوابیده ولی ساسان بخاطر حال روحی من که

مدام خراب میشه رختخواب ها رو توی هال پهن کرده و یه چشم بند مشکی زده و خوابیده ..

از روزی که از بیمارستان اومدم مدام حالم بد میشه ... هر شب دچار حملات پنیک میشم

دست خودم  نیست ..به چیزی فکر نمیکنم و غصه چیزی رو هم نمیخورم ..راضی م

به تقدیر ..به سرنوشت ..ولی انگار فشار های روانی ناشی از ترس شدیدم توی

بیمارستان  بدجور تخریبم کرده ..دلم نمیخواد از ضعف هام بنویسم  ..دلم نمیخواد

کسی مارک بهم بچسبونه و نصیحتم کنه ..پرم از این چیزا ..فقط مینویسم که خالی

بشم ..

دلشوره هام زیاد شده ..مدام فشارم میره بالا ..منی که همیشه فشارم روی

9 و 10 بود الان مدام فشار 13 و 14 رو تجربه میکنم ..ضربان قلبم به

حدی تند میشه که میگم الان قلبم میترکه .. پشت چشمام مدام درد میکنه و

یه هویی خیبلی بی اراده میبینم که اشک هام سرازیر میشن .میدونم عواملی

مثل کم خونی ..بهم ریختگی هورمونی ناشی از سقط جنین همه و همه دخیل

هستن توی این حال خراب من ..ولی افکار وسواسی من که به هر چیز کوچیکی

دامن میزنن و از اختیار من خارج هستن این منطق ها رو دور میزنن و منو

دچاری نوعی اضطراب و ناامیدی شدید میکنن ..

میدونم قوی هستم ..میدونم خیلی راحت تر از اون چیری که فکر میکنم با مسائل

کنار میام ..میدونم که هر چیزی که پیش بیاد همون موقع خدا بنده هاش رو تنها

نمیذاره و کمکشون میکنه و تحمل هر دردی رو به آدم میده ..ولی این تشویش

ها و اضطراب ها روحمو سوهان میزنه ..داغونم میکنه ..دلم نمیخواد برم دکتر

دلم نمیخواد دارو مصرف کنم ..دلم میخواد خودم به خودم کمک کنم ..و حس میکنم

میتونم ..

فکر های واهی منو میبرن تا قعر چاه بدبینی و ناامیدی و ترس ..نمیدونم شاید

چون زیاد به این حاملگی خوش بین بودم و این اتفاق افتاد حس میکنم خوش بینی

زیاد عواقب بدی داره  و بهتره همیشه بد فکر کنم تا اتفاقات خوب بیفته ..

و من هر روز دارم این مشق رو دوره میکنم ..خدا کمکم کنه .. ان شالله ..

این روزها بیرون رفتن ساسان از خونه منو میترسونه ..نکنه ؟؟؟

دلم میخواد محمد مدرسه نره و خونه بمونه ..نکنه ؟؟

وابستگیم از لحاظ عاطفی به ساسان هزار برابر شده ..مثل یه پرنده بی پناه شدم

ساعت ها روی مبل خونه میشینم ..فکر میکنم ..افکاری به درد نخور و پوچ ..

وهم انگیز و ترسناک و شب موقع خواب انگار اون افکار صبح بهم حمله ور میشن

و ضربان قلبم تا 140افزایش پیدا میکنه ..و من فقط سردرگم از ساسان کمک  میخوام

که نذاه بمیرم ..

شاید درک حرف های من برای خیلی ها سنگین  باشه ..اصلا نفهمن چی میگم ..

شاید خیلی ها با خوشدون بگن : چه ادم بیکاری ..برو خدا رو شکر کن ..به بچه ت برس

و هزرا نصیحتی که خودم فوت ابم ..

امروز با مژگان خواهرم حرف میزدم ..بهش گفتم بهم نخند ..مسخره م نکن ..فقط گوش کن

قبول کرد ..گوش کرد و گفت : مرجان فکر ساسان باش ..گناه داه بخدا ..گفتم : میدونم ..

گفت : خسته میشه !!! گفتم : میدونم .. گفت : خودت سرگرم کن ..برو کلاس ..برو ورزش ..

گفتم : نمیتونم .. اما وسط حرفاش یه حرف خیلی جالب زد ..گفت : تو فکر میکنی اولین و

تنهاکسی هستی که رفتی بیمارستان ؟؟ بابا سقط کردن پیش پا افتاده ترین کایه  که مردم

نقل و نباتشونه ...فراموشش کن ..پاشو برو دنبال رندگیت ..چی خوشحالت میکنه ؟؟

همونو برو و دنبالکن ..حالشو ببر ..کیفشو بکن ..هر موقع هم هر چی شد یه کاریش

میکنی ... راست میگفت ..واقعا راست میگفت ..ولی اینکه برای ذهن من چقدر عملیاتی

باشه رو نمیدونم ..

امروز طاهر برام غذا پخته بود ..آش رشته فوق العاده خوش مزه ..  اومد خونمون ..

مهربون و خندون .. واقعا روحیه ش ستودنیه ..طاره یه بچه 6ماهه رو از دست داده در

حالی که خودشراننده ماشین بوده و با سرعت بالا چپ میکنه و بچه ی مثل عروسکش رو

از دست میده ..دخترش دو هفته توی کما بوده و خودش خورد و خاکشیر میشه ..

اما هنوز با صلابت پشت ماشین میشینه .. بهش گفتم : طاهره ازت خیلی خوشم میاد

از روحیه ت ..از این همه پشتکارت برای زندگیت ..با اون اخلاقی که شوهر تو داره ..

گفت : چکار میشه کرد ؟؟ میشه زندگی نکنم ؟؟ میشه تعطیلش کرد ؟؟

اما چرا من تعطیلش کردم ؟/ مگه چه اتفاقی افتاده ؟؟   

شایدم من از این اتفاقه نترسیدم ..از اتفاق های بعدی که هنوز نیفتاه میترسم ..

افکار سیاهی دارم ..سیاه به رنگ ناامیدی ..خدایا کمکم کن ..رها بشم ..

گاهی فکر میکنم نکنه خدا این بچه رو از من گرفته چون ..... واییی خدا ..

چقدر اقکار مزخرفه ..دلم میخواست میرفتم پیش پیری ..اولیای خداییی

یه آدم شهودییی   .. یه اهل مکاشفه ییی یه آبی ...دعاییی بهم میداد و

من راحت میشدم ..کاش ایمانم اونقدر قوی بود که خدا رو در همه حال

پشتیبانم میدیم ..آقای بهجت میفرماید : کسانی که ایمان دارند هرکر به

بیماری اعصاب دچار نمیشن ..و من چقدر پایه های ایمانم سسته ..

موقعی که داشتن منو میبردن تو اتاق عمل ..گریه میکردم ..جانسوز ..

مژگان گفت : تو حافظ قرآنی از چی میترسی ؟؟

خانمی که تو اتاق بود گفت : حافظ قرآنی و اینقدر ناامیدی ؟؟

و من باز گریه میکردم .. که آره تئوری 20هستم ..ولی عملی

رفوزه م ..

کاش محکم بشم مثل سنگ ..کاش قوی بشم مثل  آهن ..

و کاش پر بشم از امید و یاد خدا .. ان شالله .. 



تاريخ : یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 0:12 | نویسنده : مرجان |

پایان یک آغاز

امروز سه شنبه  1اردیبهشت 94  ساعت نیمه شب شرعی

همه چیز تمام شد ..خوابم یا بیدارم دیگه مهم نیست ..مهم اینه که تمام شد .. 

و من هنوز نفس میکشم

زمان و مکانی رو که توش بودم و الان هستم رو باور ندارم ..اتفاقاتی که گذشته مثل یه  

کابوسه که توی  یه نیمه شب بهم زده و منو خیس و عرق کرده با اضطرابی غیر قابل وصف  

از خواب پرونده .. و من توی بهت و حیرت موندم که واقعا خوب شد خواب بود و واقعیت نداشت ..

به تعبیری خوب شد تمام شد و من هنوز وجود دارم ...

من باید میرفتم ..هیچ راهی نبود .. از صبح رو توی ذهنم مرور میکردم . صبح برای

گرفتن قرص مزوپروستول  با ساسان رفته بودیم بیمارستان محب یاس توی خیابون ویلا

کلی مدارک شناسایی و سونو و دستور پزشک  میخواستن و وجود خودم هم الزامی بود ..

دارو رو گرفتیم و برگشتیم خونه .. مستقمیم رفتیم بیمارستان ..که بستری بشم.. 

پزشک کشیک با نگاهی به سونو گرافی گفت :  

من نمیتونم تورو بستری کنم ..چون فقط یه سونو داری با یه سونو که آدم بچه یی که حتی  

ماردش یک لکه بینی هم نداشته رو که سقط نمیکنن .. 

خیلی عصبی گفتم :: واییی ..تو رو خدا اذیتم نکن .. بخدا از صبح اینقدر اینور و اونور رفتم 

اینقدر سونو کردم و توضیح دادم دارم بالا میارم ..تو رو خدا دوباره گیر نده ..خودتون 

دیشب گفتیم برو دارو رو بگیر بیار .. 

گفت : حرفم همونه که گفتم ..منم مسوولیت دارم .. 

با عصبانیت اومدم بیرون  و به ساسان توضیح دادم اینا دوباره گیر دادن ..ساسان گفت : 

شاید خواست خداست ..بچه زنده ست و خدا نمیخواد ما عجله کنیم .. دلم بدجور خوش 

شد.

ساعت 1ظهر افتادیم دنبال سونو و ساعت 5یه جا بهمون نوبت داد..نمیدونم چرا نمیخواستم 

باور کنم همه چی تمامه ؟؟ نمیخواستم قبول کنم پرونده بسته شده .. 

دکتر سونو بعد از دیدنی عمیق و با دقت گفت : نظر نسل امید درسته ..هیچ ضربانی نیست .. 

کلا بی حس شده بودم ..اومدم بیرون ..منتظر شدم تا گزارش رو برام اماده کنن . 

میدونی چی بیشتر از همه دلم میسوزوند ؟؟ نگاه های ساسان ..همه ش منتظر بود  

بگم اشتباهه و اون بگه :  

دیدی گفتم ..الکی ناراحت شدی .. دیدی به اون بدی ها هم نیست .. 

با خنده نگاش کردم برای اینکه کمتر دردش بیاد گفتم : یارو قلبش از کار افتاده و کر کر خندیدم .. 

خنده های اضطرابی ..که وقتی میرم پیش دولتشاهی و این خنده رو بهش تحویل میدم  توی  

برگه ی پرونده م که جلوشه تند تند یه چیزی یادداشت میکنه ..از اونا .. اما ساسان چیزی  

از ماهیت خنده اضطرابی من نمیدونه و از روحیه ی بالای من در شرایط خیلی سخت  

خوشش میاد .. 

با جواب سونو مستقیم رفتم بیمارستان ..و بالاخره دستور بستری گرفتم .. همه کارها که  

انجام شد مسوول بستری گفت : صبر کن تماس بگیرم از بالا بیان ببرنت .. 

گفتم : نه ..میرم خونه چون قراره ساعت 10دارو رو بزنن و الان ساعت 6:30 ..میرم .. 

دوباره میام ..خونه نزدیکه .. 

گفت : باشه ..برو ساعت 10بیا .. اومدم و پست قبلی رو نوشتم

بعد از نوشتن پست ساعت رو نگاه کردم ..ساعت 8:20 دقیقه شب بود ..حس میکردم

نفسم تنگ شده و قلبم یه جایی بین گلو و قفسه سینه با یه حالتی خاصی کوبنده میزد .. 

سعی کردم تند تند لباس بپوشم ..از این ور اتاق میرفتم اونور اتاق نمیدونستم دقیقا 

جوراب میخوام یا شلوار ..نمیدونستم روسری هم باید بپوشم یا بر من حرجی نیست   

سر لخت برم تو خیابون . فقط میدونستم توی کیفم موبایل و شارژر باید داشته باشم 

تا از تنهایی دق نکنم .. 

مژگان اصرار داشت بیاد بیمارستان ..ولی من دلم نمیخواست ..چراشو میدونم ..  

شاید با دیدن  خواهرم دردم بیشتر میشد ..یا ناز بیشتر میکردم تحملم به درد کمتر   

میشد ..شاید تنهایی بهتر میتونستم از پس خودم بربیام ..ولی در کل دلم نمیخواست  

از اعضای خانواده کسی باهام باشه ..  

همه وسایلو جمع کردم و محمد با یه قرآن و یه کاسه آب اومد دنبالم ..از زیر قرآن ردم کرد ..  

نشستم تو ماشین ..آبو ریخت و کاسه رو انداخت تو خونه و خودشم پرید تو ماشین و رفتیم ..  

محمد گفت : مامان میترسی ؟؟ 

گریه م گرفته بود ..گفتم : بترسم و نترسم باید برم ..ولی نمیترسم ..  دروغ میگفتم 

قلبم تو سینه م داشت از جا کنده میشد.

رسدیم بیمارستان ..مسوول بستری تماس گرفت یه نفر بیاد و منو ببره بالا ..  

ساسات گفت : الان میاد میبرنت .. 

تنم یخ کرد ..کاشی های سفید و مسوول بردن ..خداحافظی با محمد و ساسان ..چه چیز 

وحشتناکی رو توی ذهنم مجسم میکرد ..  

حس ضعف داشتم ..شدید ..مسوول در حد فکر کنم 30ثانیه اومد ..تمام روسری و مانتو و  

همه چیش سفید بود ..پیر و لاغر .. گفت : مریض شمایی ؟ 

گفتم : آره .. 

گفت : بیا بریم عزیزم .. 

ساسان خیلی زود با یه کیسه آبمیوه و لیوان یه بار مصرف خودش بهم رسوند وماچم کرد  

و گفت : برو به سلامت ..من برات دعا میکنم تا صبح نماز میخونم فردا هم روزه میگیرم 

تا تو سالم بیای ..تو دردات منم دعا کن ..یادت نره هاا ..تو الان خیلی عزیزی .. 

محمد ماچم کرد و گفت مامان همه ش تقصیر منه که خواهر خواستم ..کاش هیچ وقت از خدا 

نخواسته بودم .. دلداریش دادم و با مسوول بخش رفتم ..  

با آسانسور وارد بخش شدیم ...وایی پر بود از صدای نوزاد هایی که صدای گربه میدادن . 

میو میو های ریز ولی پشت سر هم ..و صدای قربون صدقه ی همراه ها و ناله های مادرهای 

تازه فارق شده ..من قرار بود دست خالی برگردم ..ولی صدای بچه ها قشنگ ترین و روحیه 

بخش ترین صدای ممکن بود .. 

مسوول بخش منوتحویل سرپرستار داد .. آروم بودم ..خیلی ساکت .. 

ازش سوال کرد مشکلش چیه ؟؟ گفت دی اند سی داره ..(یعنی کورتاژ)  

گفت آها ..بعد متفکرانه با خودش گفت : پس نمیشه بذارمش تو این اتاق زایمان  

کرده ها ...آهان .. دوستش صدا کرد گفت :  

ببین این دی اند سی داره ..تا صبح ..ادامه نداد حرفشو ولی سرش  برای دوستش تکون داد ..  

معنی سرتکون دادنش خیلی واضح بود ..یعنی هم خودش هلاکه هم بقیه رو هلاک میکنه .. 

دوستش گفت بذارش تو اتاق 107  .

به سرپرستار نگاه کردم خیلی مظلومانه و صادقانه گفتم : تو رو به اون خدایی که میپرستی 

توی یه اتاقی بذارم که هیچکس نباشه ..بزرگ باشه ..من خیلی داغونم .. 

گفت : باشه ..نگران نباش .. 

دوباره مسوول بردن منو صدا کردن که بیا ببرش اتاق 107 .. وسایلش رو هم بهش بده .. 

مسوول بردن  گفت : دنبالم بیا .. و من دنبالش رفتم .. 

اتاق خیلی خوبی بود ..خالی و دو تخته ...دوتا پنجره رو به حیاط بیمارستان که البته فقط 

درخت های سبز از پنجره دیده میشد ..دوسش داشتم .. 

یه لباس برام آورد و گفت اینو بپوش ..طلا ملاهاتم دربیار بده همراهت ببره ..اینجا  

هیچی نذار ...وسایلت رو بذار توی کمد و ... کلا میگفت دختر خوبی باش .. 

همه رو اجرا کردم ..لباس آبی گل ریز ..بالا تنه کوتاه و خیلی خیلی ناز ..دوسش داشتم  

نخی و راحت بود .. 

نشستم روی تخت ..من کی هستم ؟؟ مرجان ؟؟ خوابم ؟/ بیدارم ؟؟ نکنه بپرم از خواب .. 

ببینم نی نی داخل داره بازی میکنه و من روی مبل نسل امید خوابم برده ..ها ؟؟ نکنه واقعا 

اینا فقط توهمات منه ؟؟؟ نکنه دیوانه شدم ؟؟ از رو تخت پریدم پایین ..رفتم تا دم در .. 

میخواستم حواسمو پرت کنم ..خیلی از این حالت میرسم و بدم میاد .. از این تفکرات  

سردرگم و بهم ریخته ..

مسوول  بردن و اوردن من دوباره اومد ..وایی از دیدن هیچ کس تاحالا اینقدر ذوق نکرده بودم .. 

روی تخت فوم هاییی  گذاشت که حکایت از این داشت که ممکنه برنامه طوری باشه که تخت  

خیلی داغون بشه .. و دو تا کنا هم گذاشت ..بالشم مرتب کرد و رفت .. 

ساعت 9شده بود ..تمام پرسنل یکی یه ظرف یه بار مصرف غذا دستشون بود .. 

یاد نذری های امام حسین افتادم دلم خواست .. با خودم فکر میکردم یعنی تو  

ظرفه چه غذاییه؟

دیدم یه آقاهه یه ظرف غذا  (مرغ بود) با یه دونه ماست و نون  و یه کاسه سوپ توی سینی

آورد گذاشت رو میز استیل کنار تخت من ...گفت : بخور نوش جونت ..

دلم خوش شد ..خیلی دلم خوش شد ..پرستار اومد تو ..گفت فقط سوپ بخور ..سبک بخور ..

چون فردا عمل داری ..

در ظرفو باز کردم ..چه مرغ خوشکلی بود ..خوش عطر ...یه لیمو هم کنارش با گوجه

حلقه حلقه ...ولی دست زدن بهش ممنوع بود ..

پرستار تقریبا مسنی ولی مهربون با یه ترالی سرم که همه چی توش بود اومد توی اتاق ..

گفت بخواب برات آنژیوکت بزنم ..سرم داری ..

خوابیدم ..ولی ترسیدم ..خیلی ترسیدم ..سرما زده یود تا توی مغز استخونم ..

شروع شده بود ..همه چی خیلی زود شروع شده بود .. خوابیدم ..

کش رو بست رو بازوم و گفت : پناه بر خدا ..رگات کو ؟؟ با انگشتش تمام

دستمو تست میکرد تا رگ پیدا کنه ..گفت آهااان ..ایناهاش پیداش کردم ..

آنژیوکت رو کرد تو دستم ..فهمیدم رگم گم کرده و داره زیر پوستم دنبالش

میگرده ..دلم مثل ششه نازک شده بود ... درد رو 10برابر بیشتر حس میکردم

دلم  غش میرفت ... تا سوزن رو کشید بیرون خون پاشید بیرون و اشکای من بی صدا ..

رفت رو مچ ..دوباره نتونست ..روی پشت دست ..خبری نبود ..

دوستش رو صدا کرد ..میشناختمش ..سر تولد محمد خیلی دیده بودمش ..

توی بخش نوزادان مسوول تریاژ نوزادان بود ..

گفت : بیا اینو ببین ..واقعا اعصابم خورد شده .. نمیتونم ازش رگ بگیرم ..

گفت بخواب ببینم ..خودم الان برات یه رگ میگیرم مامان ..خوشکل ..

خوابیدم ..رفت اونور تخت ..تا از اون دستم رگ بگیره ..

همون برنامه پرستار قبلی تکرار شد ..نمیتونست ..دییوووونه شده بود .

گفت : من 20ساله دارم رگ از نوزاد میگیرم ..تا حالا به عمرم همچین چیزی

ندیدم ..رگت زیر دستمه سوزن میکنم توش خشک میشه یه قطره خون نمیده

بعد سوزن میکشم بیرون خون میپاشه ..یعنی چی ؟؟ نمیدونم ..

اشک از چشمام بدون انقطاع می  اومد ..گرسنه م بود ..تشنه م بود ..ترسیده بودم  

..تنها بودم ..دردم ده برابر بیشتر بود .. 

من که تنهایی همیشه کابوسم بود و از جلو در بیمارستانم رد نمیشدم حالا تنهایی 

 توی یه اتاق  بودم ..اونم تو بیمارستان ..اونم برای چیزی که هیچ تجربه یی جز تجربه 

درد وحشتناک بقیه ازش نداشتم... 

گغت :دوباره ترای میکنم (سعی)

با حالتی که نمیدونم تاثیرش چقدر عمیق بود گفتم :  

خانم ..من خیلی ترسیدم و شکام  همچنان میریخت ..اونقدر زیاد بود که صورتم

انگار شسته بودن .. فکر کنم دلش کباب شد ..زیر بغلم گرفت بلندم گرفت ..

گفت پاشو مایغات بخور ..هر چی دلت میخواد ..غذا هم کامل بخور تا خون

بیاد تو رگات ..تمام تنت یخ کرده ..منم ترسیدم بخدا ..این همه ساله کار میکنم

دستم نلرزیده ..امشب دست و دل منو تو لرزوندی ..

ترالی سرم گذاشت و رفت بیرون ..همزمان موبایلم پیام اومد ..پریدم روش ..

خدایا چقدر اون شب دلم همدم میخواست ..دلم یه دوست میخواست که فقط

کنارم باشه ..دیدم پیام اومده : مرجان چیکار کردی؟؟

گفتم : بیمارستانم کاش پیشم بودی ..

گفت : میخوای بیام ؟؟ گفتم : شوهرت میذاره ؟؟ گفت : آره عزیزم چرا نذاره ؟

الان میام پیشت ..

وایی خدایا نمیدونی چه حالی داشتم ..به ساسان زنگ زدم ..با یه حس عروری

گفتم : دوستم داره میاد پیشم ..نگران من نباش ..

یعنیخدا فقط میدونه من توی اون حال مضطر چقدر خوشحال شدم ..شیوا

جاری نرجس بود و در عرض نیم ساعت خودش رسوند .. روحیه گرفتم ..

حس کردم میتونم ..آبمیوه زدم ..سوپ خوردم .. و پرستار دوباره اومد

خوابیدم .. ویه رگ با بدبختی بالاخره گرفت ..

با شیوا مشعول حرف زدن شدیم  و ساعت 11:30 مزو پروستول رو

اوردن ..یه ماما اومد ..چهار تا رو گذاشت زیر زبونم و 4تا هم داخلی

استفاده کردم .. 1ربع از استفاده دارو ها گذاشت ... حس کردم دارم

داغ میشم ..از کله م عرق میریخت .حس کردم سردمه ..سرمای از

ترس نبود ..یه سرمای غیر طبیعی بود ..معلوم بود واقعیه و من حالم

واقعا داره دگرگون میشه..به شیوا گفتم :حالم بده ..پرستارو صدا کن

رفت سریع پرستارو آورد ..لرزم زیاد شده بود چوری که دندونام

میخورد به هم ..عضلات پام میپریدن ..و تمام جونم میلرزید ..

فشارم رفته بود 16 روی 9 .. سر پرستارو صدا کردن اومد ..

فشارمو چک کرد و گفت یه خورده بالاست نگران نباش ..

یه چیزی تو سرم تزریق کرد و توضیح داد از عوارض داروهه وکاریش

نمیشه کرد ..20دقیقه تمام میلرزیدم  ..یه هویی اروم شدم ولی به

فاصله ده دقیقه حس کردم دسشویی شدیدی دارم ..یه فشار غیر طبیعی

توی دلم تاب میخورد .. و خونریزی شروع شد ...

واقعا حس میکنم تجربه فوق العاده تلخیه ..یکی از بچه ها دو هقته قبل از

من سقط کرده بود ..یه عبارتی بهم گفت که اون لحظه یادش افتادم

گفت : مرجان خدا نصیب گرگ بیابون نکنه ..بد دردیه ..

و واقعا الان میگم خدا نصیب گرگ بیابون نکنه ..خیلی درد بدیه ..از تحمل خارجه .

و اینکه میدونی در پس این همه تحمل درد هیچی نیست دردناک تر .

از ساعت 1:30من درد هام شروع شد و فقط میگفتم خدایا تمومش کن .. من نمیتونم

پرستار قرار بود ساعت 6صبح دوباره یه دوره قرص رو تکرار کنه ..ولی دکتر

با توجه به حساسیتی که به دارو نشون داده بودم دستورش رو کنسل کرده بود

و ترجیح داده بود ببرم اتاق عمل .

من از درد حس بی حالی داشتم ..فقط کله مو میکردم تو بالش زانوم میکردم تو دلم

و میگفتم : آخ مردم ..چکار کنم خدا ؟؟ کا ش تموم بشه ..

شیوا روحیه بالایی داشت ..وقتی میگفتم درد دارم خیلی منطقی میگفت :

آره ..درد داری ..ولی باید تحمل کنی ..ممکنه بدترم بشه .. و این برای من خیلی موثر

تر از آخی بمیرم ..وایی حالا کی راحت میشی ؟ کاش یه کاری برات میکردن بود ..

از تشنگی میخواستم خفه بشم ..ولی نمیذاشتن آب بخورم .. ب 

ه شیوا گفتم : دارم خفه میشم

گفت برات بدع ..گفتم : تو رو خدا ..یه ذره ..گلوم داره پاره میشه ..

یه دو قلوپ دزدکی خوردم .. و از درد تا صبح پیچیدم ..

صبح مژگان هم اومد ..وایی خیلی خوشحال شدم ..احتیاج داشتم بهش ..اومد و کمرم

مالید ..دستاش گرمم میکرد .. درد داشتم ولی خوابم میبرد ..از بس درد کشیده بودم

و خون ازم رفته بود  نا نداشتم ..

ساعت 10صبح علاوه بر مژگان یه دختره دیگه رو آوردن تو اتاق ..مثل من بود ..

میخواست سقط کنه ..ولی بی تاب و جیغ جیغو ..مدام شوهرش لعنت میکرد و

میگفت /: رضا خدا ازت نگذره ..رضا خدا لعنتت کنه .. و مثل مار به خودش

میپیچید .. من عین خرس کوچولو بالشم بغل کرده بودم و به مژگان میگفتم

پشتم بمال .. دلم میخواست بخوابم ولی این دختره بدچور  درد داشت ...

11سال بود ازدواج کرده بود ...این سومین سقطش بود .. و همه در هفته 10

سقط میشدن ..واقعا حس میکردم بی تابیش چرا بیشتر از منه .. من خیالم راحت

بود یه دونه دارم و از این در برم بیرون پشت سرمو نگاه نمیکنم ولی اون میدونست

دوباره ممکنه گذرش اینجا بیفته ..

ساعت 10:30 شیوا رفت و مژگان موند ..من از حرف های دختر بغلی خیلی

خنده م گرفته بود ..به شوهرش میگفت : میریم خونه ..حسابت میرسم ..

همه ش رضا رو تهدید میکرد.. که بالاخره برمیگردیم خونه و من  پدری از

تو دربیارم ..بیچاره ت میکنم ..

دردام کمتر شده بود واثر قرص از بین رفته بود .. بهم اعلام کرده بودن

که میبرنم اتاق عمل .. نطقم باز شده بود ..این دختر بغلیه جیغ میزد ..یه

پرده هم وسطمون بود چون شوهرش اون ور پیشش بود تا همراهش بیا د..

از اون وره پرده دختره نعره میزد وایی نمیتونم ..رضا دارم میمیرم ..

من از این وره پرده میگفتم : نگو نمیتونم ..بگو درد دارم تحمل میکنم .

مژگان میگفت : دهنت ببند ..تو چیکار به اون داری...

اون از اون ور میگفت چرا منو اتاق عمل نمیبرن

من از این ور میگفتم : ببین تا داروت اثر نکنه نمیبرنت که ..

لباس اتاق عمل رو آورن ..تا دیدمش مثل ابر بهاری گریه کردم ..

اونقدر سوزناک که شوهره دختره که اونور پرده بود رفت بیرون

زنش گفت : اشک شوهرم درآوردی ..چرا گریه میکنی

گفتم : میترسم ..

گفت : بابا بیهوشت میکنن ..نمیفهمی ..

اشک من از سر ترس هم نبود ..از سر حس دلسوزی  عمیق برای

خودم بود ..و از اتفاقاتی که داشت برام می افتاد و من  حتی از فکر

کردن در موردش وجشت داشتم  و توانایی هیچ دفاعی ...حمله ییی

فراری نداشتم ..تسلیم محض بودم ...و دلم بدجور برای خودم سوخته بود ..

گان کردن تنم ..نشوندم روی یه ویلچر ..یه روسری کردن سرم ..و بردنم

تو اتاق عمل ..و من فقط اشک میرختم ..

مسوول اتاق عمل گفت : سلام عزیز دلم ..نترس ..آسون ترین عملو داری ..

شانست بهترین دکتر بیوشی بیمارستان امروز اومده و  لیست رو به عنوان

آخرین کارش با تو بسته .. همه آرزوشونه خانم دکتر بیهوششون کنه ..

بازم خدا برات خواسته  رییس بخش زنان کشیکش افتاده به تو ..بهش

میگن پنجه طلایی ..حتی انتی بیونیک نمیده بعد سزارین از بس کارش

مطمئنه ..دیگه چی میخوای ؟؟ خدا برات خواسته ..

آروم شدم ..خیلی آروم ..گذاشتنم روی یه تخت ..بالای سرم یه دایره پر از چراغ

به انگشتم یه ضربان سنج وصل کردن ..مونیتور نگاه کردم  120 میزد ..

گفتم : ضربانم 120 ها .. گفت : خوبه ..عیبی نداره ..به جاش فشارت عالیه ..

11 روی 7 ..

یه خانم مهربون اومد .گفت چند سالته ..بچه داری ؟؟

میدونستم دکتر بیهوشیه ..بهم گفته بودن روششون اینه ..دو تا سوال ازت میکن والسلام .

گفتم : میخوای بیهوشم کنی این سوالا رو میپرسی ؟؟

خندید گفت : آره

گفتم : ولی من خیلی مقاومم به این راحتی ها بیهوش نمیشم ..

گفت : نه بابا ..حالا جوری بیهوشت میکنم که .................................

کسی صدام میکرد ..مرجان ...مرجان .. روی دهنم ماسک اکسیژن بود ..فهمیدم بهوش

اومدم ..هوشیار کامل بودم ..صدای  بوغ مانیتورینگ می اومد ..که تعداد ضربان رو نشون

میداد ..دنبالش میگشتم ببینم چند تا میزنه ..؟؟  دیدم 56 تاست .. 

با خودم گفتم : چقدر کم میزنه ؟ ترسیدم ..دیدم ضربانم رفت رو 88 ...خیالم راحت شد  

..دوباره دیدم 76 .. ولی گویا بین هر کدوم از این دیدن ها یه چرتی هم زده بودم ..

آوردنم بیرون ....ساسان منتظر بود ..مژگان هم بود ...هوشیار بودم ..ولی دلم میخواست

فکر کنن من خوابم ..نمیدونم چرا ؟ شاید نیاز به توجه داشتم ..

دردی نداشتم ..و این خیلی خوب بود ... خوشحال بودم که بهوش اومدم . 

.هستم و دوباره میتونم زندگی کنم .. 

خدایا متشکرم که دوباره گذاشتی تو این دنیا باشم ....

ساعت 2عملم تموم شد ..ساعت 4دکتر ویزیت کرد و من فقط پرسیدم :

دکتر میتونم بخورم ؟؟

گفت : آره شکمو ..بخور ..هر چی دلت میخواد بخور ..

مژگان محمد با خودش برد خونه شون ..ساسان هم اجازه ندادن بمونه ... همه رفتن

دور تخت منو بستن  و ساعت 6شام آوردن ..پرده رو کشیده بودم ..یه دست از

پشت پرده گفت : شام آوردم ..همراه داری ؟؟؟

گفتم : آره دارم ..الکی ..اخه غذای همراه میبرد اگه میگفتم کسی نیست .. 

غذای همراه رو که گذاشت گفت :مال همراهه .. شما نخوری  

گفتم : چشششششششم (باشه .. حتما بهش میگم) 

درش باز کردم ... فلافل بود ..4تا فلافل ناز کنار هم ؟آروم خوابیده بودن ...باهاشون 

صحبت کردم که آروم باشن و وقتی خوردمشون قول بدن شیطونی نکنن .. 

اونا هم قبول کردن و من در عرض 10دقیقه یه سیخ جوجه ..یه پیاله ماست .. 

4تا فلافل با مخلفاتشون رو بلعیدم ..و باز خوابیدم ....  

19ساعت گرسنگی و تشنگی و درد تمام شد .. آثار اون همه ترس و لرز و

درد روی روانم اثر گذاشته ..امروز کلافه بودم ..خون زیادی از دست دادم ..

و امیدوارم خیلی زود به شرایط عادی برگردم ..توی بیمارستان وسط درد مسیج ها و

کامنت هاتون میخوندم ..و چقدر خوشحال میشدم ..یه دنیا ممنونم ..از همه تون ..

از دعاهاتون که همه چی رو برام فراهم کرد .. خیلی دوستتون دارم رفقایی که

نمیبینمون ...شیوا ازت متشکرم دنیا رو به من دادی و من تو اون لحظه خیلی

غریب بودم ..از آشنایی با تو خوشحالم وهمه مون دعا گوت هستیم ..   

و خدایا ممنونم که فرصت دوباره زندگی کردن در کنار خانواده م رو بهم عطا کردی 

 

فعلا استراحت هستم ... فقط سر درد شدید دارم ... که بخاطر خونریزی و افت 

شدید اهن خونه ... 10روز استراحت مطلق هستم  و تا 2ماه فعالیت نسبی باید 

داشته باشم و 6ماه زمان لازم دارم تا ذخایر خونیم برگرده ... وزنم 93 شده . 

و منتظرم بعد از پایان 10روز زیر نظر متخصص تغذیه رژیمم رو شروع کنم ... 

 من دوباره شروع میکنم ..ان شالله ..



تاريخ : چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 1:40 | نویسنده : مرجان |

خوابم یا بیدارم ؟؟

شاید به جرات میتونم بگم یکی اززجراورترین روزهای زندگیم رو پشت سر گذاشتم .. 

نمیدونم چه حسی دارم ..ترس ؟؟؟ درد ؟؟ غم ؟؟ اندوه ؟؟ شادی ؟؟ شکر ؟؟  

فقط میدونم ته دلم خالیه ..ته دلم هیچی نیست ..از روزی که حامله شدم دلم بدجوری  

روشن بود ..که همه چی اوکیه ..ولی اون فکر لعنتیه نمیذاشت یه لحظه آروم بگیرم .. 

اون فکری که گفتم  وقتی فکر میکنم همه چی خوبه بهم میگه هییی زیادم مطمئن نباش 

اتفاقات زمانی می افته که تو فکر میکنی همه چی خوبه ..  

دیروز  رفتم مرکز نسل امید به جرات میتونم بگم یکی از مزخرفترین مراکزی بود که رفته بودم .. 

مرکزی بدون درک درست از باردار و بارداری ..8ساعت معطلی برای سونو گرافی ..و یک نمونه 

آزمایش خون ...8ساعت  معطلی فقط با ذکر اینکه شما چند ساعت معطل میشی و با خودت  

یه میان وعده همراه داشته باش ..ساعت انتظارش با توجه به استرس و محیط و این حرفاش 

فرای طاقت آدم اونم از نوع حامله و باردار بود .. شاید بهتر بود توی توصیه های قبل رفتنش 

میگفت : لطفا چادر گاز پیکنیکی و چراغ قوه نیز همراه داشته باشین ...

شب قبلش هیچ استرسی نداشتم ..ولی صبح ساعت 7 بیدار شدم ..ساسان نون گرم تازه  

بربری خریده بود  با پنیری که توی ظرفش نفس های اخرش رو داشت میکشید و یه  

چایی شیرین  با محمد شریکی خوردیمش ..نمیدونم لذت بردم یا نه ؟؟ میخواستم حس کنم 

خیلی میچسبه که  بر خلاف همیشه با روحیه و بدون فکر منفی بری تو دل ماجرا .. 

ساسان گفت محمد رو میبره مدرسه و میاد دنبالم میبرم ..معلوم بود طاقت نداره من تنها 

برم و دلش میخواست  هم من حس نکنم که مهم نیستم و هم حس کردم خودش  دوست 

داره بدونه بجه مون چیه ؟؟ کلا تو این مدت خیلی خیلی هوامو داشته و داره ..خدا نگه دارش 

باشه .. 

به ساسان گفتم : ساسان بذار زنگ یزنم ببینم زودتر بریم ممکنه زودتر نوبتمون بشه که  

بتونیم زودتر برگردیم خونه و محمد تنها نمونه و حس بدی نکنه ؟؟  

گفت : باشه تماس بگیر اوکی دادن من اماده م ببرمت ..  

زنگ زدم ..منشی گفت بیا ولی باز هم همون 4 ساعت معطل میشی .. 

با خودم گفتم 9تا 1میشه 4ساعت خوبه دیگه ..میرم و جلدی هم میام ..با ساسان میحرفم 

تو نت میچرخم و میچتم ..بعدش به جاش دیدن نی نی که برام دست تکون میده و میفهمم 

دختره یا پسر سرحالم میکنه و خستگیم در میکنه .. 

تمام مدت توی راه و اونجا تو این فکر بودم که وقتی سونو انجام شد و دکتر بهم سلامت و  

جنسیت رو گفت محمد چه حالی میشه ؟؟ افکار خوب و مثبت یه لحظه دست از سرم  

برنمیداشت..  

حدود یک و نیم ساعت نشستم روی صندلی تا صدام کردن برای تست فشارو و سوال 

و ازمایش خون ..حالم از نوع سیستمشون بهم میخورد ..اول صدات میکردن برو سالن 

1 .. بعد میرفتی سالن 1 میدید ی 20نفر  جلوت وایستادن بعد میگفت برو اتاق 2 

میدیدی همون 20نفر که جلوت بودن واسه فشار خون همونا دوباره جلوتن ..بعد میگفت 

برین برای مشاوره ژنتیک دوباره همون 20نفر جلوت بودن ..تصمیم گرفتم به ساسان بگم 

معطل من نشه و بره محمد رو از مدسه برداره و غذاش رو بده ببرتش کانون ..این تصمیم 

زمانی گرفتم که دیدم اقایی روی صندلی خوابش برده و وقتی ما وارد شدیم خانمش  

تست خون و مشاوره ژنتیکش تموم شده بود و صداش کردن برای سونو توی طبقه 3 و  

وقتی من از تست خون اومدم بیرون و منتظر بودم برای سونو صدام کنن در حالی 

که اقاهه بیهوش روی صندلی بود و خرو پف میکرد خانمش نفر 20توی صف سونو بود .. 

و هنوز پایین نیومده بود ..تست خون و مشاوره و بند و بساطش بدون سونو فیکس 3ساعت 

طول کشیده بود ولی خانمه یه همچین وضعیتی داشت. 

 ساسان رو راضی کردم که بره و رفت .. من موندم .. 

ساعت 12:30بود .. توی بخشی که منتظر تست فشار و اینا بودم یه خانمی  

وارد شد که خیلی پیر  بود ....با چادری که از شدت کهنگی نخ نما شده بود ..دمپایی پاش  

بود و ژولیده به نظر میرسید .. ..یه نایلون خارجی که انگار یه بشکه توش بود رو با  

خودش مدام اینور و اونور میکشید .هراسون و بی تاب ..من کلا خیلی تو حالت ادم ها 

دقیق میشم ..نمیدونم چرا ..ولی حس درموندگیش رو حس میکردم .. منشی با لحنی 

پر مدعا گفت : خانم محترم بیمار اینجا بوده ؟؟ 

زن با اضطراب گفت : بخدا نمیدونم.. 

گفت : خب الان من چیکار کنم ؟ 

زن دوباره گفت : لااقل بذلرش برام تو یخچال تا موقع ... 

از سنگینی گالن میشد حس کرد که مایع توشه .. همینجور که زنه مشغول بحث با  

منشی بود پسرش وارد شد ..یه پسر چاق و گنده ..که شلوارش دقیقا روی باسنش 

بسته شده بود و من حس میکردم هر لحظه می افته ..  

پیره زنه انگار دلش گرم شد و با یه حالت چغلی گفت ": قبول نمیکنن .. 

پسر گفت : خانم زن من شکم پاره بدون بچه ..دست خالی تو بیمارستان افتاده .. 

این جنین رو تحویل بگیر بذار تو یخچال تا تشخیص بدن چرا تو هفت ماهگی مردع ؟ 

هیچ حسی جز ترحم شدید بهم دست نداد ..فقط خداروشکر میکردم جای دختره  

نیستم ..7ماه شوخی نیست .چه بسا سیسمونیشم چیده باشه .. و چه زجریه  

بی بچه خونه رفتن .. 

منشی با دیدن پسر آروم شد و زنگ زد از حراست اومدن گالن حاوی جنین و جفت و  

مایع رو بردن و من بدون اینکه منتظر صدا کردن منشی برای رفتن به طبقه سوم بشم 

سوار آسانسور شدم و رفتم بالا .. حالت سر درد شدید داشتم گرسنگی 6ساعته  

امونم بریده بود ..دلمم نمی اومد از بوفه کثیف اونجا چیزی بخورم ..یه پسره داغون 

با دست هایی که مدام به شلوارش میمالیدشون داشت مرغ ها رو ریش ریش 

میکرد ..گفتم ولش کن بچه م انگل میگیره ..نمی ارزه بعدشحرص بخورم ..  

رفتم بالا و دیدم اوضاع بهتر از پایینه ..مبل های چرمی بزرگ و هر کس یه جا ولو 

شده بود ..لیوان هایی برای چای با تی بک و قند ..یه چای ریختم و رفتم لم دادم 

2ساعت گذشت ..دیگه طاقتم طاق شده بود که صدام کردن ..برم تو برای سونو اول.. 

که سلامت بود ..بعد از اون دوباره 2ساعت معطل میشدی که سونو تعیین جنسیت 

بشی .. 

حس کردم نفس توی سینه م حبسه ..برای دیدن نی نی و دست و پا زدنش بیتاب 

بودم ..برای فهمیدن جنسیتش ..همه چی یه استرسی عجیب بهم میداد .. 

دستگاه سونو رو کشید روی دلم ...یه خورده تکونش داد . به منشی گفت : چک .. 

روشو کرد به طرف من گفت : عزیزم باید سونو واژینال بشی .. گفتم : چرا :: 

گفت واسه همه ست ..من درست نتونستم ببینم ..باید دکتر طهماسب بیاد .. 

میدونی اون لحظه دنیا کامل روی سرم خراب شد ..من قشنگ فهمیدم که بچه خوب 

دیده نشد ..قشنگ دیدم دست و پایی نزد ..و قشنگ نگاه پر معنای سونولوژیست 

به منشیش رو دیدم .. تمام تنم سرد شد ..شوق دیدن به غم خاصی تبدیل شد و 

اشک از گونه هام سرازیر شد .. نمیدونم چرا اینقدر حس دلشکستگی داشتم .. 

یه اندوه عمیق ..خیلی عمیق ..چیزی که ریشه وجودم رو آتیش میزد و اشکام 

بی مهابا میریخت .. من بریده بودم کامل ..شاخک های احساسم بدجور تکون میخورد  

و خبر از دلشوره و دلواپسی و بدخبری میداد ..  

منشی دید من اشکام به طرز غیر قابل باروی سرازیره ..گفت ک چی شده ؟ 

گفتم برای دستور چک مجدد داده .ترسیدم ..روراست بگم .. 

گفت : اون بیرون 10نفر در انتظار چک مجدد هستن ..شما چاقی ..چربی شکمی اجازه 

دیدن درست نمیده ..و شما باید قوی باشی چون قراره مادر بشی ..فردا چه جور میخوا ی 

زایمان کنی ؟ 

حس میکردم سردم شده ..خیلی سرد ..یه سرما توی ستون فقراتم می رفت و می اومد .. 

قلبم سنگین شده بود ..نفسم تنگ بود ..هر کاری میکردم نفس عمیق بکشم نمیشد .. 

کم می آوردم .. حس میکردم معده م بدجوری فشرده میشه  ...حس بی پناهی داشتم .. 

دلم یه کسی رو میخواست که بغلم کنه و من زار بزنم .. اونجا همه فکرشون درگیر خودشون 

بود ..بی حوصله و عصبی بودن .. 

رفتم سمت اطاق آموزش ....نشستم روی مبل چرمی دو نفره ..موبایلمو برداشتم و زنگ  

زدم به ساسان ...تا گفتم سلام گفت : رفتی ..دیدیش ؟؟؟ 

زدم زیر گریه ..گفتم بیا منو از این خراب شده ببر ..گفت : چرا ؟؟؟گرسنه ت شده ؟؟ 

فشار بهت اومده ؟؟  ماجرای سونو رو بهش گفتم ..گفت : صبر داشته باش عزیزم .. 

من الان برات غذا میارم بخوری ..خودم میام پایین تو هم بیا ..تا با هم حرف بزنیم .. 

گفتم : نه ..تنهایی قوی ترم ..  

پشت تلفن دیدم از شدت اضطراب داره حالم بهم میخوره ..تلفن رو روی ساسان قطع کردم 

رفتم به سمت آب سرد کن و از آبجوشش ریختم تو لیوان کاغذی و چهار تا قند توش حل  

کردم و رفتم بالا ..دیدم نفسم به شماره افتاده ..دویدم سمت قسمت سونو .. 

6تا کابین سونو بود ..تمام اونایی که سونو سلامت شده بودن رو میخوابوندن دوباره و  

دکتر طهماسب برای تعیین جنسیت به ترتیب از این اتاق میرفت توی اون اتاق و انگار 

جشن تولد بود ..توی هر اتاق که میرفت صدای جیغ و هورا و خنده می اومد ..میگفت 

پسره یا دختر ..

 

جشن تولد بود ..توی هر اتاق که میرفت صدای جیغ و هورا و خنده می اومد ..میگفت 

پسره یا دختر .. از کابین سه اومد بیرون ..نگاهش کردم ..عمیق که متوجه من بشه

و نگام کنه و بهش بگم منو زودتر معاینه کنه ..ولی زرنگ تر از این حرفا بود ..میفهمید

برای چی نشستم ..اما من مضطرب تر از این حرفا بودم که به زرنگی اون و اینکه

دلش نمیخواد وقتش رو پای دلداری من تلف کنه اهمینی بدم ..داشت میرفت تو

کابین 4 ..صداش کردم ..دکتر .. نگام کرد ..یعنی بعله ..

گفتم : من ترسیدم ..نمیشه منو زودتر سونو کنین ؟؟ گریه میکردم ..سوزناک ..

گفت : نگران نباش ..منتظر باش تا نوبتت بشه ..

اون چه میدونست من با توجه به مشکل روحی که دارم زجرم بیشتر از تمام

آدم های دنیاست ..حداقل تو اون لحظه ..

از سمت آسانسور صدام کردن ..خانم مرجان ب ..خانم مرجان ب ..

همزمان موبایلم زنگ خورد ..ساسان بود ..مهربون ترین مرد دنیا ..

تلفن جواب دادم : گفت غذات بهت دان ؟؟ برات قیمه آوردم ..بخور جون بگیری ..

خسته شدی بچه م قهر کرده ..

دلم گرم شد ..شاید بچه هه خوابیده !!! مثل زن پسرخاله م که میگفت بچه م

تکون نمیخورد خواب بود //گفتن گرسنه یی برو یه چیزی بخور بیدار بشه ..

شاید منم چیزی بخورم بیدار بشه ..زیاد خسته شدم ..تو این موسسه لعنتی ..

اما یه هلو گنده یه غده گیر کرده بود ..فکر کنم بغضه  پیچیده بود ..

نتونستم بخورم ..صدام کردن ..ساسان دوباره زنگ زد ..داشتم اماده میشدم

برای سونو .. گفتم برو محمد از کلاس بیار بیا دنبالم .. هنوز نوبتم نشده ..

گفتم که بره ..اگر میدونست تو اتاقم عمرا نمیرفت .. رفت ..

باز کمر م یخ بود .. تنم میلرزید ..شدید .از داخل ..از بیرون ..

دکتر طهماسب اومد ..سونو رو گذاشت ..گفتم : دکتر زنده ست ؟؟؟

گفت : ما هم دنبال همین هستیم ..ببینیم زنده ست ؟؟؟

خبری نبود ..هیچ خبری ..تصویر تلویزیون رو هر چی جوری مجسم

میکردم که شکلی از بچه داشته باشه و من کمی از لرزم کم

بشه  بی فایده بود ..سونو ان تی دیده بودم ..وقتی به عنوان

همراه با خواهر ساسان رفته بودیم برای دیدن بچه ش ...

واضح بچه ش دست و پاش تکون میداد ..ولی این معلق بود ..

شناور ..مثل مرده توی آب ..

گفت متاسفم ...جنین توی شکمت مردع ..

من : کورتاژ میشه ؟؟

دکتر با بی تفاوتی گفت : این دیگه به نظر دکترت بستگی داره ..

گفتم : هیچ فایده یی نداره ؟؟ صبر کنم ؟؟

گفت : این جنین باید سقط باشه ..چون کلا رشدش توی هفته 9متوقف شده .

و از در زد رفت بیرون ..فرصتی برای دلداری من نداشت ..آدم های زیادی

بودن که منتظر بودن با دکتر شادی شون رو تقسیم کنن ..من مشکلم مربوط به

خودم بود ..

پرستار مسوول اتاق 1 با شنید ن صدای گریه من که هق هق بود  گفت :

عزیزم بعدی ..بهتر که نموند ..شما میتونی هزینه غربالگری رو پس بگیری ..

و فقط هزینه یه سونو ازت کم میشه ..موفق باشی ..و خلاص ..

مانتوم رو پوشیدم ...چادرم  رو انداختم سرم ..غذایی که ساسان برام آورده

بود گذاشتم زیر بغلم و اومدم پایین ...دیگه با احتیاط قدم بر نمیداشتم ..

دیگه  نمیترسیدم نکنه پله ها ..غای بیمارستان بچه رو اذیت کنه ..

چیزی وجود نداشت ..

تا اومدم پایین محمدم وارد مرکز شد ..با باباش از کلاسزبان اومده بود ..

گفت : مامان خواهریه ؟؟ ناز بود ؟؟

نگاش کردم ..یه لحظه فکر کردم چی بهش بگم ..و ساسان نگام میکرد

نمیخواست بشنوه ..ولی شنید ..و گفت : فدای سرت ..

با خودم جهت دلداری میگفتم : مهم نیست ..میرم کورتاژش میکنم ..

یه دیقه ست ..بیهوش میشی و خلاص ..و بعدش هم تر وتمیز ..

نگران نباش ..

ولی مثل اینکه خوش خیالیه من زیادی داشت کار دستم میداد ..

و .....

امشب دارم میرم برای کورتاژ بیمارستان ..اما نه با بیهوشی ...

باید قرص استفاده کنم و دو روز درد و خونریزی رو تحمل کنم و اگر

دفع نشد بعد کورتاژ کنم .. خیلی میترسم ..روحیه م رو از دست دادم ..

اما راهی ندارم ..

باز هم از دوستام التماس دعا دارم ..که دعا کنن امشب دفع بشه .

و کارم به اتاق عمل نکشه ..دلم برای خونه تنگ میشه ..برای محمد ..

10باید بستری بشم ..کارهامو کردم ..ولی به ساسان گفتم منو ببر خونه

باید برای دوستام پست بنویسم .. برام دعا کنن .. و اگر بدی کردم حلال .. 

نمیدونم خوابم یا بیدارم ..خیلی حال بدیه ..خدا کنه زود بیام و بنویسم تمام شد ..

و من الله توفیق ..

 



تاريخ : شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ | 21:0 | نویسنده : مرجان |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.